Masoumeh is speaking
احساسی چون سوختن و خاکستر شدن. و چه عذاب آور است که حتی نمیتوانم بگویم: دارم زجر میکشم. بیخود تلا
شاخههای درختان کنار خیابان. شاخههایی لخت و بیبرگ، باریک و بران، که آسمان شب را خنجر میزدند. با صدایی آهسته، تقریبا با خودم گفتم:
شاخهها قشنگن، مگه نه؟
کمی آشفته پرسید: منظورت هماهنگی شکوفهها و شاخههای سیاهه؟
- نه، نه منظورم شکوفههاست، نه برگها، نه غنچهها و نه هیچ چیز دیگهای. من عاشق شاخههام. با اینکه لختلختان، زندهی زندهان. یهخورده هم شبیه شاخههای بیجون نیستن
+ یعنی میگی تنها طبیعت سرزندگیش رو نگه میداره؟
Masoumeh is speaking
احساسی چون سوختن و خاکستر شدن. و چه عذاب آور است که حتی نمیتوانم بگویم: دارم زجر میکشم. بیخود تلا
این چیزیست که میخواهم سربسته به آن باور داشته باشم: انسان برای عشق و انقلاب زاده شده است.
فضاش زیادی تاریک بود، اما خوشم اومد
نسبت به دوتا کتاب دیگهایم که از دازای خونده بودم بیشتر دوستش داشتم
هدایت شده از تلسکوپه جیمز
معصومه جوری میتازونه با چهلوهشت تا کتاب
فیلم و گوشی که دهنم آسفالت شده