از زمانی که قرار شد من و رفیق صمیمی ام باهم قدم در این مسیر بگذاریم شور و شعفی عجیب سراسر وحودم را فرا گرفت.
پیش خودم گفتم این سفر زمان رهایی است. زمانی برای خاک کردن تعلقات و فرار کردن از زمینی ها.
ولی نیرویی دیگر وادارم میکرد به این همراهی. شاید علاقه و شاید هم ...
من و رفیق آهنی ام از حوالی ظهر سفرمان را شرواع کردیم. همان وقتی که خانم حاج حاتم پلاک ریحانه را بر گردنش می انداخت و من نگاه میکردم و رفیقم آن را ثبت میکرد.
در قطار و در همنشینی ها و شب نشینی های دوستانه مان، من از لحظاتی که میگذشت لذت میبردم و رفیقم آن را ثبت میکرد.
در دو کوهه در آن هوای دلپذیر شمالی و در آن خیابان های منتهی به بهشت، من نفس عمیق میکشیدم تا روحم پاک شود. و آن منظره هارا و آن صمیمیت و صفای دل هارا و یادگاری های دسته جمعی و چند نفره را من نگاه میکردم و رفیقم آن را ثبت میکرد.
در شرهانی و در کنار مزار آن تک برنده ی گمنامی که مدال شهادت را آسمانیان سالها پیش بر گردنش آویخته بودند، من به چشمهای گریان بچه ها نگاه میکردم.به سمت کربلا ایستاده بودم و چشم هایم را بسته بودم و سلام میدادم. و طفل مهجوری درونم اشک میریخت و رفیقم این لحظه هارا ثبت میکرد.
در فتح المبین و گردان تخریب و میشداغ هم همینطور. من گیج و حیران میان آدمهای خاکی قدم میزدم و رفیقم برای روزهای دور آن را ثبت میکرد.
فکه اما فرق میکرد.
خاکش و اکسیژنش و غروبش من را غرق کرد من را شکاند.
و کاش میشد برای همیشه در فکه، کنار قتلگاه آوینی زانو بغل بگیرم و رفیقم آن را ثبت کند.
من عقیده ام را در فکه به امانت گذاشتم و با رفیقم عهدی بستیم طولانی با آوینی.
شاید آقا مرتضی بتواند دستمان را بگیرد.
هم دست من و آینده ام را
و هم دست رفیقم را و کارش را.
و شاید آرمان آوینی مارا سر عقل بیاورد و عشق را یادمان بدهد.
و اما طلائیه
طلائیه و ما ادراک طلائیه...
آفتاب طلایی طلائیه و آن سه راهی شهادت را من، افسوس میخوردم و نگاه میکردم و اشک هایم زودتر از خودم خجالت میکشیدند. من آن گنبد طلایی را با عمق وجودم به خاطر سپردم و رفیقم آن را ثبت کرد.
شلمچه اما اول با دلم کار داشت بعد که دید بسیار دلتنگم رفت سراغ عقلم و تلنگر پشت تلنگر، خاک شلمچه برای خاک کردن منیت و دلبستگی عجیب مناسب بود و غروبش رنگین کمان فکر و احساس.
شلمچه من را حواله داد به خودم و دلم و من، شلمچه را عجیب دوست داشتم و رفیقم آن را ثبت کرد.
در معراج شهدا اما رفیقم را نبردم. شاید چون وقت نبود و دیر بود... شاید فکر کردم که رفیقم میخواهد لحظاتی مرا با خودم تنها بگذارد.
معراج برایم آشنا بود انگار در خواب دیده بودمش. معراج انگار انتهای تمام آن دیدن ها و تفکر کردن ها و اشک ریختن ها بود.
در معراج، من خودم و آینده ام و تقدیرم را سپردم به شبکه های ضریح و کودک سرکش و عجول درونم را کنار ان نشاندم و چه سخت بود خداحافظی...
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام....
رفیقم، همان تکه آهنی که جان دارد و لحظه های زنده ی زندگی مرا برای خودم و شاید برای آیندگان ثبت میکند، همراه خوش سفر و بی شیله پیله ای بود برای من، اما انگار از سر معراج و از اینکه با خودم نبردمش، قهر کرده است.
شاید باید یک زیارت دیگر ببرمش تا آشتی کند.
کارت حافطه دوربینم شاید دلتنگ است که عکس هارا برای خودش میخواهد و به من نشانشان نمیدهد.
دعا کنید من را ببخشد.
دعا کنید.
باز هم راهیان نور، من و شما و رفیقم .
ان شاءالله
.
.
بامداد یازدهم اسفند.
از همین لحظات ساده و معمولی باید لذت برد. به دور از دورویی و تظاهر و انتظار.
بعضی وقتا لازم نیست همش دنبال اجنتاب از نقص ها باشیم.یه سری چیز ها و روابط با وجود نقص هاشون ارزشمندن.
پ.ن: همه همدیگهرو پیچونیدم و از جمعیت شلوغ پناه بردیم به خلوتی.
۱۴۰۴.۲.۲۵
_ولی سحابی اسکیموهم خیلی دیدن داره، قشنگ ترین قبرستونیه که دیدم.
_قبرستون؟
_اره سحابی هم محل تولد و هم محل مرگ ستاره هاس
همشون برمیگردن همونجایی که ازش متولد شدن
_مُ نمیدونستُم ستاره هام میمیرن!
_همشون میمیرن، خیلی از ستاره هایی که ما الآن داریم میبینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن، ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونارو میبینیم.
_ینی انقد دورن؟
_ #خیلیدورخیلینزدیک...