میفهمی یعنی چی؟ یعنی دیگه نمیتونم از خودم دربرابر خودم دفاع کنم. این یعنی عمق فاجعه. نمیفهمم وقتی فکر میکنم، واقعیات از کجا شروع میشن و توهمات از کجا تموم. غول کمالگرایی داره منو درسته میبلعه و دربرابرش کاملا ناتوانم، جوری که حتی نمیتونم کمک بخوام. دارم زیادی به خودم سخت میگیرم؟ بخش بزرگی از من میگه نه. همه اینا عادیه. عادیه دیگه؟
میرفت و گیسوان بلندش را
بر شانه میپراکند،
شب را به دوش میبرد
همراه عطر عنبر سارا
در موج گیسوان بلندش
تابیده بود شب را
آرام مثل زمزمه آب میگذشت
با اختران به نجوا
همراه گیسوان بلندش
خاموش، مثل زیر و بم خواب، میگذشت
پشت دریچه ها
چشم جهانیان به تماشا
میرفت باشکوه تر از شب
همراه گیسوان بلندش
تا باغ های روشن فردا
یلدا!
#مشیری
اتاقکسیگار؛
نمایشنامه رومئو و ژولیت/شکسپیر.
انیمه دارلینگ این د فرانکس:
من علمی تخیلی دوست ندارم ولی این جالب بود، کاراکترا و پایانش هم بد نبودن😭😭😭😭😭