🍃🌸🍃
🌿ماری وارد یک کارگاه نجاری شد. همینطور که داشت از گوشه نجاری عبور می کرد تنش به لبه یک اره برخورد کرد و کمی زخمی شد. مار فورا برگشت و اره را گاز گرفت.
با گاز گرفتن اره، دهان مار به شدت زخمی شد. سپس بدون اینکه متوجه شود که دقیقا چه اتفاقی دارد می افتد، نتیجه گرفت که اره دارد به وی حمله می کند. پس تصمیم گرفت که با تمام قدرت دور اره حلقه زده و با فشار آن را خفه کند. مار در انتها توسط اره کشته شد.
گاهی اوقات واکنش ما تماما از روی عصبانیت است. تنها به این فکر می کنیم که به کسی که به ما آسیب زده، آسیب بزنیم، درحالی که آسیب اصلی به خود ما وارد می شود. برخی اوقات باید در زندگی برخی چیزها را نادیده بگیریم. مانند برخی افراد، یا توهین ها را. چون ممکن است که عواقب آن برگشت ناپذیر و فاجعه انگیز باشد.
____🍃🌸🍃____
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
🌸لبخندی کوچک و یـا
💜کلامی زیبا می تواند
🌸قـلبـی را لـمـس کـنـد
💜یـا دلی را شــاد کـنـد
🌸هیـچکس خـوشحـال
💜به دنـیـا نـیـامده اسـت
🌸امـا همه مـا بـا تـوانـایـی
💜خلق شادی به دنیا آمدهایم
🌸بیاییم باهم مهربان باشیم
💜و شـــادی بـیـافـریـنـیـم
🌷عصرتون بخیر دل مهربونتون شاد
🍩☕️🍵🍰
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹این ڪلیپ بسیار زیبا...
تقدیم به...
تڪ تڪ شمادوستان عزیزانم
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
🔸مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت. زن کره ها را به شکل قالبهای یک کیلویى میساخت و مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.
🔹روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد. اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است!
🔸مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم. چندی قبل یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار میدادیم.
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
✨﷽✨
✨ #پندانـــــــهـــ
💕زمین خوردن شکست نیست
شکست زمانی به سراغت میآید
که در همان جایی که زمین خوردی بمانی!
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#بسته_سلامتے
سرماخوردگی را بدون دارو درمان کنید 👌
اگر دچار سرماخوردگی شدهاید توصیه میشود که مصرف سبزی به خصوص خوردن نعناع (چه به صورت خشک و چه به صورت تازه) را در کنار وعده غذایی خود قرار دهید.
همچنین خوردن مویز ناشتا در اول صبح برای سرماخوردگی مفید است. و برخلاف آن لبنیات به ویژه پنیر گزینه مناسبی برای صبحانه نیستند و در طی دوران بیماری باید کمتر مصرف شود.
اگر عادت به خوردن آب خنک دارید بهتر است به جای آن از شربت عسل رقیق شده استفاده نمایید.
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از خانواده بهشتی
#آی_پارا
#پارت_نودوچهار
. اتفاقی که تو بچگی برای پاهای من افتاد ، چشم من رو به خیلی از مسائل باز کرد و نشستن یکجا و مطالعه کردن زیاد ، بهم یاد داد از یه دریچه ی دیگه به آدمهای اطرافم نگاه کنم و سعی کنم پشت چشماشون رو ببینم . من پشت چشمای تو همیشه امید ، جسارت و تلاش رو دیدم . برادرم رو به تو می سپارم چون پشت چشمای اون بیشتر از امید و جسارت ، غرور هست و این یعنی آفت . اما نگران نباش چون از وقتی دوباره دیدمش ، پشت چشماش عشق رو هم می تونم ببینم . وقتی اسمت رو به زبون می یاره ، می تونم صدای قلبش رو بشنوم . این سومی خیلی مقدس و با ارزشه و میتونه تو همه ی سختی ها راه گشا باشه . اما شرط داره و اون حفظ غرورشه. غرورش رو حفظ کن تا ببینی چه کارا که برات نمی کنه . ظاهراً حرفهای زیبا و به جای آیناز تموم شده بود . چون ساکت داشت نگام می کرد . اما من هنوز تشنه ی شنیدن صدای آرامبخشش بودم . وقتی سکوت من طولانی شد ، یه لنگه ابروش رو داد بالا و گفت : چرا ساکتی ؟ گفتم : محو آرامش کلام شما شده بودم . حرفاتون هم آتیش بود هم آب . هم درد بود هم درمان. خوشحالم . خیلی خوشحالم شما اینجایین . دستاش رو باز کرد و با این کار ازم خواست برم تو بغلش . بغلش کردم و گفت : من خیلی خوشحالم انتخاب برادرم یکی مثل توه. وقتی می خواستم از اتاق آیناز برم بیرون گفت : به این خدمتکارا هم تو هیچی نگو . خودم یه جوری کار رو درستش می کنم . می خوام بگم پدر و مادرم چون یه کم مخالف ازدواج تایماز هستن و دلخورن از این وصلت ، خوش ندارن کسی بهشون تبریک بگه . تا من نگفتم ، باهاشون تماس نگیرین . فکر کنم اینطوری جرأت نمی کنن زنگ بزنن و خبر بدن ! یه مدت مخفی می کنیم تا ببینیم خدا چی می خواد. زیر لب گفتم : ممنون خا… آیناز خانوم لبخندی زد و گفت : من از تو ممنونم. تو داداش تارک دنیا و بد اخلاق من رو سربه راه کردی . این جای تشکر داره! * برای سومین بار می پرسم : دوشیزه ی مکرمه ، خانوم آی پارا یوسف خانی ، آیا به بنده وکالت می دهید شما رو به عقد و نکاح دائمی آقای تایماز خانلری دربیارم ؟ آیا وکیلم ؟ با صدایی که حس می کردم از ته چاه در می یاد ، گفتم : بله صدای دست زدن آیناز و اکرم و صفورا و چند نفر از فامیلای اونا و یکی دو تا از همسایه ها ،سکوت رو شکست . چه عقد غریبانه ای داشتم . من با اون همه دبدبه و کبکبه ، تو این جمع کوچیک هم ، تک و تنها بودم .یه لحظه تواون همهمه ی شادی ، دلم گرفت . بغض غریبی چنگ اندخت به گلوم . اصلاً حواسم به اطرافم نبود . دلم می خواست مادری داشتم که با شنیدن بله ی من اشک شوق تو چشماش جمع می شد . پدری داشتم که ازش اجازه می گرفتم . اما حالا… با قرار گرفتم دست گرم تایماز رو دستم ، از اون حال بی خبری بیرون اومدم . اصلاً نفهمیدم عاقد کی خطبه عقد رو خوند . یعنی من الان زن تایماز بودم ؟ آیناز صندلیش رو حرکت داد سمت ما و گفت : مبارکتون باشه و خوشبخت بشین . بعد رو به تایماز اشاره کرد که اول حلقم رو دستم کنه. تایماز چادرم رو عقب زد و خیره شد تو چشمام و آروم گفت : خیلی زیبا شدی آی پارا . مطمئن باش خوشبختت می کنم . قلبم به تندی شروع به تپیدن کرد. انگشتری که در عین سادگی زیبا بود رو به دستم کرد . منم حلقه ای رو که با اصرار فراوان با فروش یکی از سکه هام براش خریده بودم رو تو دستش کردم . لباسی که تنم بود یه لباس سفید پر چین و پولک بود . لباس عروس نبود ، چون عروسیی در کار نبود اما کمتر از اون هم نبود . تایماز انگشتش رو به عسل زد و گذاشت تو دهنم . منم با خجالت همین کار رو کردم . از تماس انگشتم با لبش یه جوری شدم . یه حس خوشایند دوید زیر پوستم. صفورا خانوم از یه خانوم که تو مجالس زنانه دایره می زد خواسته بود که بیاد و مجلس گرمی بکنه . مهمانان ما تشکیل شده بود از همسایه ها و فامیلِ خدمتکارامون. عجب عروسیی!!! تمام هفته ی گذشته سرمون گرم آماده کردن خونه و خریدن وسایل مورد نیاز شده بود . دیروز هم مشاطه اومده بود تا صورتم رو بند بندازه و ابروهای دخترانه ام رو از بکارت دربیاره . بدترین و شرم آورترین قسمت این آماده شدن واسه عقد ، اومدن قابله واسه صحت بکارتم بود . آیناز و تایماز به شدت مخالف بودن اما من در حین اینکه شدیداً خجالت می کشیدم اما اصرار کردم چون نمی خواستم هیچ حرف و حدیثی واسه بعد بمونه . با خودم می گفتم شاید اینا ظاهراً می گن اعتماد دارن و تو دلشون می خوان از پاک بودن دختری که پدر و مادری بالاسرش نیست مطمئن بشن . خدا می دونه چقدر خجالت کشیدم . وقتی زن قابله کِل کشید و گفت : مبارکه
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌟 #متن_شب 🌟
امشـب نـگاه کن به اطرافت
به خوشبختی هایـت
به کسانی که می دانـی
دوستـت دارنـد
و به خـدایی کـه
هـرگـز تنهایـت
نخواهد گذاشـت.
🌙شبتون پر از نگاه خدا⭐️
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️امام صادق (ع) فرمودند:
🌹هیچ عملی در روز جمعه برترو بافضیلتتراز
🌹صلوات برمحمّدوآل محمّد نمی باشد.
❤️سلامتی وتعجیل درظهور امام زمان (عج)صلوات🌹
اللّهُمَّصـَلِّعـَلي🌹
مُحَمَّدوَآلِمُحَمَّد🌹
وَعَجِّلفَرَجَهُـــم🌹
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
❤️ #سلام_امام_زمانم
💚 #سلام_آقای_من
💝 #سلام_پدر_مهربانم
نفس بده تا برایت نفس نفس بزنم
نفس به جز تو نخواهم برای کس بزنم
مرا اسیر خودکرده ای آقا دعایی کن
که آخرین نفسم را در رکابت بزنم
❤️ اللّهمَّ_عَجِّلْ_لِوَلِیِّڪَ_الفَرَج❤️
🌹تعجیل درفرج #پنج صلوات🌹