#فاطمیه
#غربت_علی
سراغ علی را از فضه گرفت.
خانم: فضه جان، علی را ندیدهای؟
فضه: خانم جان، ارباب مسجد هستند.
خانم: حسن و حسین کجایند؟
فضه: تو کوچه مشغول بازی با بچهها هستند، البته اینک وقت نماز است، شاید هم به مسجد نزد پدرشان رفتهاند.
خانم: زینب کجاست؟
فضه: خیلی وقت نیست که خوابیدهاست ، طفلی خیلی خسته بود.
خانم: من میرم میخوابم، چند لحظه دیگر مرا صدا کن، اگر جواب دادم که هیچ، اما اگر جوابی نشنیدی، فورا علی را خبر کن.
فضه: چشم خانم.
برای خادمه تعجب آور بود که خانم نزدیک غروب بخوابد، برخلافعادت همیشهاست.
به چرخاندن سنگ آسیاب پرداخت، اما سنگ هم بغضی نهفته در دل داشت، گویا از رازی خبر دارد.
در خانه هنوز بوی دود میداد، پردهای فقط بر روی در انداختهاند.
فضه: خانم جان، خانم؟
جوابی نشنید، دستانش را به هم مالید.
فضه: خانم جان اذان گفتن، وقت نماز است.
باز هم جوابی نیامد، نگران شد، آرام وارد اندرونی خانم شد، پارچه را از روی خانم کنار زد، دستانش میلرزید، نمیدانست چه بکند.
حسن: مادر، مادر کجایی؟ مادر بیا ببین من و حسین چه پیدا کردهایم.
فضه: سلام حسن جان، آرامآرام، مادرتان خوابیده است.
حسین: خوابیدهاست!؟، فضه مادرمان هیچ وقت این موقع نمیخوابد.
فضه سرش را پایین انداخت، نتوانست راه خروجی اشکهایش را بگیرد، گفت:
بروید پدرتان علی را خبر کنید، مادرتان هماکنون همسفره جدتان است.
بچهها انگار توی شوک رفتهاند، دست و پایشان را گم کرده بودند.
نهایتا به مسجد رفتند، صدای گریه حسن و حسین سکوت مسجد را شکسته بود.
سلمان: چه شده؟ آقا زاده چرا گریه میکنن؟
حسین: مادرمان، مادرمان رفت.
علی با شنیدن خبر از جا بلند شد، از محراب تا خانه راهی نبود، در خانهاش به مسجد باز میشد، علی صدبار همین مسیر را زمین خورد😭😭💔
فاطمه رفیق نیمه راه نبود، فاطمه ذوالفقارش بود، فاطمه پشت و پناهش بود،فاطمه همهکساش بود.
فاطمه.....
نفسش بود😔😔
راستی فاطمیه آمد باز🖤🥀
✍ف.پورعباس
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
او که جز اقربین پیامبر بود😔
فدک غنیمت جنگی بود که مخصوص پیامبر بود
از او غصب کردند حقی را که مال خدا و رسول بود🖤
خدا لعنت کند او که به ظاهر با پیامبر بود
اما بعد او بر دخت و دامادش جفا کرد
خدا لعنت کند غاصب فدک را
او که میدانست فدک حق خدا و رسول و اقربین است💔
#فاطمیه
#مظلوم
#غربت_علی
#فدک
#لعنت_بر_غاصب_فدک
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~