آن کس که درد عشق بداند
اشکی براین سخن بیفشاند:
این سان که ذره های دل بیقرار من
سر در کمند عشق تو جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزارسال
روزی غبار ما را آشفته پوی باد
در دوردست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی،
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدیگر بنشاند!
ما را به یکدیگر برساند!
#مشیری
خوبه فقط یه ربع پیاده راه بود البته مگرنه خودمو شقه شقه میکردم میذاشتم جلوی آفتاب
اتاقکسیگار؛
من شاهکارم بچهها نصبم کنید(میخواستم برم حوزه هنری رفتم حوزه علمیه)
حالا هم میخواستم برم فلکه احمدآباد رفتم خیابون احمدآباد
واقعا خنده داره، هرچقدر هم خلاف این موضوع ادعا داشته باشید درنهایت ظاهر براتون مهمه نه باطن. ممنون.
آره دارید تحملم میکنید خب ممنونم فقط میشه هر دو ثانیه یه بار نکوبونیدش توی صورتم؟ چرا هی باید منت بکشم بابا ولم کنید
اتاقکسیگار؛
آره دارید تحملم میکنید خب ممنونم فقط میشه هر دو ثانیه یه بار نکوبونیدش توی صورتم؟ چرا هی باید منت بک
واقعیت اینه که منم دارم تحملتون میکنم ولی شما نمیبینید مدام بهتون یادآوریش کنم