اتاقکسیگار؛
امروز دارم به "ول کردن" فکر میکنم. نه اینکه بخوام چیزیو ول کنم. چیزایی که ول کردم. چهار سال قبل، وال
امروز دارم به "نصب کردن قاب عکس" فکر میکنم. یا ساعت. یا هرچی. ما میخ رو میکوبیم به دیوار و این کار خیلی سروصدا ایجاد میکنه، تازه دیوار سوراخ میشه. بعد از اون پروسه صاف آویزون قاب شروع میشه. روی چهارپایه وایمیسیم و به یه نفر میگیم که عقب بایسته و اگه عکس کج شد بهمون بگه، چون وقتی نزدیک وایسادیم متوجه نمیشیم که کجه یا نه. معمولا با اولین تلاش نمیتونیم صاف آویزون کنیم، که کاملا عادیه. بعد از یکم سعی کردن و کمک از نفر پشت سری میتونیم "تقریبا" صافش کنیم. با این خیال که کاملا صاف شده، از چهارپایه میریم عقب و به زندگیمون ادامه میدیم و دیگه هم دقت نمیکنیم که کجه یا کج نیست یا هرچی. اما من متوجه میشم. وقتی خوب زل بزنی میبینی که صاف نیست. و بعد میره روی مخت. حالا چیکار میتونی بکنی؟
اگه بخوای صافش کنی؛ باید چند نفر رو پشت سرت داشته باشی که تازه بینایی هیچکدوم از اونها هم دقیق نیست. بعد از کلی اندازهگیری که یک عالم وقت میبره، تو بالاخره میتونی صاف آویزونش کنی. اما بعد از یه مدت کج میشه، شاید بخاطر باد.
پس میتونی راه حل دوم رو انتخاب کنی، برات مهم نباشه که آیا واقعا صافه یا نه و به زندگیت ادامه بدی. اصلا تاحالا از خودت پرسیدی که چرا همه تلاش میکنیم اون قاب عکس لعنتی کج نشه؟ چرا باید مهم باشه؟ منظورم اینه که خب، اگه از یه میزانی بیشتر کج باشه، میفته و میشکنه؛ اما اگه اونقدری کج نباشه که میدونیم نمیفته چرا باید زمان بذاریم و صافش کنیم؟
شاید ما اون قاب عکسهاییم. میخ تولد ما رو با کلی سروصدا به دیوار زندگی کوبیدن و بعد از اون ما مدام تلاش میکنیم که صاف آویزون بشیم، حتی از بقیه کمک میگیریم چون از نزدیک نمیفهمیم توی چه زاویهای هستیم، اما کسی میگه چرا؟ همه فقط تلاش میکنن صاف باشن، درصورتی که کار یه قاب عکس نشون دادن عکسشه نه صاف وایسادن. میدونیم که نباید زیاد کج باشیم، وگرنه میفتیم و میشکنیم، اما نمیدونیم که چرا کلا نباید کج باشیم.