eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز خواندن بود عبور كرد، آن شخص نمازش را شكست و گفت: مردک در حال راز و نياز با خدا بودم، بنگر چگونه اين رشته را بريدی. مجنون لبخندی زد و گفت: من عاشق دختری هستم و تو را نديدم، تو عاشق خدايی و مرا ديدی؟ @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
شبی آقا محمد خان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست، مشاورانش را فراخواند و از آن ها کیفری بایسته برای شغالان طلب کرد. هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند، اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت‌تر را برای شغالان جست وجو می کرد. دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد بیابند و زنده به حضورش آورند. وقتی شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آن ها زنگوله‌ای آویخت و آن ها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه‌ها از صدای زنگوله شغالان می‌گریختند و هیچ یک نمی توانستند طعمه‌ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی از گرسنگی مُردند. @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
✍روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم. قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار پس مرد همین کار را کرد. وقتی از سفر برگشت،نزد قاضی رفت و امانت را از خواست.قاضی به او گفت:من تو را نمی شناسم. مرد غمگین شد و به سوی حاکم شهر رفت و قضیه را برای او شرح داد،پس حاکم گفت:فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که در حال صحبت هستیم تو وارد شو و امانتت را بگیر. در روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد،حاکم به او گفت:من در همین ماه به حج سفر خواهم کرد و می خواهم امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جزء امانتداری ندیده ام. در این وقت صاحب امانت داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت:ای قاضی من نزد تو امانتی دارم.پولم را نزد تو گذاشته ام.قاضی گفت:این کلید صندوق است.پولت را بردار و برو. بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم صحبت کنند. پس حاکم گفت: ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با دادن کشور حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم.سپس دستور به برکناری آن داد. @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
مارتین لوترکینگ، مبارز بزرگ آمریکایی در کتاب خاطراتش ﻣﻰنویسد: روزی در بدترين حالت روحی بودم، فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود. سردرگم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غريب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم... همسرم مرا ديد، به من نگاه کرد و از من دور شد. چند دقيقه بعد با لباس سر تا پا سياه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد! با تعجب پرسيدم: چرا سياه پوشيدهﺍی؟ چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟ همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟ پرسيدم: چه کسی؟ همسرم گفت: ... خدا مُرده است! با تعجب پرسيدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟ اين چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟! همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مُرده و من چقدر غصه دارم، حيف از آرزوهايم... اگر نمُرده پس تو چرا اينقدر غمگين و ناراحتی؟؟! او در ادامه ﻣﻰنويسد: در آن لحظه بود که به زانو درآمدم ... راست ﻣﻰگفت، گويا خدای درون دلم مُرده بود. بلند شدم و براى ناامیدیﺍم از خدا طلب بخشش کردم. خدا هرگز ﻧﻤﻰميرد! در تمام سختی‌ها دستش را بگیرید. او همه جا هست ... @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
👌شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.  دختر گفت : شام چه داری ؟  طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد .  از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .  صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....  محمدباقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟  بعد از تحقیق و اثبات پاکدامنی ، از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟  محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید،  طلبه گفت : چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.  شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملاصدرا اشاره نمود .  نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.  http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆
‍ شبتون پر از یاد خـ🌙ـدا ‍📚 رمان قسمت 79 ‍ تصور مرگش اینقدر وحشتناک بود اگر به حقیقت می پیوست حتما می مرد. در دلش نالید"خدا ! اصلا من بنده بد و گناهکار، حواست هست،مجازاتت خیلی سخته، یه کم آرومتر" دوباره چشمه اشکش جوشید.این روزها مثل دخترها دل نازک شده بود و اشکش دائم می ریخت.ضعف داشت و یارای بلند شدن نداشت.از دیشب چیزی نخورده بود.دست روی معده اش گذاشت که جعبه ای جلوی رویش قرار گرفت.مرد میانسالی با لبخندی باز بلند او را خطاب قرار داد -بفرما...بفرما برادر دهنت رو شیرین کن...بابا شدم ....بعد دوازده سال...دو قلو دلش بالا و پایین شد.یکی می مرد و یکی به دنیا می آمد.با لبخندی بی رنگ یک شیرینی دانمارکی برداشت و تبریک گفت -قدمشون خیر باشه براتون.مبارکه آنقدر خوشحال بود که بی توجه محکم به پشتش زد -ان شالله تو هم بابا میشی...خیلی کیف داره با زور گازی به شیرینی زد اما اشک و بغض مانع از خوردنش شد.دوباره تکه گاز زده را در آورد. ...فاخته آنجا ضعیف افتاده بود، از گلویش هیچی پایین نمی رفت.شیرینی را در زباله انداخت و دوباره به داخل بیمارستان برگشت. در سالن نشسته بودند که صدای زنگ تلفنش بلند شد.فرهود بود -بله -سلام.یه ذره صدات بهتر شده ها ...آدم می فهمه چی میگی. چی  شد خانمت. -هنوز نیاوردنش بخش -می یاد آن شالله. حالشو داری یه چیزی بهت بگم -در مورد.؟؟ صدای نفس عمیق فرهود آمد -ببین من دلم نمی یاد انحلال بزنم برای شرکت.فعلا سر موعدش امسال اظهار نامه پر  می کنیم. ...نه نگو دیگه باشه دستی به پیشانیش کشید -پول لازم دارم پسره خنگ.سهمم رو چطور  حساب کنم -تو از سهمت  خرج کن ....چی کار به انحلال داری خو.بابا زنگ زدم یه چیز دیگه بگم -اوف بگو...این همه حرف زدی  هنوز اصلیه نبوده -مهتاب رو دیدن تو یکی از این مهمونیای شبانه.نیما واقعا مثل اینکه بار داره...هر چند زنکه با اون شکم دست از عیاشی برنداشته....برات دست کلک نچینه نیما چشمان د ردناکش را مالید -فرهود من واقعا انرژی فکر کردن به مهتاب رو ندارم.ولی به همین آدما بگو دوباره دیدنش خبر بدن با پلیس بریم سر وقتش.به جرم  کلاهبرداری. .. ** بالش را پشت سرش صاف کرد.خواست کمی صاف تر بنشیند صدای آخش بلند شد -مواظب باش! یه ذره آرومتر تکیه داد و نگاهش کرد.رنگ و رو پریده و بی حال بود کنارش نشست -سردت نیست نچی گفت.نگاهش کرد -نیما -جانم -چرا انقدر لاغر شدی تو. موهایش را پشت گوشش زد -تو به فکر خودت باش.چیزی می خوری برات بیارم سرش را تکان داد اینبار اخم کرد -یعنی چی!باید بخوری تا قوت بگیری.یه چیزی  بخور بخواب منم برم برای گوسفند کمک کنم -برو .من که اینجا خوابیدم دوباره بلند شد و بالش را از پشتش برداشت.آرام او را خواباند -پس یه ذره بخواب ،بعد باهم غذا می  خوریم باشه بوسه ای روی لبهایش نشاند -برم یه ذره کمک بعد می یام همینجا کنارت می خوابم.این مامان منم چه سریع تخت دو نفره خریده واسه ما بی حال خندید.دوباره با بوسه ای او را تنها گذاشت.می خندید اما بخاطر نیما.دل نیما هم به همین خوش بود.او آرام باشد.آنقدر به دیوار رو به رویش خیره ماند تا خواب مهمان چشمانش شد. در اتاق را که بست مادرش با سینی غذا سر رسید -دختر رو با شکم گشنه خوابوندی -خسته بود مامان!یه نیم ساعت بخوابه بعد با سینی برگشت -باشه مادر هر طور تو بگی به طرف سفره ای که وسط هال پهن شده بود ،رفت و نشست.همین را کم داشت .رفت و رو به روی سهراب آنطرف سفره نشست.خوشبختانه دو قلوها بچه های ساکتی بودند و بیشتر سرشان به کار خودشان بود.نازنین هم در آشپزخانه بود.صدای سلامش را که شنید سرش را بلند کرد.آرام جوابش را داد.تکه ای از گوشتها را برداشت و به کارش مشغول شد.هر کار می کرد از دلش در نمی آمد. در مرگ نوید نه کاملا اما او را مقصر می دانست. ادامه دارد... @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
‍📚 رمان قسمت80 ‍‍ از اول هم که زیاد از او خوشش نمی آمد اما از مرگ نوید به اینطرف اصلا با او حرف  نمی زد.آن روز کذایی نوید از سهراب ماشین او را قرض کرد اما سهراب هیچ وقت اشاره ای به خرابی چرخ ماشینش نکرد.هر چند علت تصادف سرعت بیش از حد نوید بود اما در رفتن چرخ ماشین باعث انحراف ماشین در جاده شده بود.البته آتش ناراحتی اش فرو کش کرده بود اما باز هم دیگر تلاشی برای بر قراری ارتباط با او نمی کرد.حتی سلامش  را جواب نمی داد.این اولین جواب سلامی بود که در این دو سال و نیم داده بود. هر کدام بدون حرفی به کارشان مشغول شدند حاج خانم هم نشسته بود و تکه های گوشتهای قربانی را جدا می کرد و تقسیم میکرد برای پخش بین در و همسایه.سهراب کارش را زودتر تمام کرد و بلند شد.حاج خانم به رویش لبخند زد -دستت درد نکنه مادر.بشین چای بیارم -مرسی ...برم پایین نیما هنوز هم سرش به کار گرم بود و نگاهش نمی کرد -کار دیگه با من نداری نیما مخصوصا نامش را صدا کرد تا او را نگاه کند.کمی نگاهش کرد و تکه ای گوشت در لگن انداخت -نه دستت درد نکنه -کاری نکردم.به هر حال پایینم.کاری بود خبرم کن فقط با سر تایید کرد.او هم بی سر و صدا گذاشت و رفت.صدای حاج خانم بلند شد -میگم مادر.این کینه شتری تو تموم نشد....نمی خوای آشتی کنی... بدون اینکه به حاج خانم نگاه کند تکه ای دیگر گوشت در لگن انداخت -من باهاش قهر نیستم فقط حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم -قربونت مادر.بیا و تموم کن   این جوونم از عذاب وجدان در بیاد... از کار کردن ایستاد و نگاهش کرد -خب من چی کار با اون دارم.نکنه قراره این جام بیایم هی زیر گوش من از خوبی سهراب خان بگی با حرص بلند شد -اوف....با تو هم نمیشه دو کلوم حرف زد....مثل چی می پری به آدم بلند شد و به آشپز خانه رفت.صدایی از اتاق نامش را صدا می کرد. سریع بلند شد و به اتاق رفت.فاخته به رنگی پریده دوباره شیشه قلبش را خراش داد -موبایلت هی زنگ می خوره به شماره روی گوشی نگاه کرد و پاسخ داد -جانم جناب وحدت -جناب پورداوود سلام.میگم این طلبکارات رو هم از اینجا جمع می  کردی.فلنگو بستی رفتی این آقا اومده اینجا دادو بیداد و آبرو ریزی.میگه پول ازت طلب داره از عصبانیت محکم به پیشانیش زد.کاملا فراموشش کرده بود حتی شماره را به به پدرش هم نداده بود -ایشون شماره منو دارن برای چی اومدن اونجا.شرمنده واقعا -من نمی دونم آقا.بیا دهن  این بی فرهنگ رو ببند من حالیم  نیست چشمی گفت و سریع گوشی را قطع کرد.رو به فاخته کرد که نگران نگاهش می کرد -برم  زود می یام باشه.فقط قول بده یه چیزی بخوری -دعوا نکنیا حق به جانب نگاهش کرد -دعوا کدومه.. .برم ببینم مرگش چیه آرام گونه اش را بوسید و از اتاق بیرون رفت.مادر هم داشت دنبالش می رفت و به سفارشات نیما گوش می کرد.کفشهایش را پا کرده بود تا برود که زنگ خانه به صدا در آمد. در را سهراب که در حیاط بود باز کرد.با دیدن قوم تاتار که امروز آوار  شده بود، زیر لب غرید -همینو کم داشتیم خاله ملوک و سارا دختر خاله اش بودند که با عجله از پله ها بالا آمدند.خاله ملوک به طرف حاج خانم رفت -خواهر آدم، نباید تو ناراحتی بهش بگه.باید از مردم بشنوم سارا نگاهی به نیما انداخت -خدا بد نده نیما متعجب پرسید -چی رو بد نده صدای خاله اش را شنید -وا خاله جان.پنهان کاری برای چی،مگه ما غریبه ایم یا دشمن کفشهایش را در آورد و بدون تعارف تو رفت.نگاهی به مادرش انداخت.او هم شانه هایش را بالا انداخت و داخل رفت.پشت سرشان او هم داخل شد. خاله ملوک به سفره پهن شده وسط هال نگاه کرد -خوب کار کردین قربونی کردین.بلا به دور باشه چادرش را در آورد و روی مبل نشست و با ناراحتی به نیما زل زد -لاغر شدی خاله.. نه که خیلی چاق بودی...دورت بگردم...خیلی سخته دستش را روی قلبش گذاشت و خودش را با ناله ای کوتاه تکان داد.سارا هم کنار مادرش  نشست -از خواهر شوهرم شنیدم...تو بیمارستان دیده بود شما رو...نمی دونی چه حالی شدم @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!   وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.  فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!   مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...   ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد.  پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...   بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند.  خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت :  قدري ميخوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟ و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد... هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.   ولي بايد حواسـمان باشد ،  چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.   بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد... . http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.. http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆
ضرب المثل قدیمی « وارونه زدن » یا « نعل وارونه زدن »، ریشه در نوعی حیله جنگی دارد. در زمان‌‏های قدیم که نیروی سواره نظام نقش مهمی را در جنگ‌‏ها و ارتش دارا بود، هر وقت گروهی سواره به مقصدی رهسپار می شد، سواران نعل اسبان خود را وارونه می‌‏کوبیدند. دلیل آن این بود که دشمنان آنان گمراه شوند. یعنی برای مثال اگر سواره‌‏ها از شمال به جنوب رفته بودند، دشمنان آنان که می‌‏خواستند از روی رد نعل اسب ها مسیر را شناسایی کنند، اشتباه می کردند و فکر می‌‏کردند اسب‌‏سوارها از جنوب به شمال رفته‌‏اند. این تعبیر از میدان جنگ به فرهنگ عامه سرایت کرد و حالا هم هرگاه کسی رقیبش را با حیله فریب می‌‏دهد، می‌‏گویند نعل وارونه زده است. Join us 🔜@tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
👈فلفل قرمز = شربت دیفن هیدرامین 👈 دم نوش آویشن = قرص سرما خوردگی 👈 دم نوش دارچین = قرص استامینوفن 👌قرص ها رو از زندگیتون حذف کنید! فلفل های تند بیشترین ویتامین C را در هر کالری دارند !🌶 ویتامین C برای عروق خونی در چشم های شما مفید است، و نشان داده شده است که ویتامین C میتواند خطر ابتلا به آب مروارید را کاهش دهد. 👇👇🏿👇 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh