نوازنده ای پیر و درمانده بود
ز خلق جهان روی گردانده بود
نه از کهنه بهر چیزی نه نو
که از بهر روزی گذارد گرو
یکی ساز فرسوده در خانه داشت
به بازار شد، در حراجش گذاشت
غبار زمان بر رخش ریخته،
زبان بسته یک عمر آویخته!
گسسته گشوده ز هم تارها
چنان در خموشی که دیوارها
بر او سال ها کسی نیازیده دست
مگر بغض او را کس تواند شکست!
فرو خفته در پرده هایش نفس
بسا لال مانده ز بیم عسس
فروشنده فریاد آغاز کرد
دو دینار قیمت بر آن ساز کرد
چو تکرار و اصرار بسیار رفت
به سختی بها تا سه دینار رفت!
جمالش نه در خورد بازار بود
یکی برده بی خریدار بود!
نوازنده را غم بر آتش نشاند،
نهیبی دلش را به آتش کشاند
سبک دست لرزان فرا پیش برد
غبار از رخ همزبانش سترد
به هر سیم دست نوازش کشید
ز آوازش بانگ موافق شنید
به سامان رساندش ز آشفتگی
رهانیدش از آن فرو خفتگی
سزاوار سرپنجه آراستش
به حالت همان شد که میخواستش
چنان گرم با ساز دمساز شد
که درهای هفت آسمان باز شد
دو همدرد پرورده دست غم
فتادند از جان و از دل به هم!
شکستند پرده بغض گران
ز جور زمانه حکایتگران
نوایی چنان دلکش و دلنواز
که هر رهرو از ره فرومانند باز!
جهانی از آن حال خوش در شگفت
که آتش به دل هایشان در گرفت
دو همدل خریدند بازار را
فزودند جوش خریدار را
به سودای آن ساز خاطرنواز
ز هر سو همه دست ها شد دراز
فروشنده این بار گفت از هزار
سه چندانش افزوده شد بیست بار
شگفتا نوازنده بینوا
نمیگشت دیگر ز سازش جدا
سر از سیلی سرخ غیرت نتافت
ز همت حیاتی دگرگونه یافت
هنر را نه همسنگ کالا گرفت
بیدن شیوه اش کار بالا گرفت
چو همت کند با هنر آشتی
جهان از تو باشد چه پنداشتی؟!
#مشیری