دوست دارم بدونم شما "تعلق" و "عدم تعلق" رو چطور معنا میکنید و چه مواقعی این احساس بهتون دست میده؟
اتاقکسیگار؛
دوست دارم بدونم شما "تعلق" و "عدم تعلق" رو چطور معنا میکنید و چه مواقعی این احساس بهتون دست میده؟
عدم تعلق برای من مال وقتیه که تو مطلقا مطمئنی اونجا کسی تورو اونجا نمیخواد یا حتی اون مکان هم تورو نمیخواد، هیچی سر جاش نیست و رنگ دنیای تو با رنگ دنیای اونجا زمین تا اسمون فرقدا-
اتاقکسیگار؛
دوست دارم بدونم شما "تعلق" و "عدم تعلق" رو چطور معنا میکنید و چه مواقعی این احساس بهتون دست میده؟
من معتقدم که بشر ذاتا تنهاست. تنها به دنیا اومده، تنها میمیره، و در طی این زندگی هیچ وقت قرار نیست بتونه دیگری رو به طور کامل درک کنه یا به طور کامل توسط دیگری درک بشه -پس ذاتا تنهاست، و قرار نیست هیچ وقت بتونه کاملا به چیزی/کسی/.. احساس تعلق داشته باشه.
از اون طرف، این تنهایی بین تمام انسانها مشترکه، تک تکمون تجربهش می کنیم. پس در نهایت نهایت، اینجوری هم نیست که کاملا از دیگر آدم ها بیگانه باشیم.
خلاصه که معتقدم هیچ وقت کاملا احساس تعلق نخواهیم داشت؛ اما یه درصدی از اون رو چرا. و به نظرم در راستای بیشتر احساس تعلق داشتن سه تا عامل وجود داره.
یک/ هرچی تجربههای مشترکمون بیشتر باشه. درد مشترک، ظلم مشترک، شوخی مشترک، تاریخ مشترک، جغرافیای مشترک، پروژهی مشترک، دین مشترک -هر اشتراکی که بشه تصور کرد.
دو/ تعدد. در زمینه ی تعلق به یه گروه، سازمان و کلا هرچیزی غیر از یه فرد، هرچقدر بیشتر باهاش سر و کله بزنیم و با خودش/تاثیراتش/نشونه هاش و... این احساس تعلق بیشتر میشه.
سه/ علاقه. نمیدونم. توضیح میخواد؟ یه چیزی تو مایههای تا وقتی تو دوستم نداشته باشی انگار هیچکس دوستم نداره، منتها در زمینهی تعلق.
آره خلاصه. و احتمالا بیشتر از این هم میشه گفت (من بعد از نوشتن یه طومار کامل:::) اما الآن ذهنم بیشتر از این نمیکش-
اتاقکسیگار؛
دوست دارم بدونم شما "تعلق" و "عدم تعلق" رو چطور معنا میکنید و چه مواقعی این احساس بهتون دست میده؟
به نظر من این احساسات واقعا اون طوری که تصور میکنیم وجود ندارن، یعنی ناخالص هستن. تو به جایی میرسی، موفقیتی کسب میکنی، خوشحالی و یا به مکانی برمیگردی که باعث میشه فکر کنی داری اون موقعیت/مکانی رو لمس میکنی و من این رو به جایی تعلق داشتن میدونم؛ هرچند با ناخالصی هایی مثل احساس ناامیدی یا فکر اینکه "چقدر طول میکشه این حس رو از دست بدم؟ لیاقتش رو دارم؟".
تعلق نداشتن یعنی تو نتونی چیزی رو لمس کنی، حتی با وجود هزار بار تلاش کردن. و من معتقدم توی استثناهایی این موضوع میتونه عوض بشه. چیزی/جایی که بهش قبلا تعلق نداشتی الان بهش تعلق داشته باشی و برعکس.(باید بهم زمان بدی تا بیشتر فکر کنم و جوابهای بهتری ب-)
اتاقکسیگار؛
من معتقدم که بشر ذاتا تنهاست. تنها به دنیا اومده، تنها میمیره، و در طی این زندگی هیچ وقت قرار نیست ب
راستش این موضوع واقعا جالبه، اما من به دنبال تعلق یا عدم تعلق کامل نیستم، من میخوام بدونم خود این احساس "تعلق" چیه دقیقا
اتاقکسیگار؛
راستش این موضوع واقعا جالبه، اما من به دنبال تعلق یا عدم تعلق کامل نیستم، من میخوام بدونم خود این اح
وقتی والیبال بازی میکنی حس نمیکنی که بهت حس زندگی میده؟ این یجورایی تعلق داشتنه به نظرم
اتاقکسیگار؛
به نظر من این احساسات واقعا اون طوری که تصور میکنیم وجود ندارن، یعنی ناخالص هستن. تو به جایی میرسی،
این خیلی احساس جالبیه و من مطمئنا تاحالا تجربهش کردم، اما نمیدونم چرا نمیتونم اسمش رو تعلق بذارم
اتاقکسیگار؛
راستش این موضوع واقعا جالبه، اما من به دنبال تعلق یا عدم تعلق کامل نیستم، من میخوام بدونم خود این اح
در این لحظه به نظرم یعنی اینکه تو بتونس بخشی از هویت خودت رو با چیزی /کسی/گروهی/... معنا کنی و بدونی که بخشی از هویت اون چیز/فرد/گروه/... هم هستی-؟