ده هزارتا عرب داشتن با چمدوناشون رد میشدن از جلوم اینقدر صدای کشیده شدن پایهی چمدونشون رو زمین زیاد بود فکرکردم هلیکوپتر داره سقوط میکنه رو زمین
Masoumeh is speaking
اینقدر با ریحانه خندیدم آبرو برام نمونده
از یه جایی به بعد کف زمین دراز کشیدم خندیدم