هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#داستان_آموزنده
🌹ترمان مردی شیرینعقل، در شهر مشهور بود که غالباً در ترمینال با شستن و تمیزکردنِ اتوبوسها امرار معاش میکرد.
گویند: روزی مردی بازاری به او پیشنهاد داد، نزد او کار کند. (سابق که بیمه نبود، کارفرماها بعد از مدتی که کسی عمری نزدشان کارگری میکرد، هزینهی ازدواج و مسکن و کمک برای خرید مغازه را برای او انجام میدادند.) چون میدانست ترمان بر اثر شهرت در شیرینیِ گفتار و جذبهاش باعث جذبِ مشتریهای زیادی برای او خواهد شد.
ترمان در پاسخ پیشنهاد به آن مرد بازاری گفت: روزی در خانه کوزهای عسل داشتم که گاهی از آن، در ظرف کوچکی میریختم و میخوردم.
روزی درب کوزه را باز گذاشتم، دیدم دو مگس در کنار لبههای کوزهی عسل نشستند و از لایه نازکی از عسل که دور آن بود، میخوردند. یکی از مگسها برخاست و در بالای کوزه چرخی زد و درون کوزه رفت تا روی عسل بنشیند و با خیال راحت و بیشتر بخورد. آن مگس تا روی عسل رفت، عسل او را به خود گرفت و پاهایش گرفتار عسل شد و چارهای ندید و روی عسل با شکم نشست و مرگ را با چشم خود انتظار کشید.
از آن دو مگس یاد گرفتم، به اندازهی نیازم که خدا مرا روزی میدهد، شکر کنم و دنبال روزیِ بیشتر نگردم که مگس از طمع عسل و شیرهی زیاد در چنگ مرگ افتاد.
چه بسیار انسانهایی را به چشم خود دیدم که به روزی کم قانع نشدند و بدنبال توسعهی سرمایه و کار و کسب ثروت بیشتر رفتند و طمع شیرینی دنیا بیشترشان را گرفت و برای ابد از دست بدهکاران در زندان حبس شدند و یا سکته کرده و جان دادند. من تصمیم گرفتم تا زندهام، آن مگس کنارهی کوزه باشم و به همین شغل و روزی کفایت کنم.
ترمان به مرد گفت: بدان! شهرت هم عذاب است و نعمت نیست و شکر خدا ما به حماقت و سفاهت در شهر شهره هستیم. اگر تو یک خطایی کنی در همین بازار و چند همسایه تو را میشناسند و آبروی تو در جایی غیر از اینجا نمیرود ولی من اگر خطایی کنم تمام شهر مرا میشناسند و آبروی من در کل شهر خواهد رفت.
@tafakornab
@shamimrezvan
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#پیام_سلامتی
🍋 تحقیقات نشان داده است که دانه به
براى درمان سرفه، خشونت حلق، رفع عطش، حرارت معده، رفع سوزش دهان و زبان و رفع گرفتگى صدا مفید است
👇👇🏿👇
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از خانواده بهشتی
#آی_پارا
#پارت_پنجاه_وهشت
همین که برگشتیم خونه ، صفورا خانوم ازم خواست قبل از تعویض لباسام باهاش برم خیاط . می گفت تایماز خیلی تاکید کرده زودتر لباسام حاضر بشه که بعدش از معلمم بخواد بیاد خونه . وقتی اندازه هام رو گرفتن و پارچه ها رو تحویل دادیم ، برگشتیم خونه . روز خوبی بود و من حسابی سر ذوق اومده بودم . که شبش هم این ذوقم تکمیل شد. وقتی برای شام رفتم پایین ، دیدم تایماز قبل از من نشسته . بعد از سلام و احوالپرسی ، یه دفترچه کوچیک گرفت طرفم و گفت : اینم شناسنامت . با ذوق بازش کردم که ببینم اصلا چی هست این شناسنامه . دیدم نوشته اسم: آی پارا . شهرت : يوسف خانی . با تعجب نگاهش کردم که گفت : خوب تو اسم فامیل نداری . پدرت هم فوت شده . من گفتم یه فامیلی برات بگیرم که با اصل و نسبت بخونه. تو دلم بی نهایت ازش ممنون بودم. اون تو اسم فامیل من ، نام پدرم رو زنده کرده بود . نگاهم رو از شناسنامه گرفتم و رو به تایماز گفتم : ممنون . این لطفتون رو
هرگز فراموش نمی کنم . تایماز گفت : من کاری نکردم . البته به زن تنها شناسنامه نمی دن . باید پدر یا همسرش براش بگیره . اما خوشبختانه دوستم که بهم مدیون هم بود ، یه جوری جریان رو ماسمالی کرد. باز این اشک لعنتی چشمام رو پر کرد. تایماز با نگاه خاصی بهم گفت : آی پارا ! چرا اینطوری شدی ؟ چرا مدام اشک می یاد تو چشمات ؟ من گیج شدم . راستش این آی پارا رو نمی شناسم.
اشکم رو با پشت دستم پاک کردم و در حالی که بشقاب خالی غذا خيره شده بودم ، گفتم : وقتی عمو و پسرعموت باهات اونطوری برخورد کنن. وقتی کل ثروت پدری و مادريت رو مفت ازت بگیرن و شرط بذارن که یا با یابویی مثل یاشار ازدواج کنی و یا بری به کلفتی و تو به خاطر غرورت کلفتی رو انتخاب کنی .وقتی دختر یکی یکدانه ی یوسف خان باشی یه ایل برات خم و راست بشن ولی مجبور شی تا شب جون بکنی وتحقیر بشی وبعد تو يه رخت خواب پر شیپیش بخوابی ، بایدم برای حمایت و کمک بی چشم داشت به کسی که هفت پشت باهات غريب ست ولی از هر هم خونی بیشتر به فکرته اینطوری دم به دقیقه چشات بارونی می شه. این آی پارا ، آی پارای یوسف خانه . آی پارایی که تا خان باباش رو می دید ، مثل بچه ها می پرید بغلش می کرد و اگه شب باباش موهاشو ناز نمی کرد خوابش نمی برد . این آی پارا ، آی پارایه که نازکش زیاد داشت و نازش خریدار داشت . آی پارایی که شما تو خونه ی پدرتون دیدید ، اوایل واسه خود من غریبه بود .یه دختر وحشی که وحشت زده بود از هجوم این همه اتفاقات بد. به دختر داغدار که می خواستن غرور و شخصیتش و له کنن. غرورم تنها چیزی بود که برام مونده بود . پس باید با چنگ و دندون ازش محافظت می کردم . من بیشتر این آی پارام تا اونی که شما شناختینش. پدر خدا بیامرزم همیشه می گفت : تو مثل گربه ای . وقتی کسی نوازشت می کنه و احساس خطر نمی کنی ، آرومی . اما اگه کمی بترسی ، چنگ می ندازی . من این آرامش خیالم رو مدیون آرامشی هستم که شما تو این خونه بهم دادین . اگه همه چی همینطوری باشه ، منم این آی پارایی هستم که می بینید. تایماز که متفكر نگاهم می کرد گفت : فکر نمی کردم شناخت یه دختر اینقدر سخت باشه . تو از همون روز اول همه ی معادلات من رو در مورد جنس خودت به هم ریختی. خندیدم و گفتم : شناخت شما مردها هم سخته . شما هم با این کارجوانمردانتون ، همه تصورات من رو راجع به خودتون عوض کردین. تایماز گفت : چه تصوراتی راجع به من داشتی؟ گفتم : الان بعد از این همه محبت ، نمک نشناسیه که بگم. خم شد به جلو و گفت : تا نگی نمی ذارم از این در بری بیرون. گفتم : نه نمی تونم . تایماز گفت : دختر یوسف خان ، اگه خواهش کنم چی ؟ چی خواهش ؟ اونم تایماز ؟
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh
#ضرب_المثل
✨پند لقمان حکیم
روزی لقمان به فرزند خود گفت:
💠《فرزند ارجمندم، دل خود را مقید به تحصیل رضای مردم مگردان، زیرا این موضوع از برای تو حاصل نمی شود، التفات به این کار نکن، بلکه خود را مشغول به کسب رضای خداوند گردان》
◽️برای اینکه این درس و پند ارزنده همیشه در نظر فرزندش بماند، درازگوش خود را حاضر کرد و گفت: فرزندم سوار شو تا به شهری برویم.
فرزند سوار شد و پدر پیاده به دنبال او روان گشت، مسافتی را که طی کردند، به جماعتی رسیدند، جماعت رو به پسر لقمان کرده و گفتند:
⭕️《ای پسر بی ادب! پدر تو پیاده و تو جوان و نیرومند سوار شده ای؟! آیا این احترام به پدر است؟》
فرزند پیاده شد و پدر سوار گشت،
مقداری راه پیمودند، به گروهی برخورد کردند، آنان پدر را مخاطب ساخته و گفتند:
⭕️《ای پیرمرد تن پرور! آیا فرزند داری چنین است؟ پسر جوان کم تجربه زحمت ندیده را پیاده به دنبال خود می دوانی و خود که کار آزموده ای، سوار می شوی؟آیا این است طریقه تربیت اولاد؟
لقمان پیاده شد، آن حیوان را به جلو انداختند و خود و فرزندش به دنبال آن پیاده رهسپار شدند، به جمعی رسیدند؛ آنان گفتند:
⭕️ شما مردم نادان و بی خردی هستید! که الاغ بدون بار در جلو شما می رود و خودتان پیاده می روید.
بار چهارم هر دو سوار شدند و قدری که راه رفتند به دریایی رسیدند که جلو آن را سد بسته بودند، جمعی در آنجا بودند، وقتی ایشان را به آن صورت دیدند گفتند:
⭕️ مگر خدا رحم در دل شما نیافریده؟ شما دو نفر بر یک حیوان زبان بسته سوار شده اید، مگر انصاف و مروت ندارید؟
در این هنگام لقمان به پسرش گفت:
⚪️ای فرزندم! حالا فهمیدی که هر اندازه به میل مردم رفتار کنی، باز نمی توانی رضایت آنان را به دست آوری؟ سپس اشاره به طرف دریا کرد و گفت:
✅《 #جلو_دریا_را_می_توان_بست، #اما_دهن_مردم_رانمی_توان_بست 》
و همین جمله ضرب المثل گردید.
@tafakornab
@shamimrezvan
میگویند زمان آدمها را عوض میکند
نه !
زمان حقیقت آدمها را روشن میسازد
زمان قیمت رفاقتها را معلوم میکند
زمان عشق را از هوس جدا میسازد
و راستی را از دروغ
زمان هرگز آدمها را عوض نمیکند
@tafakornab
✨﷽✨
🌷شیخ رجبعلے خیاط تعریف میکرد :
✨در نیمه شبے سرد زمستانے
در حالے که برف شدید میبارید و تمام کوچه و
خیابان ها را سفید پوش کرده بود ؛
از ابتداے کوچه دیدم که در انتهاے کوچه کسے
سر به دیوار گذاشته و روے سرش برف نشسته است!
✨باخود گفتم شاید معتادے دوره گرد است که
سنگ کوب کرده!
جلو رفتم دیدم او یک جوان است!
او را تکانے دادم!
بلافاصله نگاهم کرد و گفت چه میکنے !
گفتم : جوان مثه اینکه متوجه نیستے !
برف، برف ! روے سرت برف نشسته!
ظاهرا مدت هاست که اینجایے
خداے ناکرده مے میرے!!!
✨جوان که گویے سخنان مرا نشنیده بود!
با سرش اشاره اے به روبرو کرد!
دیدم او زل زده به پنجره خانه اے!
فهمیدم " عاشــــق " شده!
✨نشستم و با تمام وجود گریستم !!!
جوان تعجب کرد ! کنارم نشست !
گفت تو را چه شده اے پیرمرد!
آیا تو هم عاشـــــق شدے؟!
✨گفتم قبل از اینکه تو را ببینم فکر میکردم عاشـــــقم!
" عاشـــق مـــهدے فاطـــمه "
✨ولے اکنون که تو را دیدم چگونه براے رسیدن به
عشقت از خود بے خود شدے فهمیدم
من عاشق نیستم و ادعایے بیش نبوده !
✨مگر عاشق میتواند لحظه اے به یاد معشوقش نباشد!!!
↶【به ما بپیوندید 】↷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تزریق انرژی مثبت➕
تکرارکنیم🌼
من امروز باتمام وجود خوشبختیام را جشن میگیرم؛زیرا هدفی برای زیستن،دلی برای دوست داشتن ومهربان خدایی برای پرستیدن دارم.
خدایاسپاسگزارم❣
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
🍃
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد
به بهلول گفت:هیچ شباهتی بین من و تو هست؟ بهلول گفت:البته که هست
مرد ثروتمند گفت:چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟ بگو
بهلول جواب داد:
دو چیز ما شبیه یکدیگر است،
یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است
و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است ...
🍃
🌺🍃
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
@jomalate10rishteri👈
#داستان_کوتاه_آموزنده
#افراط_تفریط❌⭕️⛔️
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشکهایی که بالای درخت هستند وقتی بیحجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچهای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت بخدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت؛
شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟
مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
✨﷽✨
✨ #پندانـــــــهـــ
وقتی کاری انجام نمی شه، شاید خیری توش هست، صبر کن...
وقتی مشکل پیش بیاد، شایدحکمتی داره...
وقتی تو زندگیت، زمین بخوری حتما ًدرسی است که باید یاد بگیری...
وقتی بهت بدی می کنند، شاید وقتشه که تو خوب بودن رو یادشون بدی ...
وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، شاید باصبر و بردباری در دیگری به روت باز بشه و خدا بخواد پاداش بزرگی بهت بده...
وقتی سختی پشت سختی میاد،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
بارالها❣🍃
درآن هنگام که
غرق گناهیم
درآن هنگام که از
حضورت ناآگاهیم
نگاهت رانگیرازما
ودراوج گناه بگیر
دستمان را
شبتون بخیر و🌙
نگاه خدا همراه زندگیتان
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh