اتاقکسیگار؛
دختر مغول/فالکنر. (هیچوقت فکر نمیکردم عاشق یه دختر مغول بشم.)
کتاب مرگ به وقت بهار.
خوشمزه ولی گیجکننده
صحن دکان غرق در خون بود و دکاندار پی در پی
از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده خود را درون میبرد
پنجه بر جان یکی زان جمع میفکند و
او را با همه فریاد جانسوزش برون میبرد
مرغکان را یک به یک میکشت و
در سطلی پر از خون سرنگون میکرد.
صحن دکان را سراسر غرق خون میکرد.
بسته بالان قفس بیخیال،
بر سر یک دانه باهم جنگ و غوغا داشتند!
تا برون آرند چشم یکدیگر را
بر سر هم خیز برمیداشتند!
گفتم ای بیچاره انسان!
حال اینان حال توست!
چنگ بیداد اجل در پشت در دنبال توست!
پشت این در داس خونین دست اوست
تا گریبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جستجوست!
بر سر یک لقمه یا یک نکته آن هم هیچ و پوچ
این چنین دشمان چرایی؟
میتوان بود دوست.
#مشیری