اتاقکسیگار؛
"روزا مناسب پیادهروی آدم نیست. شلوغی و سروصدا مزاحم خیالبافیهای آدم میشه. باید صبر کرد تا شب بشه.
کتاب چای نعنا/سفرنامه مراکش ضابطیان.
امروز احساس کردم که صداتو شنیدم. ولی تو؟ توی همچین جای دورافتادهای؟ حتی خودمو هم به خنده میندازم. فکر کنم مثل قبلاها دارم خیالاتی میشم.
"من نمیخوام کسی نگاهم کنه، میخوام بقیه رو نگاه کنم!"این حرف رو بدون اینکه بهش فکر کنم گفتم و فکر کنم درست هم هست. اما قرار نبود اینطوری باشه.
بد بشه؟ خب بد بشه که چی؟ اگه تلاش نکنی هیچوقت به خوب نمیرسی. هزارتا بد بنویس تا یه دونهش خوب از آب دربیاد.