eitaa logo
طلبه عصر ظهور🌹
205 دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
9.4هزار ویدیو
1.5هزار فایل
روحانیون وطلاب باید مسلح وآماده، وارد عرصه مقابله باشبهات و تفکرات غلط وانحرافی درفضای مجازی شوند(مقام معظم رهبری)🌹🌿🌹 لینک گروه برای ارتباط(چت)باما :👇 https://eitaa.com/joinchat/58392633Cefff408831
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیروزدرمترو تقی آباد به خانمی که شالش دور گردنش بود تذکر دادم شالش را سرش کرد همسرش که مردی با ظاهر مذهبی بود شال خانم رااز سرش کشید پایین از تعجب موندم به بی غیرتی اون مرد چی بگم 🥺‼️‼️
🔰 بودجه نیاز دارد⁉️ ⬅️ بخشی از سخنان دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی در برنامه جهان آرا: به غیر از نیروی انتظامی، سایر نهادها هم در موضوع حجاب اقداماتی کرده اند. با این اقدامات کشف حجاب کاهش نیافته اما رشد آن متوقف شده است. راه عامل گسترش حجاب، تأمین بودجه است. ➡️ دبیر محترم شورای عالی انقلاب فرهنگی 1⃣اینکه وزارت صمت چهار تا تولید کننده پوشاک نامناسب را پلمپ کند و گزارش آن هم از خبر20:30 پخش شود بودجه نیاز دارد؟! 2⃣اینکه صدا و سیما ملزم شود در میان این همه فیلم و سریال و برنامه های تولیدی که پولش از بیت المال داده می‌شود ارزش حجاب زن مسلمان و توطئه های دشمن را هم بگنجاند بودجه نیاز دارد؟ 3⃣اینکه قوه قضائیه سلبریتی های هنجارشکن مجازات های سنگین کند و آنها را از فعالیت مجازی منع کند بودجه نیاز دارد؟! 4⃣ اینکه وزارت ارتباطات فیلترشکن ها را مسدود کند، و اینکه بانک مرکزی حساب هایی که وجه فیلترشکن به آنها واریز می شود را مسدود کند و جلوی انتشار محتواهای فاسد و ویرانگر در روبیکا گرفته شود بودجه نیاز دارد؟! 5⃣ نمی شود پذیرفت که سازمان تبلیغات و وزارتخانه های ارشاد و علوم و آموزش و پرورش و ورزش و... با این همه بودجه های عظیم نمی توانند از بودجه هایشان برای حجاب کاری کنند و حتما باید ردیف بودجه ای جداگانه دریافت کنند. 6⃣ اینکه جلوی ریختن هزاران میلیارد بودجه تحت عنوان مسئولیت های اجتماعی از هلدینگ ها و شرکت های بزرگ دولتی به جیب موسسات مشکوک و Ngoهایی که ماموریت دارند فضای فرهنگی جامعه را بسمت غربزدگی آلوده کنند بودجه نیاز دارد؟ 🌱🌷{°طلبه عصر ظهور°}🌷🌱 @talabeasrezohoor1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به ونزوئلا نفت فروختیم، طلا آوردیم، بهتر از این چه می‌خواهیم؟ 🔺محمدحسن غلامی، رییس انجمن پولطلای کشور: 🔹 طلا تحریم گریز است ولی ما خودمان را به دلار آویزان کرده‌ایم. 🔹 باید به سمت پولطلا برویم، جهان اسلام به این سمت حرکت کرده است. مثلا همین ماهاتیر محمد طرفدار پولطلاست. اقدامات رفع تورم دولت 😉نگی که نگفتی 👏👏👏👏👏👏 🌱🌷{°طلبه عصر ظهور°}🌷🌱 @talabeasrezohoor1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کره جواهر نشان به دستور ناصرالدین شاه قاجار ساخته شده؛ در این اثر منحصر بفرد، آبها با زمرد، خشکی با یاقوت و ایران توسط کمیاب ترین الماس مشخص شده است . 🌱🌷{°طلبه عصر ظهور°}🌷🌱 @talabeasrezohoor1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حتی در علم فیزیک هم برهنگی مساوی با سقوط برهنگی= سقوط
🌼تقدیم با بهترین آرزوها  💓امروز براتون 🌼اینگونه آرزو میکنم 💓ان شاءالله 🌼خدا در خونه تک تک تون بزنه 💓بگه امروز نوبت خواسته ها و 🌼آرزوهای شماست و 💓توشه ای پرازخیر و برکت 🌼شوق زندگی 💓حس خوشبختی 🌼روزگار آرام  و 💓عاقبت بخیری  بیاره 🌼آخر هفته تون پُر از 💓عطـر خـدا 🌱🌷{°طلبه عصر ظهور°}🌷🌱 @talabeasrezohoor1
🔸سفارش تبعیض آمیز!🔸 📝 دکتر علی حائری شیرازی (فرزند مرحوم آیت الله حائری شیرازی) از پدر 🔹بالأخره بعد از کش و قوس های فراوان، در آبان ماه 88، من هم سرباز شدم. پادگان آیت الله خاتمی یزد. بماند که چه ها کشیدم! هر چه بود گذشت. هر روز، نزدیکی های اذان صبح مجالی دست می داد تا چند دقیقه ای تلفنی صحبت کنم. دفتردار پدر که بازنشسته سپاه بود را هر روز خواب آلود به پای تلفن می کشیدم: که مرد حسابی پدرم درآمد، چاره ای کن، ناسلامتی تو سرهنگ سپاهی، من زن و زندگی دارم، مادر بیمار دارم، راهی، رایزنی ای، چیزی. چند روز مرخصی جور کن و .... این درددل های دردمندانه تقریباً هر روز ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح، جناب دفتردار خودش گوشی تلفن را برداشت و گفت: علی مژده بده. بی صبرانه گفتم: برایم مرخصی گرفتی؟ گفت: بالاتر! خواب به کلی از سرم پرید، ضربان قلبم بالا رفت، گفتم: بگو ببینم چه کردی؟ گفت: «حاج آقا از مشهد به سمت شیراز می آیند و این بار از راه یزد. در شهر یزد چند سخنرانی دارند؛ از جمله در پادگان شما! وقتی آمد پادگان شما، می توانی همراهشون بیایی شیراز! » یکه خوردم. هم خوشحال شدم و هم متعجب. چه خواهد شد؟ 🔹 آن روز را با لحظه شماری گذراندم. تا ظهر منتظر بودم؛ خبری نشد. هنگام نماز ظهر، در مسجد پادگان اعلام کردند که ساعت پنج سخنرانی ویژه داریم و کلاس ها زودتر تمام می شود؛ حضور همه الزامیست. فرمانده گروهان ها همه را بسیج کنند. چشمانم برق زد، قلبم به تپش افتاد که پدر می آید و من شب را پس از قریب یکی دو ماه، در شیراز خواهم گذراند. ساعت پنج شد. فرمانده گروهان، ما را به خط کرد و به مسجد بزرگ پادگان برد. قریب دو هزار سرباز، مسجد را پر کرده بودند. 🔹 بالأخره پدر آمد. تا او را دیدم، بعض امانم را برید. حدود چهل دقیقه ای صحبت کردند. یادم نیست چه گفتند، فقط آخرین جمله شان این بود که پسر من هم ما بین شماست، چند دقیقه ای او را ببینم و بروم! همه به هم نگاه کردند. فرماندهان و سربازان، همه یکه خورده بودند. دل تو دلم نبود، احساس می کردم کل وجودم همراه ضربان قلبم بالا و پایین می شود. همه ما را به خط کرده به صرف شام بردند. شام یک تخم مرغ آب پز به همراه یک خیار شور لپری قاش نشده و یه کف دست نان بود. شام را گرفتم و نخورده به آسایشگاه آمدم. همچنان منتظر بودم. هیچکدام از هم خدمتی ها و فرمانده ها مرا نمی شناختند. بالأخره فرمانده ی دسته آمد: «14/103 بیا بیرون». آمدم بیرون. گفت: «بازیگوش! فامیلت چیه؟» گفتم: حائری. لبخندی زد و گفت سر و وضعت را مرتب کن و برو دفتر فرمانده پادگان. کارت دارند. 🔹وقتی وارد سالن شدم، میز کنفرانس بزرگی آنجا بود که همه فرماندهان دور میز نشسته بودند. پدر هم همراه سردار میرحسینی فرمانده پادگان نشسته بود. من که لاغر، کچل و سیاه تر شده بودم، با لبخند پدر اشکم درآمد. پدر گفت: علی بابا! چهره ات مردانه شده، بیا پیش من. شام آنها، چلو جوجه بود که به غایت زیبا، سفره آرایی شده بود. پدر به مزاح گفت: خوب بهت می رسندها! از این چیزها که تو خانه هم گیرت نمیاد. با خنده گفتم: شام ما از شام شما چند دوره قبل‌تر بود! گفتند: یعنی چه؟ گفتم: ما تخمش را خوردیم، شما جوجه اش را می خورید. همه خندیدند الا فرمانده گردان. گوشی موبایل پدر را گرفتم و رفتم که به اهل منزل و مادر زنگی بزنم. همچنان فرمانده گردان مرا با چشمانش با نگاهی خشک و سرد دنبال می کرد تا اینکه شام تمام شد. 🔹 پدر، میکروفن جلوی خود را روشن کرد. زیر چشمی نگاهی به من کرد و بعد چشمانش را بست. گویی می خواهد چیزی بگوید که باب میل من نبود. گفت: من از عزیزان و فرماندهان تشکر می کنم که این فرصت را فراهم کردند که من چند ساعتی را در این پادگان بگذرانم. بعد دستی به سرش کشید و گفت: «اینکه پسرم در اختیار شماست، فرصتیست برای ما که به همگان اثبات کنیم در جمهوری اسلامی تبعیض ور افتاده! هر کاری که سخت تر از بقیه امور است را به او بسپارید، هرکاری که دون شأن است را از او مطالبه کنید؛ مثلا وظیفه نظافت تمام دستشویی ها پادگان را به عهده او بگذارید، به او کمتر از سایرین مرخصی بدهید و .... » همه خندیدند و فرمانده گردان هم بلندتر از بقیه! من خشکم زده بود! تمام سلول های بدنم مور مور می شد. متعجب نگاه پدر کردم و در دل گفتم میدانی داری با من چه میکنی ؟!! 🔹 پدر روی موکت نشسته بود و داشت عمامه اش را روی زانویش دوباره می بست. گفت: «علی جان! از من دلگیر نشی ها» هنوز من گیج و منگ بودم. عمامه اش را بر سر گذاشت و آغوشش را گشود و ... دستش را بوسیدم. سرم را که به سینه اش فشرده بود بوسید و رفت. 🔹من ماندم و پست نیمه شب برجک 11 (برجک تنبیهی سربازان) و نظافت دستشویی ها در هر سحرگاه ... !! •┈┈•••✾••✾•••┈┈ برای شادی استاد مرحوم حائری شیرازی🌹 صلوات اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا