گم کرده راه در تنگه غروب
از پا درآمدیم
از دست داده همرهی کاروان صبح!
شب همچو کوه بر سر ما ریخت
آواری از سیاه اندوه
ما سر به زیر بال کشیدیم
تا کی، کجا، برآرد نشان زندگی
پاسی ز شب نرفته هیولای تیرگی
نطع گران گشود
تیغ گران کشید
تا چشم باز کردیم خون روی نطع او به تلاطم رسیده بود
گهگاه انگار چشم ستارهای
از دوردست پیغام میفرستاد
خواهید اگر ز مسلخ شب جان به در برید
و دوباره به خورشید بنگرید
از خواب بگذرد ای عاشقان صبح!
هرچند عمر شوم تو ای نابکار شب
بر ما گذشت تلختر از صدهزار شب
من با یقین روشن بیدار و پایدار
تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار
آغوش باز کرده سوی آسمان صبح.
#مشیری
یک آسمان پرنده رها روی شاخهها،
در باغ بامداد.
یک آسمان پرنده سرگرم شستشو
در چشمه سار باد!
یک آسمان پرنده در بستر چمن
آزاد، مست، شاد...
از پشت میلهها
بعضی به های های شکستم، قفس مباد.
#مشیری