eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃◼🍃 ▪ فَرِحینَ بِمٰا اَتٰاهُمُ الله مِن فَضْلِه.... نام ، چه برازنده‌اش بود؛ که او همان علی بود؛ همان، کوله بار شبانه .. همان، زیباییِ پنهان.. و امان از جماعت کینه‌توز و فراموشکار .. و فغان از اشک بی‌شمار .. که جریانش از دیدگان حُجَتَ چهارم خدا، حکایت از" مصیبةً ما اعْظَمها" دارد ... ▪اما او باران رحمت است، و عبادت ، در محضر او معنا می یابد؛ او فَرِحینَ بِمٰا اتاهم الله من فضله را بندگی می‌کند! او قهرمان پرواز، از سجاده تا خود خداوند است. ▪ شهادت علی ابن الحسین امام‌ زین‌العابدین علیه‌السلام تسلیت باد . @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh 🍃◼🍃_________
❣ در غربت عشق، آشنا را برسان فرزند مرتضی را  برسان خشنودی قلب چهارده معصومت یارب فرج  ما را برسان… 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh ♡••♡••♡••♡••♡
💙❤️💛 ❤️💚 🧡 🔔 تغافل در مقابل 🌴روزی شخصی به (ع) دشنام داد حضرت خود را به تغافل زد و از او گذشت. 🔸حضرت می‌فرماید : به گوش خودم شنیدم کسی را که به من می‌داد من به روی خود نیاوردم و با خود گفتم: 🔹لابد به دیگری بد می‌گفته است و این نحوه برخورد به روش اخلاقی قرآنی است که در آیه « و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما » آمده است. ‌ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh 🧡 ❤️💚 💙❤️💛
💥 روزی برای ابوالاسود دئلی هدیه ای فرستاد که مقداری از آن، حلوا بود. منظورش از فرستادن هدیه این بود که دل آنها را بدست آورد وقلبشان را از محبت (ع)خالی کند. ابوالاسود دخترکی پنج ساله یا شش ساله داشت پیش پدر آمد همین که چشمش به حلوا افتاد لقمه ای از آن برداشت در دهان گذاشت. ابوالاسود گفت دخترکم! بینداز، این غذا زهری است، می خواهد بوسیله حلوا ما را فریب دهد و از امیر المؤمنین(ع)دور کند، محبت ائمه(ع)را ازقلب ما خارج نماید. دخترک گفت قبحه الله یخدعنا عن السید المطهر بالشهداء المزعفر تبا لمرسله و آکله خدا صورتش را زشت کند. می خواهد ما را از سید پاک و بزرگوار به وسیله حلوائی شیرین و زعفران دار بفریبد. بر فرستنده و خورنده این حلوا باد. آنقدر دست به گلو برد و خود را رنج داد تا آنچه خورده بود قی کرد آنگاه که خود را پاک از آلودگی حلوا یافت این شعر را سرود. ابا لشهد المزعفر یابن هند - نبیع علیک احسابا و دینا معاذ الله کیف یکون هذا - و مولانا امیرالمومنینا 📚الکنی و الالقاب، ج 1، ص 7 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🌹 رسیده روز اهل روضه بسم الله دخیل نام شیرخوار کرببلا تمام تشنگی ما فدای طفل رباب که تشنه بود و سه شعبه رسید بی پروا کنار ماه عطش ماه صبر و استغفار دوباره زنده شده داغ ظهر عاشورا 🌹 🌹 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🤍:) 🍃❤🍃❤️🍃 🌸 اَشهَدُ اَنَّ عَلیّا وَلیُّ الله دو روز دگـــــــــــــــر عید غــــــــــــدیر است.. تثبیت ولایت امیــر است ای شیعه به خود بناز زیرا تنها به جهـــــــــان (علیه السلام) امیـــــــــــــــــــر است.. 🌸 🌸 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🍃◼🍃 ▪ فَرِحینَ بِمٰا اَتٰاهُمُ الله مِن فَضْلِه.... نام ، چه برازنده‌اش بود؛ که او همان علی بود؛ همان، کوله بار شبانه .. همان، زیباییِ پنهان.. و امان از جماعت کینه‌توز و فراموشکار .. و فغان از اشک بی‌شمار .. که جریانش از دیدگان حُجَتَ چهارم خدا، حکایت از" مصیبةً ما اعْظَمها" دارد ... ▪اما او باران رحمت است، و عبادت ، در محضر او معنا می یابد؛ او فَرِحینَ بِمٰا اتاهم الله من فضله را بندگی می‌کند! او قهرمان پرواز، از سجاده تا خود خداوند است. ▪ شهادت علی ابن الحسین امام‌ زین‌العابدین علیه‌السلام تسلیت باد . @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh 🍃◼🍃_________
در غربت عشق، آشنا را برسان فرزند مرتضی را  برسان خشنودی قلب چهارده معصومت یارب فرج  ما را برسان… 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
❣ در غربت عشق، آشنا را برسان فرزند مرتضی را  برسان خشنودی قلب چهارده معصومت یارب فرج  ما را برسان… 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh ♡••♡••♡••♡••♡
💙❤️💛 ❤️💚 🧡 🔔 تغافل در مقابل 🌴روزی شخصی به (ع) دشنام داد حضرت خود را به تغافل زد و از او گذشت. 🔸حضرت می‌فرماید : به گوش خودم شنیدم کسی را که به من می‌داد من به روی خود نیاوردم و با خود گفتم: 🔹لابد به دیگری بد می‌گفته است و این نحوه برخورد به روش اخلاقی قرآنی است که در آیه « و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما » آمده است. ‌ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh 🧡 ❤️💚 💙❤️💛
⭕️ فقط دختردارها بخونن [واقعی]❗️❗️ 📌همسایه بالاییمون یه زن و شوهرِ جوونن که نمیشن! چندوقتی بود فاطمه خانم میومد دخترمو به ای میبرد خونشون کل زمانی که دخترم میرفت خونشون صدای هاش پایین میومد تا زمانیکه آقا شوهرش میومد ، یهو قطع میشد ،،، تااینکه یروز فاطمه اومد و با و عصبانیت گفت دیگه دخترتو نفرست بالا😡... 🔴 ادامشو حتما دختر دارا بخونن👇 https://eitaa.com/joinchat/2113601843C0c9cfcd636 https://eitaa.com/joinchat/2113601843C0c9cfcd636
من همان هستم كه مى خواستى !   داستان زير به وسيله فاضل دانشمند، نويسنده توانا، جناب آقاى ناصر باقرى بيدهندى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام رسيده است . ايشان نوشته است : آيت الله شيخ محمدحسن مولوى قندهارى در يكى از مجالسى كه در شبهاى جمعه دارند فرمودند: طلبه اى به نام در نجف مى زيست كه ازدواج نكرده بود و مى گفت حالا كه مى خواهم ازدواج كنم مى خواهم ! وى چند مدت در حرم عليه السلام متوسل به حضرت عليه السلام شد و از حضرت حوريه در خواست كرد و بعد كه در نجف مظنون به جنون شده بود به كربلا مشرف گرديد و در حرم و حضرت عليه السلام از آن دو بزرگوار طلب حوريه نمود. اما بعد از مدتى اين قضايا را رها كرده به نجف بر مى گردد و باز در مدرسه نواب مشغول درس مى شود و كلا از آن تمنا دست برداشته و فقط به درس مى پردازد. يك شب كه از زيارت حضرت عليه السلام بر مى گشته مى بيند در وسط صحن خانمى نشسته است . وقتى از كنار آن زن رد مى شود، آن زن بر مى خيزد و به او مى گويد: من در اينجا هيچ كس را ندارم و غريبم ، شما بايد مرا با خود ببريد.  مى گويد: امكان ندارد، چرا كه من مردى عزب و مجرد بوده و شما زنى جوان هستى و بدتر از آن اينكه من در مدرسه ساكنم . آن زن به دنبال او را در آن شب به حجره اش مى برد. در موقع داخل شدن به مدرسه ، چند تا از طلبه ها بيرون از حجره هاى خويش به سر مى برده اند، ولى هيچ يك آن زن را نمى بينند. به آن زن مى گويد: شما در حجره استراحت كن ، من مى روم حجره اى يا جايى براى استراحت خود پيدا مى كنم . اما تا از حجره بيرون مى آيد، نورى از حجره تلالؤ مى كند (ظاهرا آن زن چادرش را برداشته بود) لذا فورا به داخل حجره اش بر مى گردد و با ترس و دلهره به آن زن مى گويد شما كيستى ؟ جنى ؟ يا... آن زن مى گويد: خودت از ائمه حوريه مى خواستى ؛ من هم حوريه ام و براى تو هستم ، الان هم يك خانه اى در فلان محله كربلا براى من و تو تهيه شده كه بايد مرا به عقد خود درآورى و با هم به آنجا برويم . بارى ، شيخ حدود 17 سال با آن حوريه زندگى كرده و راز خويش را نيز با هيچ كس در ميان نمى گذارد. فقط يك نفر از رفقايش ، به نام شيخ ‌محمد، به خانه آنها رفت و آمد داشته كه او هم از جريان آنها بى اطلاع بوده است . بعد از حدود هفده سال ، مى گويد: رفيقت به بستر بيمارى افتاده ، و فلان ساعت در فلان روز هم از دنيا مى رود، لذا تو بايد آن موقع بالاى سرش باشى . شيخ ‌محمد مى گويد: تو عجب زنى هستى ، كه شوهرت مريض شده ، برايش اجل تعيين مى كنى ! زن مى گويد: مى خواهم امروز سرى را به تو بگويم . من يك حوريه هستم . در محل و جايگاه خويش قرار داشتم كه به من اعلام شد حضرت عليه السلام تو را احضار كرده اند. بعد به من خطاب شد كه حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام فرمان داده اند كه تو بايد براى مدت كمتر از بيست سال به روى زمين بر وى و همسر شخصى بشوى كه از حضرات عليه السلام حوريه خواسته است . سپس يك تصرفاتى در من شد كه بازدگانى در اينجا تناسب پيدا كنم و بعد هم به زمين آورده شدم . اينك مدت 17 سال است كه با زندگى مى كنم و اخيرا خبر رسيده كه تا چند روز ديگر از دنيا مى رود و من به جايگاه خود برگردانده مى شوم . 🔰 🔰 ‌‌╔═. ♡♡♡.══════╗ ❣ @tafakornab ❣ ╚══════. ♡♡♡.═╝