هدایت شده از Peculiar (خجالت بکش ریپورتر)
همیشه میگفتم کاش موقع خداحافظی، از این مطمئن باشم که حداقل خاطراتمون برای اون آدم خوب باشه. نه اینکه بگه اه چه دوران شتی بود. اگه هم نبود حداقل یه تلاشی برای موندن کنم که آخراش خوب بشه. ولی روزگارِ سگی مهلت اضافی نداد. خاک تو سرش
ده هزارتا عرب داشتن با چمدوناشون رد میشدن از جلوم اینقدر صدای کشیده شدن پایهی چمدونشون رو زمین زیاد بود فکرکردم هلیکوپتر داره سقوط میکنه رو زمین
Masoumeh is speaking
اینقدر با ریحانه خندیدم آبرو برام نمونده
از یه جایی به بعد کف زمین دراز کشیدم خندیدم