حیف،
میدانم که دیگر برنمیداری از آن خواب گران سر
تا ببینی خردسال سالخورد خویش را
کاین زمان چندان شجاعت یافته ست
تا بگوید: راست میگفتی پدر...
#مشیری
صحنه های زشت و زیبا
در تماشاخانه دنیا فراوان است
چهره آرای جهان
نقش آفرین عشق و مرگ
صحنه ها را کارگردان است
عشق هستی بخش روح کائنات
مرگ سازمان ساز قانون حیات
با نسیم صبحگاهی پرده بالا میرود:
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب!
بر رخ گل بوسه های آفتاب!
گردن آهو به دندان پلنگ!
بازی پروانه در سوسنستانی سراسر عطر و رنگ.
خشم دریا، موج کوبنده، بلای مرگبار
نوشداروی زلال آب پای کشتزار!
لرزه ای سنگین بر اندام زمین
غارت جان هزاران نازنین.
ساغرافشانی کند خورشید تاک،
بوی جان بازآورد از جسم خاک...!
آنچه قانون حیات است و دوام کائنات
گر سراپا نوش و نیش، ناگزیر؛
من سر تسلیم میارم به پیش.
آنچه ویران میکند روح مرا
بی رحمی انسان به انسان است!
صحنه های تیره تاریخ را هربار
دیدگانم در نوریده ست؛
با بغضی گران در اشک غلتیده ست.
گرچه میخوانم: مسیحا را کسی با میخ روی دار کوبیده ست!
گرچه از دژخیم او بی رحم تر هم دیده ناباورم دیده ست؛
گرچه صدها هزاران آدمی را
کوره های شوم انسان سور بلعیده ست؛
باز حتی کشتن یک مرغ با دست بشر
در باورم آسان نگنجیده ست!
کشتن انسان به تیر و تیغ انسانی دگر؟
اه، این نه آسان است!
دیگر این بیداد کار صحنه آرا نیست
حکم قانون حیات و کار دنیا نیست
پهنه این صحنه را زشتی چنان در خود فرو برده
که دیگر بازی پروانه ها هم هیچ زیبا نیست!
خشم دریا، زلزله
هرچه طاقت سوز آید در نظر
چهره انسان محروم از عدالت
دادخواه بیگناه
هست طاقت سوزتر.
تا فرو افتادن این پرده،
چشم جان من
از تماشا رویگردان است...
گریان است!
#مشیری
ما میگیم اوضاع از ریشه داغونه، حالا تو هی شاخهها رو ترگل ورگل کن. چوبشو ما میخوریم دیگه.
اتاقکسیگار؛
ما میگیم اوضاع از ریشه داغونه، حالا تو هی شاخهها رو ترگل ورگل کن. چوبشو ما میخوریم دیگه.
ولی خداوکیلی خجالت نمیکشید؟ میگید نه ما دیگه نژادپرست نیستیم🗣️🗣️🗣️🗣️🗣️، بعد حق آزمون تافل و دولینگو رو برای یه عده صرفا چون "ایرانی"ان میبندید. ماشالا به نژادپرست نبودنتون.
هدایت شده از Underground Mehrdad
واقعا بین اجازه نمیدیم اینا و قبول نمیکنیم اونا گیر کردیم.
هدایت شده از من سیگاری نیستم
اینطوریاست دیگه. ما محکومیم به مشاهدهی مرگ تدریجی پوست صورت مادرامون. قربانی، این لکههای قهوهای که روی دست آدما میبینی مال بستنی شکلاتی نیست؛ لکهی خون، وقتی بمونه، به مرور قهوهای میشه. ما وارث جنایت پدرامونیم. میپرسی چطوری؟ قابیل وقتی سنگو بلند کرد یا شاید هابیل وقتی مُرد یا وقتی حضرت آدم وقتی حواسشو نداد به تربیت بچههاش. اینطوری. آب جهنم جوش بود و لکهی خون با آب سرد پاک میشد. ذهنامون شد درگیر مرور، درگیر عبور و یهویی چشماتو باز میکنی میبینی آدما بالا سر قبرت دارن اشترودل دست ساز میخورن. حالت تهوع روحی داری و مجبوری بخندی و بگی نه بابا بخاطر نمرههاس. زمان، معشوق خسیس اموات. مامان پیر میشه، اتوبوس چپ میشه، پرخاشْ گر میشه، اوضاع درست نمیشه، برنمیگردیم بهم، نمره میره و میره و انقدر دور میشه که چی؟ انتخاب میره و میره و میره تا قیامت و بعدشم تموم میشه. بابا راست میگفت، سرتو بنداز پایین، زندگیتو بکن. جیغ میکشی که چی؟ چیشد این همه زدن کشتن، زدن، بردن؟ اونا میزنن، میدرن و میبرن و ما خورده میشیم، دریده میشیم و غارت میشیم.