eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
183 ویدیو
6 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
اتاقک‌سیگار؛
از خوشگلیش میتونم گریه کنم.
هدایت شده از جزیره‌ی سرگردانی"
"خودم را با بقیه مقایسه کردم، آنقدر زیاد که زندگی‌ام شبیه یک مسابقه بدون خط پایان شد."
هدایت شده از متهم ردیف اول _
اتاقک‌سیگار؛
امروز دارم به "دندون نیش"م فکر میکنم، چون که درد میکنه. به این فکر میکنم که اگه درد نمیکرد، اصلا متو
امروز دارم به "حسادت" فکر میکنم. خیلی خوب یادمه که وقتی پیش دبستانی بودم، داشتم یه چیزی رو رنگ میکردم و مربیمون درمورد حسادت باهامون حرف زد. گفت: حسادت یعنی وقتی که تو ببینی یکی یه جامدادی خوشگل داره و با خودت فکر کنی که "کاش بجای اون، من این جامدادی رو داشتم." من هیچوقت درک نکردم چرا آدما باید "حسودی" کنن. حتی خوب یادمه، اونموقع گفتم: من هیچوقت همچین کاری نمیکنم. شاید با خودم بگم کاش منم یه جامدادی خوشگل داشتم، اما هیچوقت دلم نخواسته که از داشته های کسی کم بشه تا مال من زیاد بشه. توی انگلیسی، به این احساس میگن Envy. یعنی فرد مذکورت یه چیزی داشته باشه که تو میخوایش ولی نداریش. این احساس رو خیلی زیاد تجربه میکنم. ای کاش قلم من هم مثل مال دوستم خوب بود. ای کاش من هم میتونستم مثل فلانی دیالوگ های خوب بنویسم. ای کاش من هم میتونستم مثل اون اسپک بزنم. ای کاش من هم میتونستم مثل بقیه سرویسم رو از روی تور رد کنم. ای کاش من هم میتونستم مثل استاد قشنگ سه تار بزنم. ای کاش من هم میتونستم مثل فلانی، برم و زبان رو درس بدم. این احساس از جایی میاد که تو درون خودت رو نگاه میکنی و چیزی نمیبینی. برای همین به بقیه نگاه میکنی و خیلی چیزا میبینی، که خودت نداری. اما حسادت از جایی شروع میشه که تو شخص مقابلت رو بهتر از خودت ببینی، اما ببینی اون جایگاه و داشته های بهتری داره. چرا با اینکه من میتونم بهتر اسپک بزنم، اون با گروه پیشرفته تر بازی میکنه؟ من بهتر بودم. جایی که اون وایساده حق منه. من باید اونجا وایسم، نه اون. وقتی این اتفاق میفته، دوحالت وجود داره. یا از طرف مقابل متنفر میشی و مدام و مدام و مدام آرزو میکنی که اون با شکست مواجه بشه. یا از خودت متنفر میشی که، حداقل از دید خودت بهتر بودی، اما نتونستی به جاهای بهتری برسی. من همیشه حالت دومم. من همیشه ترجیح میدم به خودم آسیب بزنم تا به بقیه. وقتی دیگران موفق میشن و پیشرفت میکنن براشون خوشحال میشم. اما از اینکه خودم اون موفقیت، اون پیشرفت رو ندارم ناراحتم. فکر میکنم که، مگه من چیم کمتر از اون بود؟ و اینجا از اینکه به خودم اعتماد به نفس دادم، پشیمون میشم. اگه بقیه من رو واجد بهتر بودن نمیبینن، پس چرا باید خودم اینکارو بکنم؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امیدوارم همتون موفق باشید فردا، مطمئنا از پسش برمیاید=((
نکو-سان.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سنسه
تشنه در آب
برای دوست بزرگ از دست رفته‌ام، محمود تفضلی که در سال ۱۳۵۵ از مونیخ نوشته بود: اینجا همه چیز پاک و نورانی است اما من به سرگشته‌ای میمانم که جز در وطنم آرامش نمیپذیرم.
با شاخه های نرگس، شمع و چراغ و آینه، تنگ بلور و ماهی، نوروز را به خانه خاموش میبرم. هرچند، رنگین کمان لبخند، در آستان خانه نباشد. هرچند، در طلوع بهاران، در شهر، یک ترانه نباشد. شمع و چراغ و آینه و گل، انگیزه های شادند. یا خود به قول حافظ: مجموعه مراد. اما در این حصار بلورین، یک ماهی هراسان زندانیست! هرچند آب پاکش، مانند اشک چشم. هرچند در بلورش، آوازهای آینه، پروازهای نور! در جمع شمع و نرگس و آیینه و چراغ، این ماهی هراسان، در جستجوی روزنه ای، تنگ تنگ را، با آن نگاه های پریشان پیوسته دور میزند و دور میزند. اما دریچه ای به رهایی پیدا نمیکند! من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ بی تاب میشوم. وز شرم این ستم که بر این تشنه میرود؛ انگار پیش دیده او آب میشوم! چون باد، با شتاب، از جای میپرم. زندانی حصار بلورین را، آرام تر ز برگ، میبخشمش به آب! میبینم از نشاط رهایی، در آن فضای باز پروار میکند! آزاد، تیزبال، سبک روح، سرمست، بر زمین و زمان ناز میکند! تا در کشد تمامی آن شهد را به کام، با منتهای شوق دهان باز میکند! هرچند دیوار آبدان خزه بسته پاشویه ها خراب و شکسته وان راکد فسرده درین روزگار تلخ دیگر به خاکشیر نشسته! این آبدان اگر نه بلورین، وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم اما جهان او، وطن اوست. اینجا، تمام آنچه در آن موج میزند پیوند ذره های تن اوست. آه ای سراب دور! ما را چه میفریبی با آن بلور و نور؟ ۱۳۵۵