هدایت شده از Incredibly Close
"میخوای به اونا نزدیک بشی ولی نمیخوای یکی از اونا باشی"
هدایت شده از LittleDarkAge.(ممد و ماهی)
کتاب خوندن مثل خرید چوبدستیه. این تو نیستی که چوبدستیت رو انتخاب میکنی، چوبدستی تورو انتخاب میکنه.
با مامانم داشتم راجع به آینده حرف میزدم یهو دراومد گفت وقتی یکمی دیگه بگذره خودت میبینی داری عین آدم بزرگا برخورد میکنی ولی خودت متوجهش نشدی، پس تا میتونی استفاده کن از سنت
من میترسم، من خیلی از اون موقع میترسم
و بیشتر از اون میترسم که این ترسم مانع استفادهی درستم بشه.
اینکه آدم میبینه بقیه هم مثل خودش داخل یه گذشته و خاطرات مشترک گیر کردن خیلی حس خوبیه
حس تنهایی نمیکنه، و به این فکر میکنه چقدر خوبه بقیه هم حواسشون به اون گذشتهس
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
هزارباره لعنت و نفرین میفرستم به اون مسئول بیعرضه و حرومخوری که از درد مردم دردش نمیگیره. لعنت میفرستم و خودم رو کنترل میکنم که به همین بسنده کنم و فحاشیهام رو توی دلم نگه دارم. صبح، شب، عصر، بعد از چایی، قبل از ناهار، قبل از خواب، بعد از بیداری و هروقت که دستم برسه.
لعنت میفرستم به اونی که دستش میرسه و کاری نمیکنه، لعنت میفرستم به اونی که میبینه و ککش نمیگزه. لعنت میفرستم به اونی که درد مردم رو درد خودش نمیدونه. هزاران لعنت میفرستم به اونی که سفرهی مردم رو کوچیک میکنه.