امروز دارم به "ول کردن" فکر میکنم. نه اینکه بخوام چیزیو ول کنم. چیزایی که ول کردم. چهار سال قبل، والیبال رفتم. به مدت دوسال. بعدش ولش کردم. سال بعدش دوباره اومدم سرش و الان دوساله که کار میکنم. اما اگه ول نکرده بودم الان سالن وسط وایمیسادم، با بچههای پیشرفته.
مامانم وقتی دانشجو بود خطاطی کار میکرد. اما بعد از اینکه بدنیا اومدم ولش کرد. الان دو سه ساله دوباره اومده سرش و من میبینم که مدام حسرت میخوره و میگه کاش هیچوقت ولش نکرده بودم. اگه ول نکرده بود الان درجه استادی داشت.
دختر عمو م وقتی کوچیکتر بود ۹ سال سهتار میزد. درساش که جدیتر شد ولش کرد. الان بعد از مدتها دوباره اومده سراغش و مجبوره از همون اول یاد بگیره. اگه ول نکرده بود الان مدرک سهتار داشت.
من به مدت پنج ماه نوشتن رو ول کردم. اونموقع واقعا با نوشتن حالم بد میشد، چون میفهمیدم چقدر نمیتونم. الان که دوباره اومدم سراغش، خیلی طول کشیده تا قلمم دوباره راه بیفته. اگه ول نکرده بودم الان تونسته بودم پیشرفت کنم.
چی میشه که ول میکنیم ولی دوباره برمیگردیم؟ الان نمیفهمم چرا والیبال رو بیخیال شدم، با اینکه میدونم اونموقع دوستش نداشتم. اما نمیتونم دست بردارم و به این فکر نکنم که اگه ول نمیکردم چقدر الان خوب بودم. اگه میدونستیم که بعد از ول کردن قراره خیلی حسرت بخوریم بازم ول میکردیم؟
وقتی به خودم میگم "عادی"، "معمولی"، "متوسط" یعنی خیلی آسون گرفتم. یعنی درسته که درواقع تمجید نکردم، اما میتونستم تخریب کنم و نکردم. یعنی این خودش تمجید حساب میشه.
نشسته بود خیال تو همزبان با من
که باز جادوی آن بوی خوش، طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران میماندی، ای طراوت محض!
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات میتافت
به خنده گفتی: تنها نبینمت!
گفتم: غم تو مانده و شب های بیکران با من؟
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نورباران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
تو خیره ماندی بر این طلوع نافرجام
هزار پسرش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم:
در این غروب رازی هست:
به جرم آن که نگاه از تو برنداشته ام،
ستاره ها ننشینند مهربان با من!
نشستی آنگه، شیرین و مهربان گفتی:
چرا زمین بخیل نمیتواند دید
تو را گذشته یک روز آسمان با من؟!
چند لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان، ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
به هر نفس دلم از سینه بانگ برمیداشت که:
ای کبوتر وحشی! بمان، بمان!
ستاره بود که از آسمان فرو میریخت
شکوفه بود که از شاخه ها رها میشد،
بنفشه بود که از سنگ ها برون میزد!
سپیده بود که از برج صبح میتابید،
زلال عطر تو بود!
تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه میکردم.
نسیم، شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه خزان با من!
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره
کسی نمیدانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاریست، جاودان با من!