دیروز؛نمایشگاه کتاب
•اشک و خنده🎭
•ماجراهای ما و خانم جعفری
•ساندیس
•ساره،فاطمه و...
•اون حاج آقاهه
•زیر نخلا🌴
وکتاب و کتاب و کتاب....
🫂♥️: @hashtad2
لَطیف-
شاید بگویم که زندهام اما .. گویا مرده ام ، فکر میکنم اسم کاری که دارم انجام میدهم زندگی کردن نیست .
راهم را جدا میکنم
از سکون، از ایستادن
پله برقی گزینه مناسبی نیست
پله هارا سه تا یکی طی میکنم.
میدوم.
قطار رفت...
محکومم به انتظار
همیشه؛همهجا.
آشنای قدیمی،همان صندلی رنگ و رو رفته ی ایستگاه انقلاب.
مینشینم.رسیدن قطار به درازا میکشد،سرم سنگینی میکند.چشمهایم را میبندم.
سکون،ایستایی،زمانی برای فکر کردن.
فکر کردن به تو.
کاش بودی،کاش انقدر هوا بد نبود،کاش میشد نفس کشید.
زمان.چقدر زمان میگذرد؟ به کجا رسیدم؟ فقط چند ثانیه.حتی از دور.من راضیام
صدای قطار چشمهایم را باز میکند.
درست روبه رویم
آن طرف.
اشک هایم زودتر از خودم برمیخیزند.
میخواهم اسمت را فریاد بزنم.کاش میشد زمان متوقف شود. ولی نه اسمی بر زبانم جاری میشود و نه عقربه ها معطل دلتنگی من میشوند.
قطار فرصت نمیدهد.نمی ایستد،منتظر نمی ماند. تو راهم با خودش همراه میکند و من باز هم خودم را سرزنش میکنم.
سکون از پا درمیآورد.
میکشد.
_لطیف