ماه عشق را نگه میدارد و شب به ادمها بازمیگرداند، فرزندان ماه انانی هستند که عشق را عمیقترین از دیگران احساس میکنند.
خورشید در آفاق مغرب بود و جنگل را
تا دوردست کوه در دریای آتش شعله ور میکرد.
اینجا و آنجا، مرغکی تنها، رها در باد.
بر آب های نیلی دریا گذر میکرد!
دریا، گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام
در انتظار طعمه ای، گسترده پنهان دام
خود با هزاران چشم بر ساحل نظر میکرد!
در لحظه خاموشی خورشید،
دامش بر اندامی فرو پیچید!
پا در کمند مرگ،
گاهی سر از غرقاب بر میکرد،
با ناله هایی در شکنج هول و وحشت گم
شاید خدا را، یا سبکباران ساحل را خبر میکرد.
شب میرسد از راه،
غمگین، بی ستاره، بی صفا، بی ماه!
میدید دریا را که آوازی نشاط انگیز میخواند!
صیدی به دام افکنده!
خوش میرقصد و گیسو میفشاند!
تا با کدامین خون تازه تشنگی را نیز بنشاند!
در پهنه ساحل چشمی بر امواج پریشان دوخته،
لبریز از خونابه غم کام دریا را
با قطره های بی امان اشک، تر میکرد!
جانی ز حیرت سوخته، شب را و شب های پیاپی را سحر میکرد...!
آه، ای فرو افتاده در دام تبانی های پنهانی!
ای مانده در ژرفای این دریای طوفان زای ظلمانی!
ای از نفس افتاده چون من
در تلاطم های شب های پریشانی!
ای کاش در یک تن از این بس ناخلف فرزند،
فریاد خاموشت اثر میکرد!
#مشیری
اتاقکسیگار؛
خدایا یه اتوبوس سواری اونطوری نصیب ما کن🕯🕯🕯🕯🕯
آقا داشتم فکر میکردم که من به خودم داشتم میگفتم "عادی رفتار کن"