چون آینه چشم و دل نگاهیم
آینه روی صبحگاهیم
با آینه روی ما بگویید
ما آینه دار مهر و ماهیم
از آینه پرس حال ما را
ما پاک دلان پاک خواهیم
هرجا که صفا کنند اشکیم
وانجا که صفا نبود آهیم
تاج سر آفتابی ای عشق
درایب که بی تو خاک راهیم
مهر تو اگر گناه باشد
با مهر تو غرق در گناهیم!
ای عشق، ستاره ها گواهند
بیدار درین شب سیاهیم
تا با رخ دوست بردمد صبح
چون آیینه چشم و دل نگاهیم
#مشیری
هدایت شده از 𝙃𝙤𝙗𝙖𝙗 𝘼𝙠𝙡𝙞𝙡𝙞
924.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شماهم میبینیش؟؟
﹏𓊝﹏𓂁﹏
𝙃𝙤𝙗𝙖𝙗 𝘼𝙠𝙡𝙞𝙡𝙞
https://eitaa.com/harmsuon
برگ ها از شاخه میفتاد
من تنهای تنها راه میرفتم
در کنار برکه ای پوشیده از برگ باران
شاید این افسوس را با باد میگفتم:
_آه، این آیینه را
این برگ های خشک پوشانده ست
آن صفا، آن روشنایی
در غبار تیرگی مانده ست
تا کجا مهر بهاران
پرده از رخسار این آینه بردارد
چهره او را به دست نور بسپارد...
روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه میفتاد و من
همچنان تنهای تنها راه میرفتم
بادها غم های سنگین
چهره آینه دل را کدر میکرد.
شاید این فریاد را با خویش میگفتم:
باید این آینه را از ظلم این ظلمت رهایی داد
چهره او را به لبخند امیدی تازه
از نو روشنایی داد
عشق باید پرده از رخسار این آینه بردارد
چهره او را به دست نور بسپارد.
#مشیری
پاییز سرد زرد
با سبز و سرخ باغ، چه گویم؟ چه ها نکرد.
با یک لهیب شعله برافروخت در چنار
با یک نهیب رنگ ربود از رخ چمن
گیسوی بید را
کند و به خاک ریخت
یاقوت ناربن را
بر سنگ زد، ریخت!
پیچید تازیانه بر اندام نارون
توفان سهمناک
پاشید خاک بر رخ خورشیدهای تاک
ماند از سیاهکاری او باغ بی چراغ
شب ها دگر نتابید مهتاب نسترن
یغماگران باد
درهای گنج خانه گشودند
هرجا که لطف و ناز
هر سو که رنگ و بوی، ربودند.
مرغان نغمه حخوان را
خار و خسی به جا ننهادند،
از لانه، از وطن!
تا کی دوباره جلوه کند چهره بهار در آشیان من.
#مشیری