🖤 انّا لله و انّا الیه راجعون
🏴 آه از غمی که تازه شود با غمی دگر😭
🏴 آه از غمی که تازه شود با غمی دگر😭
آه آه آه آه بر عیدی که بر عزا نشست 😭😭
جهت شادی روح شهدای گلزار شهدای کرمان و آرامش قلبی خانوادههای عزیزشون صلوات
أَشْرَفُ اَلْمَوْتِ قَتْلُ اَلشَّهَادَةِ
#انتقام #کرمان #شهید_القدس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانه🇵🇸
- حَنینی إلیك یقتلنی :) نحن لا ننسي ابداً ولكن نغمض أعيننا قليلاً لكي نستطيع أن نعيش... - دلتنگی من
روایت از کرمان؛
روایت از یک شهر مقاوم؛
زن از ماشین پیاده شد. جمعیت را کنار زدو هراسان به سمت نگهبانی بیمارستان دوید. چادرش روی شانههایش افتاده بود. تارهای نامرتب و پریشان موهایش از لابهلای روسری روی گونهاش ریخته بود. لبهایش از ترس سفید شده بود. به نگهبان که رسید پاهایش دیگر جان نداشت. دستش را روی شیشه نگهبانی تکیه داد و هراسان گفت محسن ابراهیمی "گفتن آوردنش اینجا، زندهست؟" و بعد طوری که انگار خودش تحمل شنیدن جواب همچین سوالی را ندارد، سرش را گذاشت روی شیشه و به زور بدن بیجانش را نگه داشت.
نگهبان همانطورکه سریع داشت دفتر اسامی را نگاه میکرد گفت: "پسرته خواهر؟" و زن بدون اینکه صدایش نای بیرون آمدن داشته باشد جواب داد: "تو رو امام زمان نگو مُرده" نگهبان صفحه را ورق زد و گفت: "خواهرم آروم باش توکلت به خدا باشه، اسمش تو لیست من نیست، برو توی اورژانس و بگرد، ببین پیداش میکنی؟"
زن بعد از کلی التماس از گیت نگهبانی رد شد و به اورژانس رسید. ناله و فریاد بابوی خون درهم آمیخته شده بود راهروی اورژانس پر بود از مجروحان و مصدومان که بعضیهاشان از هوش رفته بودند. اولی محسن نبود، دومی هم که پرستار داشت سرش را باندپیچی میکرد جوانی سی و چند ساله بود انگار، نه محسن شانزده سالهی او. سومی هم بدن بیجانی بود که بر پارچهی رویش نوشته بودند: سردخانه! چشمش که به این کلمه افتاد، ناگهان پایش از یاری کردن ایستاد.کف زمین اورژانس نشست و به پایین روپوش پرستاری که بهسرعت داشت از کنارش میگذشت چنگ انداخت و گفت: "خانوم محسن ابراهیمی یه جوون شونزده ساله با موهای فرفری سیاه اینجا نیاوردن؟" پرستار به سِرُم توی دستش اشاره کرد و گفت: "من کار دارم، خانم جون پاشو اینجا آلودهست، پاشو بشین روی صندلی باید از پذیرش بپرسی یا خودت یکییکی اتاق ها رو نگاه کنی."
زن هر چه توان داشت روی هم گذاشت برای ایستادن. شروع کرد به گشتن تمام اتاقها، اتاق اول، اتاق دوم، اتاق سوم ... چپ، راست و هر چه بیشتر به انتهای سالن نزدیک میشد دلش بیشتر راضی میشد که محسن را هر قدر مجروح و زخمی در همین اتاقها بیابد.
آخرین اتاق، آخرین امیدِ او بود و بعد از آن دیگر باید برای شناساییِ محسن به سردخانه میرفت. زیر لب زمزمه کرد یا فاطمه زهرا تو را به آبروی حاج قاسم قَسَم و بعد به سراغ تختِ آخرِ اتاقِ آخر رفت. زنی سالخورده و زخمی روی آن خوابیده بود و ناله میکرد.
جهان روی سرش آوار شد. یادش آمد که صبح محسن را بخاطر به هم ریختگی اتاقش کلی دعوا کرده بود. صورت زیبای محسن جلوی چشمش آمد که با خنده گفته بود: "مراسم حاج قاسم که تموم شه، سرمون خلوت میشه میام خونه، کامل اتاقمو تروتمیز میکنم"
در دلش تمام دعاهایی که برای عاقبت به خیری محسن کرده بود، مرور کرد. سرش گیج رفت، چشمهایش تار شد: "خدایا من تحمل این غم و دوری بزرگ رو ندارم."
بیرمق با لبهایی لرزان از زنی پرسید: "سردخانه کجاست؟" و قبل از آنکه جملهاش تمام شود پرستاری که داشت از اتاق CPR بیرون میآمد بلند فریاد زد: "پسر نوجوونه برگشت. دکتر میگه منتقل شه ICU"
از لابهلای درِ باز شدهی اتاق و رفتوآمد دکترها و پرستاران موهایِ مشکیِ محسن را دید و فرفری گیسویی را که تمام حالاتش را حفظ بود. جلوتر رفت دلِ از دست رفتهاش را لای آن موها دوباره یافت و با صدای بوق مانیتوری که داشت حیات محسن را نشان میداد آرام گرفت ...
روایت از فاطمه مهرابی
#کرمان
#ترور
#انتقام
تازه زبان باز کرده بود، شیرینی زبانیاش باعث دلگرمی خانواده.
بابا که میگفت، همه خانواده قربان صدقهاش میرفتند.
مادر دستان کوچیکش را گرفته بود و به او یاد میداد بگوید حاج قاسم.
هنوز (ق) را نمیتوانست خوب تلفظ کند😔
مادر عکس حاجی را مقابلش گذاشته بود، مدام نگاه میکرد و میگفت: حاج گاسم.
لباسهایش را که تنش میکرد پرسید: کجا میخوایم بریم؟
مادرش پاسخ داد: میخوایم بریم پیش حاج قاسم.
با تعجب پرسید: حاج گاسم!؟
یعنی من اونو میبینم؟
مادر با لبخند پاسخ داد: آره دخترم، اونو میبینی، منتها زیر خروارها خاک، تو گلزار شهدا.
کاپشن صورتیاش را پوشید و با ذوق میگفت: میرم گوشواره قلبیهایم را به عمو گاسم نشون میدم.
مادر لبخند تلخی زد، طفلک نمیدانست گلزار شهدا محل آرام گرفتن است نه بیدار ماندن.
به شوق دیدن حاجی رفته بود، اینقدر باور کرده بود که حاجی را حتما میبیند که جدی جدی رفت بغل حاجی😭😭
با همون کاپشن صورتی و گوشواره قلبی.
ریحانه غنچه پرپر شده، عمو قاسم بغلش کرد.
روز مادر حضرت زهرا براش مادری کرد💔😭
میگن مثل عمو قاسمت تیکه تیکه شدی ریحانه😭
سلام ما رو به عمو قاسم و همبازیت رقیه خانم برسون💔
داغ ما هیچ وقت سرد نخواهد شد، سرمای دی دیگر سوز ندارد، از خون ریخته تو گرم گرم است.
✍ف.پورعباس
#کرمان
#گوشواره
#ترور
#شهادت