#داستانک
#شکوفه_امید
از دار دنیا یه بزغاله رو داشتم، تمام درآمدم هم از این راه بود، شیرش رو میفروختم و با پولش غذایی برای اون روز تهیه میکردم.
مجالس مسجد امامحسن محله هر شب پنج شنبه جلسه که میگیرن، یه شامی هم میدن، رزقم رو هم پنجشنبهها به این طریق از امام حسن میگرفتم.
پدر مادرم، تو یه تصادف، زمانی که من ده ساله بودم، جونشون رو از دست دادن.
فک و فامیلها رو هم که اصلا نمیدونم دارم یانه؛ حتی زمانی که پدر، مادرم فوت کردند، همسایهها تمام کارها رو انجام دادن.
منم از همون زمان تصمیم گرفتم خودم کار کنم و تحت سرپرستی کسی نباشم.
چندین بار پیشنهاد دادن به من که برو ازدواج کن، ولی خب ازدواج مقدماتی میخواد، من فقط یه بز داشتم و یه خونه نقلی خیلی کوچیک که سقف اتاقهاش طاق خورده بود.
یه شب رفتم شیر بزغاله رو بدوشم، وارد طویله که شدم، دیدم بزغاله بیچاره داره نفس نفس میزنه.
نفهمیدم چی شده، بغلش کردم و بردم دامپزشکی محل، اما اونجا هم بسته بود.
بزغاله بیچاره روی دستای من جون داد.
اون لحظه حس کردم، دیگه زندگی من تموم شده، نگاهی بغض آلود به آسمان کردم، و بزغالهام رو همون اطراف دفن کردم و برگشتم خونه.
⭕️این داستان ادامه دارد
✍ف.پورعباس
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
#داستانک #شکوفه_امید از دار دنیا یه بزغاله رو داشتم، تمام درآمدم هم از این راه بود، شیرش رو میفروخت
#داستانک
#شکوفه_امید
مقداری پولی رو که از پسانداز فروش شیر بزم، نگه داشته بودم رو برای مدتی با مدیریت استفاده کردم.
اما با این گرانیها، همه این پساندازم شد خرجی یک هفتهام.
درختان خونمون، فصلی بار میدادن، حالا هم که فصل پاییز و درختان بی زبون هم باری ندارن.
تنها چیزی که داشتم و میتونستم باهاش خودم رو زنده نگه دارم، آب بود.
تکههای نانی که خشک شده بودن رو هم تو آب میزدم و میخوردم.
همه اینا تا یک ماه منو زنده نگه داشت.
ولی از ماه دوم سختی واقعی برام شروع شد؛ حتی نمیتونستم برم از کسی نون قرض کنم و قول پرداخت هزینه رو بدم.
شاید اگر همسایههای قدیمی بودن کمکم میکردن، ولی از وقتی همسایههامون رفتن منم تو این محله غریب شدم.
پسر دوازده ساله بودم، هرکسی قبول نمیکرد به راحتی به من کار بده.
حاضر بودم هر کاری کنم، نهایتا رفتم سراغ میدان تر و بار.
اونجا مدتی مشغول شدم، صبح تا شب پسماندههای مغازهها رو جمع میکردم، و از صاحبانش هزینهناچیزی هم دریافتمیکردم.
دوماه اونجا مشغول بودم، تا اینکه یک روز از یکی از مغازهها دزدی شد.
همه اتفاق نظر داشتن که من دزد هستم، منم چیزی نداشتم و مدرک و شاهدی نبود که ثابت کنه من دزد نیستم.
بعد از مرگ بزغالهام، گفتم خدا بزرگه و دنبال کار افتادم، باورم نمیشد خدا همچین بلایی سرم آورده باشه، اون که دیده بود من با چه سختی دوماه رو زندگی کردم، یک ماه آب و نون خشک خوردم.
حالا چرا همین طوری نشسته و شاهد به زندان افتادن منه؟
هرچند من ساعت اول دستگیریم خیلی سرخدا غر زدم، ولی بعدا پشیمون شدم، و گفتم خدایا تو بهتر از همه کس به احوالم آگاهی.
ته دلم یه روزنه امیدی بود، از اینکه بالاخره من رفع اتهام میشم.
اما نه تنها رفع اتهام نشدم، بلکه به بیستسال حبس محکوم شدم.
با قلبی پر از درد برگشتم به سلولم.
خدا همون روزنه امیدم رو هم از من گرفت.
من پسر دوازده ساله، باید بیستسال از عمرم رو بخاطر کار نکرده، تو حبس باشم.
داستان ادامه دارد
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
#داستانک #شکوفه_امید مقداری پولی رو که از پسانداز فروش شیر بزم، نگه داشته بودم رو برای مدتی با مدی
#داستانک
#شکوفه_امید
شب و روزم یکی بود، حساب و ماه و سال را از دست داده بودم.
دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت، اطرافیانم هر کدام به دلیلی به زندان افتاده بودند، برایم تعجب آور بود که چطور اینجا را تحمل میکنند؟ میخندند و شاد هستند، هر هفته هم ملاقاتی دارند، اما من...
از خودم میپرسیدم چرا من باید خانوادهام را از دست بدهم؟ چرا باید پدرم عاشق دختری بشود که خانوادهاش او را نمیخواهند؟ چرا باید اون تصادف رخ بده همه بمیرند جز من؟
سوالهای تکراری که هیچگاه جوابشان را نتوانستم بیابم.
ایام فاطمیه بود، برخی سلولهایشان را سیاه پوش کرده بودند، یک جوانی را هم که به قتل عمد متهم شده بود به عنوان مداح گرفته بودند.
برایم سوال بود این رفتارهایشان، زندان همینجوری دلگیر است، برپایی عزا دیگر چه معنایی دارد؟
پسر روی تخت مقابل جمعیت نشست و شروع کرد به خواندن.
_آه مادرم، یارالی، یارالی مادرم.
خیلی با سوز میخوند، خودم را به نزدیک سلول رسوندم، سرم را به میلهها تکیه دادم و آرام آرام اشک ریختم.
دلم برای مادرم تنگ شد، شاید اگر بود من اینجا نبودم، اگر بود من به این حال و روزنمیافتادم، کاش مادرم بود.
مراسم تمام شد، پسر مداح نگاهش به من افتاد، سمت من آمد و پرسید:
_ تو خیلی جوونی، چندسالته؟
+دوازده سالمه
_ اینجا چیکار میکنی؟
+ متهم شدم به دزدی، من دزد نیستم، اما نمیتونم اثبات کنم.
_ خانوادهات نمیتونن برات کاری کنن؟
+ من، ... من پدر و مادر ندارم.
_ اه، خب عمه و عمو... اونا چی؟
+ هیچ کدوم. تو اینجا چیکار میکنی؟
_ منم متهم به قتل شدم، حکم اعدامم هم اومده.
+چه بیخیالی! واقعا حکم اعدامت اومده؟
_ آره اومده، اما من میدونم بیگناهم،سر بی گناه تا پای دار میره، بالای دار نمیره.
+ مادر هم داری؟
_ من شش ساله زندانم، مادرم همون سال اول دق کرد و مرد، نتونستم حتی تشییع جنازهاش برم، هنوز هم سرخاکش نرفتم.
+ چطوری اینجا رو تحمل کردی؟
_ ما صاحب داریم، متوسل شدم به مادرم حضرت زهرا، اون تاحالا کسی رو نا امید نکرده.
نمیدونم چرا با این حرفش امیدوار شدم، انگار که نور امیدی دوباره تو دلم ایجاد شد، با این پسر مداح دوست شدم و هر روز یه چیز جدید ازش یاد میگرفتم.
صبحها با امید اینکه امروز روز آخری هست که تو زندانم بیدار میشدم.
مداحی رو هم از این پسر یاد گرفتم، روزهای آخر فاطمیه رو من هم مداحی کردم و پابه پای همه پیش رفتم.
صبح فردا مسئول زندان اومد و حامد رو صدا زد.
تازه فهمیدم مداحمون اسمش حامد.
حامد رو برای اجرای حکم میبردن، وقتی فهمیدم تمام تنم لرزید، از خودم پرسیدم پس چی شد؟ اون که اعتماد داشت و میگفت حضرت زهرا نجاتش میده؟ داره برا اجرای حکم میره؟
باز هم نور امیدی که تو دلم بود خاموش شد و مثل قبل نشستم و با خودم دَر افتادم.
این داستان ادامه دارد
✍ف.پورعباس
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
#داستانک
#تاسوعا
تشنه و خسته از راه رسیده بود، گرمای سوزان بیابان صورتش را سوزانده بود.
با اسب وارد آب رود شد، با همان لباسها در کف رود دراز کشید و تنش را به خنکای آب سپرد.
گوشهایش را تیز کرد، به جز جریان آب صدایی دیگر هم میشنود.
به راستی صدای چیست؟
خوب که دقت میکند متوجه گفت و گوی آب و سنگ ریزهها میشود.
آب: به زیباییش هیچ کسی را ندیده بودم، چهره و چشمانش از من هم زلالتر بود.
سنگریزه: کجا رفت؟ من نتونستم خوب او را ببینم.
آب: دستی به من زد، از میان انگشتانش سرازیر شدم.
سنگ: یعنی از تو چیزی نخورد؟
آب: آرزو داشتم که به لبانش برسم، لبانش از من هم خنکتر بود.
همین که مرا لمس کرد و دستی به من جای شکرش باقیاست.
سنگ: نفهمیدی آخرش کجا رفت؟ بازگشتی به این مسیر دارد؟
آب: بازگشت!؟ او دیگر برنمیگردد.
سنگ: چرا؟
آب: مثل من که از میان دستانش پاره پاره جاری شدم، او نیز پاره پاره شد.
سنگ: تو هم تماشا کردی!؟
آب: باد را به کمک طلبیدم، اگر باد به کمکم آمده بود امواجم را به تلاطم وا میداشتم و به کمکش میرفتم.
سنگ: این ننگ تا ابد بر پیشانی ما خواهد ماند.
آب: جبران خواهم کرد.
سنگ: چگونه؟
آب: مثل پروانه به دور بدنش میگردم، تا روزی که خدا بخواهد.
این گونه شد که آب به دور پور علی گشت و اورا رها نکرد.
✍ف.پورعباس