اتاقکسیگار؛
کتاب شیر و اسب تکشاخ/جورج اورول
کتاب خواهرخوانده.
داستان سیندرلا از دید ناخواهریش
در دل خاموش کوه، تیر صدا کرد!
در دل کبکی ترانه خوان شرر افتاد،
ناله کنان از فراز دامنه کوه،
در ته خاموش دره خونجگر افتاد.
بال و پری چند زد، به سینه درافتاد!
کوه نشینان صدای تیر شنیدند
بال زنان جوجگان گم شده مادر،
در پی مادر ز آشیانه پریدند.
دیده گشودند بیقرار به هر سو
در ته خاموش دره، وای چه دیدند:
کاغذی از برف بود و جوهری از خون
دست قساوت کشیده نقش و نگاری
پیکر کبکی جگرشکافته، خاموش
خرمن برف گرفته تنگ در آغوش
مشت پری غرق خون فتاده کناری
پر شد از اشک، چشم دختر خورشید!
بر خود پیچید، بس که ظلم بشر دید!
دیده فرو بست و خشگمین شد و لرزید!
چهره خود را از روی منظره برتافت،
دامن خود را ز روی دامنه برچید!
راست شد از پشت سنگ، قامت صیاد،
خاطر او بود ازین نشانه زدن شاد.
کرد از آنجا به سوی صید خود آهنگ،
دامنه، لغزنده بود و یخ زده و سنگ؛
خنجر برنده بود و سخت چو پولاد!
یخ زده سنگی نکرد تاب و فرو ریخت،
پیش نگاهش دهان دوزخ وا شد!
دست به دامان خار بوته ای آویخت.
پایش از آن تکیه گاه سست جدا شد
بار و تفنگش به قعر دره رها شد!
چندان جان کند تا که از ره غاری
خسته و خونین به حال زار و نزاری
یافت از آن ورطه کوه راه فراری
چند کبوتر فراز دامنه دیدند،
سایه مردی که جا گذاشته باری!
کیسه پر از کبک بود و خون و کبوتر
جانی در آن هنوز میزد پرپر
شب به جهان پرده میکشید سراسر
جای به جا لای بوته ها و گون ها
سخری خون بود و چند جوجه تنها
در دل شب در سکوت دره و مهتاب
پیکر کبکی جگرشکافته، خاموش،
خرمن برفش گرفته تنگ در آغوش.
دور و برش جوجگان یخ زده، بی خواب،
بال و پری میزنند خسته و بی تاب.
#مشیری