لَطیف-
`🫀 "جان پس از عمری دویدن لحظهای آسوده بود عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود.-"
`🧠
"عقل با دل روبرو شد صبح دلتنگی بخیر
عقل برمیگشت راهی را که دل پیموده بود،'"
هدایت شده از - خـانومِ۲۷۴.
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- این سرزمین ؛ سرزمینِ امیرالمومنینه -
هدایت شده از مرکز موسیقی حوزه هنری
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرا به نام کوچکم صدا بزن ای عشق...
کنسرت موسیقی #امیرحقیقت با اجرای #گروه_ارس
همراه با رونمایی از آلبوم #چشم_بندی
سرپرست و تنظیم #حامدطاهری
مدیر گروه #مجیدفلاحپور
سه شنبه #16اسفند / ساعت 14:30 / #تالار_سوره حوزه هنری
انتهای خیابان سمیه / نرسیده به حافظ / حوزه هنری
@hhmusic
مرتضی پارسا5df21268c32bce04b82361af_7658682277120841851.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
ای آرامشو سامون دلم...
گرمه با شما، کانون دلم...
از تو دورمو، گریه میکنم...
اشکامو برات، هدیه میکنم...
💔
هدایت شده از - سرگشته -
نقطهی پایانِ جمله را پررنگتر کرد و قصه تمام شد.
اما این آغاز قصهی گُنگ و بیروح ما بود.
او با آخرین نقطهای که آخرِ آخرین جملهی آخرین فصل از آخرین کتابش گذاشت، معروفترین نویسندهی جهان شد؛ اما اصل ماجرا از جایی شروع شد که...
- نقطهی پایان جمله را پر رنگ تر کرد و قصه تمام شد. نشستم روی چهارپایهی چوبیِ وسط بالکن چوبیِ وسط شهر چوبیمان، فنجان چوبیِ قهوهی تلخِ روی سینی چوبی را کمی جا به جا کردم و چند گل ریز از گلهای قاشقیِ گلدان چوبی ای کندم، که لبه ی چوبیِ بالکن جا خوش کرده بود و گوشه ی پیش دستیِ چوبی گذاشتم. گفتم: شنیده بودم قهوه دوست داری!
پاسخ نداد، شاید کمی از سردیاش ناراحت شدم، اما جز این از او انتظار نداشتم. سینی را جلوتر هل دادم تا بلکه توجهش را به قهوه ی تلخ جلب کنم، اما فایدهای نداشت.
بلند شدم و خودم را خم کردم تا بلکه بتوانم نوشتههایش را بخوانم... نوشته بود: دخترک آفتابگردانی قصهی ما، دامنش را که پر شده بود از گلهای ریز قاشقی، تکاند و از جایش بلند شد... نرگس چشمانش را بست و لالهی لب هایش را گشود؛ آنچه میگفت را قلبِ گلِ رزِ مسکون در دستانش مینوشت. ناگهان دخترک گفت نقطه و گل رز، نقطهی پایان جمله را پررنگتر کرد و قصه تمام شد.
شاید دخترک داشت قصهی پسری را مینوشت که از جنس ماه بود و دل دخترک آفتابگردانی ما را برده بود.
و قصه آنجایی تلخ میشد که پسرک قصهی ما به دنبال ستارهای میگشت که بخت سیاهش را نقرهای کند، و این ستاره را در میان کرهی چوبیِ گوشهی بالکن چوبیِ خانهی چوبیِ مردِ چوبی یافته بود...
خودکار را از دست مرد چوبی گرفتم، انگشتهای چوبیاش از هم باز شدند و گردن چوبیاش کج شد و روی شانه اش افتاد.
نقطهی پایان جمله را پررنگتر کردم و قصه تمام شد... اما قصهی گنگ و بی روح خودمان را آغاز کردم:
- ناگهان مرد چوبیِ نشسته روی چهارپایهی چوبیِ روبهرویم با انگشتهای کشیدهی چوبیاش، سینه ام را درید و قلبم را از جا کند، اکنون راحتتر نفس میکشم، بدون هیچ دغدغهای، مانند یک آدمک چوبی، هرچند حالا من هم مثل او یک آدم چوبیام که نقطهی پایان جمله را پررنگتر میکند و قصه تمام میشود!
ضاق صدری..
حسن عطایی537861889_1662880338.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
...
سفره دار شنبه های کرب و بلا
عمرش رو گذاشت برای کرب و بلا
با این که نبود ولی با چهارتا شهید
غوغا کرد تو ماجرای کرب و بلا:)))
یا ام البنین'
هدایت شده از مشقِ عشق | برای_او 🇵🇸
گفتم:
دگر قلبم شوق شهادت ندارد
گفت:
مراقب نگاهت باش ...
اَلعَین بَریدُ القَلب؛
چشم پیغام رسان دل است ...
#شهید_محمدرضا_دهقان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشق عشق | برای_او