نجوایِدوطلبه؛
_
ماه ها پیش ، در حوزه آزمونی برقرار شد ، یکی از هدایای قبولی این آزمون دیدار رهبری بود .
روز و شب را با این آرزو سر میکردم که نمرهِ قبولی را هرجور که شده بگیرم به امید دیدن شما ..
روزها گذشت ، درس هارا خواندم ، مباحثه کردیم و امتحان دادیم با هزار ذوق و شوق ..
بعد از مدتی نمره ها رسید و اسم من در لیست قبولی ها بود ، اشک شوق ریختم با خودم مرور کردم دیدنتان را ، آن لحظهِ باشکوه ورودتان را ، مرور کردم اشک شوقم را ، از همان لحظه ترس این را داشتم که اشک هایم اجازه ندهند تماشا کنم آن لحظه را ..
گذشت .. تا رسید به آن سحر غم انگیز ، آن روزی که با وحشت تلویزیون را روشن کردم و نوار سیاه را گوشهِ عکستان دیدم ، فرو ریختم ، مثل بچهِ مادر مرده گریه کردم ، باورم نمیشد ، رفتی ، رفتی و تمام آرزوهایم تبدیل به حسرت شد . رفتی و قلب یک ملت را به آتش کشیدی .
بزرگ مردِ ایران ، جای خالی شما بدجور مارا ویران کرد . کاش یکی فریاد میزد که مراسم وداعِ دیشب دروغ بود.
دلتنگیم ، دعا کنید که ماهم مثل شما که بعد رفتن امام خمینی ره با امید و اراده راه را ادامه دادید ، ادامه دهیم .
التماس دعا رهبر شهیدم
| #نجوایِدل
نجوایِدوطلبه؛
امروز با اشک غبار قاب عکستان را پاک کردم ..
تلویزیون شکوه جمعیت را به رخم میکشد ، و به یادم می آورد که من لایق نبودم که نقطه ای درمیان این سیل عظیم عاشقان باشم ..
این چند وقت سخنان شمارا ورق میزنم و دلتنگی ام بیشتر میشود ، این روزها سعی میکنم با سخنان شما خودم را آرام کنم و زندگی را ادامه دهم ، زندگی را آنطور که شما دوست داشتی ادامه دهم ، قوی باشم تا خانوادهِ خوبی تحویل جامعه دهم ؛ چون شما فرمودی :
هر خانوادهای یکی از سلولهای پیکرهِ اجتماع است . وقتی اینها رفتار درست داشتند ، بدنهِ جامعه ، یعنی پیکرهِ جامعه سالم خواهد بود .
| #نجوایِدل
و ما در حال زندگی کردن زمانی
از تاریخ هستیم ، که همیشه از
فکر کردن به اون لحظه ميترسیدیم .