یاشا سکوت کرد.
آلنی نگاه کرد.
یاشا ناگهان به گریه افتاد.
چهقدر برای یاشا خوب بود که گریه کند.
آلنی دید که اشکهای یاشا روی خاک کف آلاچیق میچکد.
- ذلیلش شدم، عاشقش نشدم. صدهزار بار تورا لعنت کردهام، صدهزار بار دیگر هم خواهم کرد. یک شب ناگهان دیدم که همهی وجودم شده کبتر، همهی روحم، همهی تنم.
میدانستم که رسیدن ممکن نیست و سفر کردم. میدانستم نجات ممکن نیست و همچو رودخانهای پریدم. خواستم فرار کنم نتوانستم؛ خواستم به او بگویم نتوانستم.
- آتش بدون دود، جلد پنجم