eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
من همان هستم كه مى خواستى !   داستان زير به وسيله فاضل دانشمند، نويسنده توانا، جناب آقاى ناصر باقرى بيدهندى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام رسيده است . ايشان نوشته است : آيت الله شيخ محمدحسن مولوى قندهارى در يكى از مجالسى كه در شبهاى جمعه دارند فرمودند: طلبه اى به نام در نجف مى زيست كه ازدواج نكرده بود و مى گفت حالا كه مى خواهم ازدواج كنم مى خواهم ! وى چند مدت در حرم عليه السلام متوسل به حضرت عليه السلام شد و از حضرت حوريه در خواست كرد و بعد كه در نجف مظنون به جنون شده بود به كربلا مشرف گرديد و در حرم و حضرت عليه السلام از آن دو بزرگوار طلب حوريه نمود. اما بعد از مدتى اين قضايا را رها كرده به نجف بر مى گردد و باز در مدرسه نواب مشغول درس مى شود و كلا از آن تمنا دست برداشته و فقط به درس مى پردازد. يك شب كه از زيارت حضرت عليه السلام بر مى گشته مى بيند در وسط صحن خانمى نشسته است . وقتى از كنار آن زن رد مى شود، آن زن بر مى خيزد و به او مى گويد: من در اينجا هيچ كس را ندارم و غريبم ، شما بايد مرا با خود ببريد.  مى گويد: امكان ندارد، چرا كه من مردى عزب و مجرد بوده و شما زنى جوان هستى و بدتر از آن اينكه من در مدرسه ساكنم . آن زن به دنبال او را در آن شب به حجره اش مى برد. در موقع داخل شدن به مدرسه ، چند تا از طلبه ها بيرون از حجره هاى خويش به سر مى برده اند، ولى هيچ يك آن زن را نمى بينند. به آن زن مى گويد: شما در حجره استراحت كن ، من مى روم حجره اى يا جايى براى استراحت خود پيدا مى كنم . اما تا از حجره بيرون مى آيد، نورى از حجره تلالؤ مى كند (ظاهرا آن زن چادرش را برداشته بود) لذا فورا به داخل حجره اش بر مى گردد و با ترس و دلهره به آن زن مى گويد شما كيستى ؟ جنى ؟ يا... آن زن مى گويد: خودت از ائمه حوريه مى خواستى ؛ من هم حوريه ام و براى تو هستم ، الان هم يك خانه اى در فلان محله كربلا براى من و تو تهيه شده كه بايد مرا به عقد خود درآورى و با هم به آنجا برويم . بارى ، شيخ حدود 17 سال با آن حوريه زندگى كرده و راز خويش را نيز با هيچ كس در ميان نمى گذارد. فقط يك نفر از رفقايش ، به نام شيخ ‌محمد، به خانه آنها رفت و آمد داشته كه او هم از جريان آنها بى اطلاع بوده است . بعد از حدود هفده سال ، مى گويد: رفيقت به بستر بيمارى افتاده ، و فلان ساعت در فلان روز هم از دنيا مى رود، لذا تو بايد آن موقع بالاى سرش باشى . شيخ ‌محمد مى گويد: تو عجب زنى هستى ، كه شوهرت مريض شده ، برايش اجل تعيين مى كنى ! زن مى گويد: مى خواهم امروز سرى را به تو بگويم . من يك حوريه هستم . در محل و جايگاه خويش قرار داشتم كه به من اعلام شد حضرت عليه السلام تو را احضار كرده اند. بعد به من خطاب شد كه حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام فرمان داده اند كه تو بايد براى مدت كمتر از بيست سال به روى زمين بر وى و همسر شخصى بشوى كه از حضرات عليه السلام حوريه خواسته است . سپس يك تصرفاتى در من شد كه بازدگانى در اينجا تناسب پيدا كنم و بعد هم به زمين آورده شدم . اينك مدت 17 سال است كه با زندگى مى كنم و اخيرا خبر رسيده كه تا چند روز ديگر از دنيا مى رود و من به جايگاه خود برگردانده مى شوم . 🔰 🔰 ‌‌╔═. ♡♡♡.══════╗ ❣ @tafakornab ❣ ╚══════. ♡♡♡.═╝