"فروغ میگه: و این منم، زنی تنها
یعنی درد و رنجی که زنها کشیدن گشته و گشته و گشته تا رسیده به فروغ و نوبت اونه که بیانشون کنه."
من نمیدانم گنجی که به دنبالش هستید چیست، اما میتوانم حدس بزنم. اسمش "یک تکه" است، ولی این دنیا متشکل است از هزاران و هزار تکه. شاید هرکدام از شما یک تکه از آن گنج هستید، مثلا آن پسرکی که کلاه حصیری دارد شاید تبدیل به "آزادی" شود. دست راست مو سبزش میتواند نمادی از "وفاداری" باشد و تیرانداز دماغ دراز، نشانی از "قصه گویی". جهت یاب زیبایتان احتمالا به "هوش" تبدیل شود و آشپزتان، سمبلی از "مهربانی". گوزن دکترتان شبیه "انسانیت" است، زن قدبلند و دوست داشتنی همراهتان "تاریخ" و کشتی سازتان به "صنعت" بی شباهت نیست. حتی آدم ماهی سکان دارتان هم میتواند "عدالت" باشد، شما میتوانید تبدیل به تکه تکه های این دنیا شوید!
مینوازند، موسیقی مرگ را مینوازند. با هر تکان دست نوازندگان مرگ یک قدم نزدیک تر میشود. آرام آرام همگی از پا درمیایند، اول صدای شیپور قطع میشود، بعد یکی از ویولن نوازها کم میشود، یکهو دیگر صدای پیانو نمیاید، و نوازندگان هرکدام زودتر از به اتمام رسیدن قطعه تعظیم میکنند و چشمانشان را میبندند تا دیگر باز نشود. فقط ویولن نواز قد بلند تا پایان قطعه سر پا ایستاده، و او هم با هر نت یکی از اعضای بدنش کم میشود. وقتی آخرین تکان را به آرشه میدهد فقط استخوان هایش باقی مانده اند و یک عالم غم. او نمیداند سال ها بعد پسری با کلاه حصیری و دوستانش دوباره به او رنگ دریا را نشان میدهند، او فقط میتواند مدام آهنگشان را در ذهن خود تکرار کند.
یوهوهوهو، یوهوهوهو
یوهوهوهو، یوهوهوهو
بینکوسو نو ساکه وو...