یادآوری برای من در چند چیز خلاصه میشود.
بوی عطر یا یک فضای خاطره انگیز
موسیقی
و بازگشت به چت های قبلی
دو مورد اول شاید همیشه به خواست من تکرار نشوند. اما مورد سوم را نیمه لجباز درونم تکرار میکند،وقتی که باز میگردد و پیام هارا دوباره میخواند و با تاریخ ها تطبیق میدهد و لبخند میزند شاید هم از غم بغض میشود.
میشود نیمه غمگین و لجباز درون را کشت؟
خیلی راحته که زنجیر تقصیر رو از گردنمون باز کنیم و بندازیم گردن طرف مقابلمون...
هرچیزیم بینمون افتاده باشه احترام مهم تره. اگه این وسط دلی بشکنه خیلی بد میشه. باید پناه برد به خدا از این شرایط. حیف که نمیتونم نیمه غمگین و لجباز درونم رو بکشم برای کمتر سوختن.
من فقط میخواستم رد روی شیشه رو پاک کنم ولی اونا شیشه رو شکستن.
همه اینا به کنار...
امیدی که هنوز زنده س رو چیکار کنم؟
هدایت شده از لَطیف-
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلامعَلیکیاعلےبنموسےَالرضٰاالمرتضے
وقتی روی فرش های قرمز حرمت قدم برمیدارم انگار پرواز میکنم.
طوفانی که درونم برپاست هر غروب با صدای نقاره جوری فروکش میکند که انگار نه انگار طوفانی بوده و تلاطمی...
جوری آرام میشوم که مشکلاتم را پاک فراموش میکنم.
اصلا وقتی به خواسته هایم فکر میکنم چیزی به خاطرم نمی آید...انگار تو میگویی لازم نیست برزبان بیاوری خواسته هایت را!
من خود آگاهم به نیازهایت...
حرم که می آیم دلم میخواهد فرش به فرش حرمت را بگردم خلاصه بگویم،طوافت کنم...
بعد گوشه ای بنشینم و چشم بدوزم به گنبد،به کبوتر ها،به مردم،بچه ها...
گفتم بچه ها...یادم است بچه که بودم ذوق میکردم که قرار است چند روزی مهمان تو شوم،با ذوق چادر سفیدم را سر میکردم و با دست های کوچکم موهایم را زیر روسری فرو میکردم که مبادا کسی آن ها ببیند
که تو ناراحت نشوی...
وارد صحن که میشدیم کناری می ایستادم و دست راستم را مانند پدرم روی سینه می گذاشتم و هرچه را که میگفت تکرار میکردم...
بعد تر ها که صلوات خاصهات را یاد گرفتم حس میکردم بزرگتر شدم...
هرچه بزرگتر شدم و بیشتر شناختمت فهمیدم اگر نبودی،من هم نبودم...
انگار هرچه دارم از وجود توست...
راستی می گویند راه کرببلا از حرم تو میگذرد...از بابالجواد...
تو که خود حرف مرا میدانی...
[یگانه آشتیانی]
#بهنیتزیارت
#چهارشنبههایامامرضایی
از زمانی که قرار شد من و رفیق صمیمی ام باهم قدم در این مسیر بگذاریم شور و شعفی عجیب سراسر وحودم را فرا گرفت.
پیش خودم گفتم این سفر زمان رهایی است. زمانی برای خاک کردن تعلقات و فرار کردن از زمینی ها.
ولی نیرویی دیگر وادارم میکرد به این همراهی. شاید علاقه و شاید هم ...
من و رفیق آهنی ام از حوالی ظهر سفرمان را شرواع کردیم. همان وقتی که خانم حاج حاتم پلاک ریحانه را بر گردنش می انداخت و من نگاه میکردم و رفیقم آن را ثبت میکرد.
در قطار و در همنشینی ها و شب نشینی های دوستانه مان، من از لحظاتی که میگذشت لذت میبردم و رفیقم آن را ثبت میکرد.
در دو کوهه در آن هوای دلپذیر شمالی و در آن خیابان های منتهی به بهشت، من نفس عمیق میکشیدم تا روحم پاک شود. و آن منظره هارا و آن صمیمیت و صفای دل هارا و یادگاری های دسته جمعی و چند نفره را من نگاه میکردم و رفیقم آن را ثبت میکرد.
در شرهانی و در کنار مزار آن تک برنده ی گمنامی که مدال شهادت را آسمانیان سالها پیش بر گردنش آویخته بودند، من به چشمهای گریان بچه ها نگاه میکردم.به سمت کربلا ایستاده بودم و چشم هایم را بسته بودم و سلام میدادم. و طفل مهجوری درونم اشک میریخت و رفیقم این لحظه هارا ثبت میکرد.
در فتح المبین و گردان تخریب و میشداغ هم همینطور. من گیج و حیران میان آدمهای خاکی قدم میزدم و رفیقم برای روزهای دور آن را ثبت میکرد.
فکه اما فرق میکرد.
خاکش و اکسیژنش و غروبش من را غرق کرد من را شکاند.
و کاش میشد برای همیشه در فکه، کنار قتلگاه آوینی زانو بغل بگیرم و رفیقم آن را ثبت کند.
من عقیده ام را در فکه به امانت گذاشتم و با رفیقم عهدی بستیم طولانی با آوینی.
شاید آقا مرتضی بتواند دستمان را بگیرد.
هم دست من و آینده ام را
و هم دست رفیقم را و کارش را.
و شاید آرمان آوینی مارا سر عقل بیاورد و عشق را یادمان بدهد.
و اما طلائیه
طلائیه و ما ادراک طلائیه...
آفتاب طلایی طلائیه و آن سه راهی شهادت را من، افسوس میخوردم و نگاه میکردم و اشک هایم زودتر از خودم خجالت میکشیدند. من آن گنبد طلایی را با عمق وجودم به خاطر سپردم و رفیقم آن را ثبت کرد.
شلمچه اما اول با دلم کار داشت بعد که دید بسیار دلتنگم رفت سراغ عقلم و تلنگر پشت تلنگر، خاک شلمچه برای خاک کردن منیت و دلبستگی عجیب مناسب بود و غروبش رنگین کمان فکر و احساس.
شلمچه من را حواله داد به خودم و دلم و من، شلمچه را عجیب دوست داشتم و رفیقم آن را ثبت کرد.
در معراج شهدا اما رفیقم را نبردم. شاید چون وقت نبود و دیر بود... شاید فکر کردم که رفیقم میخواهد لحظاتی مرا با خودم تنها بگذارد.
معراج برایم آشنا بود انگار در خواب دیده بودمش. معراج انگار انتهای تمام آن دیدن ها و تفکر کردن ها و اشک ریختن ها بود.
در معراج، من خودم و آینده ام و تقدیرم را سپردم به شبکه های ضریح و کودک سرکش و عجول درونم را کنار ان نشاندم و چه سخت بود خداحافظی...
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام....
رفیقم، همان تکه آهنی که جان دارد و لحظه های زنده ی زندگی مرا برای خودم و شاید برای آیندگان ثبت میکند، همراه خوش سفر و بی شیله پیله ای بود برای من، اما انگار از سر معراج و از اینکه با خودم نبردمش، قهر کرده است.
شاید باید یک زیارت دیگر ببرمش تا آشتی کند.
کارت حافطه دوربینم شاید دلتنگ است که عکس هارا برای خودش میخواهد و به من نشانشان نمیدهد.
دعا کنید من را ببخشد.
دعا کنید.
باز هم راهیان نور، من و شما و رفیقم .
ان شاءالله
.
.
بامداد یازدهم اسفند.
از همین لحظات ساده و معمولی باید لذت برد. به دور از دورویی و تظاهر و انتظار.
بعضی وقتا لازم نیست همش دنبال اجنتاب از نقص ها باشیم.یه سری چیز ها و روابط با وجود نقص هاشون ارزشمندن.
پ.ن: همه همدیگهرو پیچونیدم و از جمعیت شلوغ پناه بردیم به خلوتی.
۱۴۰۴.۲.۲۵