eitaa logo
🔰 طرح خودسازی 🔰
78 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
5.5هزار ویدیو
58 فایل
✋با امام زمان عهد میبندیم : که در ترک گناه،انسانهای ضعیف و بی اراده ای نباشیم... ارتباط با ادمین کانال📢: 🆔 @Sport06 🆔 @ya_hosean
مشاهده در ایتا
دانلود
جلسه چهل و هفتم رساله حقوق.mp3
16.4M
✨حق قربانی _ جلسه اول 🌹قربانی خالصانه و آثار آن ❌قربانی ریاکارانه و آثار آن 👌برکات قربانی
جلسه چهل و هشتم.mp3
18.17M
✨حق قربانی _ جلسه دوم ✍خدا آسان گرفته است‼️ 👈بررسی احکام خمسه 🌿علل پنج‌گانه دین‌گریزی ❌مشکل از ماست نه از احکام خدا
4_5974029166314525498.mp3
13.01M
💠 نقش نگین انگشتر های پیامبران 💠 نقش نگین انگشتر های امامان 🎙 میثم ذوالقدر 🔰 قسمت 20 حلیه المتقین
4_5976715380595365275.mp3
13.4M
💠 آثار و خواص نقش نگین انگشتر 🎙 میثم ذوالقدر 🔰 قسمت 21 حلیه المتقین
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ♨️ همدستی واتساپ با اسرائیل برای کشتار مردم غزه 🔹برنامه «واتساپ» که متعلق به شرکت آمریکایی «متا» است به طرح اسرائیل برای هدف قرار دادن فلسطینی‌ها از طریق یک برنامه مبتنی بر هوش مصنوعی کمک می‌کند. 🔹اسرائیل از سامانه‌ای که مجهز به هوش مصنوعی است به نام «لاوندر» برای شناسایی فلسطینی‌ها در غزه و سپس هدف قرار دادن آنها استفاده می‌کند. این سامانه ۳۷ هزار فلسطینی را زیر نظر دارد. 🔹منابعی در ارتش اسرائیل و دستگاه‌های اطلاعاتی این رژیم اعتراف کرده‌اند که فلسطینی‌ها را هنگامی که در خانه و در جمع خانواده حضور دارند نیز هدف قرار می‌دهند.
8.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ♨️ تصاویر آخرالزمانی از سیل شدید در پرجمعیت‌ترین منطقه چین 🔹️شهر شنژن چین، واقع در استان جنوبی گوانگدونگ، به دلیل بارندگی شدید هشدار قرمز صادر کرده است. در مجموع حدود ۱۱۰ هزار نفر از ساکنان این استان از منازل خود تخلیه شدند.
7.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ♨️ برخورد و‌توهین و حمله به ماموران توسط زنان بی حجاب درخیابان 🔹اقتدار پلیس رو‌چه جریانی شکسته بجز صورتی ها که مقابل اقتدار پلیس ایستادن تا این روزها این قانون شکنان اینچنین وقیح شوند. آیا قرار هست به پلیس ما اینطور توهین و حتی دست درازی بشه و مامورین فقط نظاره گر باشن؟ کجای دنیا قانون شکن جرات این رفتارها رو با پلیس داره؟ آقایون تصمیم گیر بگن ما هم بدونیم...
🔴شرکت در پویش حمایت و تشکر از نیروی انتظامی در طرح نور(حجاب)👇👇👇 https://farsnext.com/fori_sarasari/1713859235129644468 نیروی انتظامی محوری ترین نهاد در برقرای امنیت و آسایش خاطر مردم و نماد اجرای عدالت، مبارزه با فساد و قانون‌گریزی و تجاوز به حقوق دیگران است. از این رو قطعا ره‌آورد اقتدار پلیس، امنیت اجتماعی بیشتر برای مردم جامعه خواهد بود. در حال حاضر که اکثر دستگاههای اجرایی کشور از انجام وظیفه قانونی خود در قبال حجاب و عفاف اجتماعی شانه خالی کرده‌اند، نیروی انتظامی مقتدر ج.ا.ا با لبیک به مطالبه به حق مردم متدین و انقلابی ایران اسلامی با تمام‌توان و خالصانه برای اصلاح این ناهنجاری اجتماعی بنا بر انجام تکلیف شرعی و قانونی با عنوان طرح نور به میدان آمده اما متاسفانه مورد هجمه معاندین قرار گرفته است. شایسته است با شرکت در این پویش "من از نیروی انتظامی در طرح نور حجاب حمایت می‌کنم" صدای حمایت و قدردانی خود از نیروی فراجا را به طور رسمی اعلام کنیم تا موجبات دلگرمی این نیروهای خدوم را فراهم کنیم. 🔴روی لینک زیر بزنیدو و از فراجا در سایت فارسی من حمایت کنید👇👇 https://farsnext.com/fori_sarasari/1713859235129644468
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ ‍ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> 🌷 ✅ فصل سوم .... کمی بعد با صمد آمدند توی اتاقی که من بودم. خدیجه با اشاره چشم و ابرو بهم فهماند کار درستی نمی‌کنم. بعد هم از اتاق بیرون رفت. من ماندم و صمد. کمی این پا و آن پا کردم و بلند شدم تا از زیر نگاه‌های سنگینش فرار کنم، ایستاد وسط چهارچوبِ در، دست‌هایش را باز کرد و جلوی راهم را گرفت. با لبخندی گفت: «کجا؟! چرا از من فرار می‌کنی؟! بنشین باهات کار دارم.» سرم را پایین انداختم و نشستم. او هم نشست؛ البته با فاصله‌ی خیلی زیاد از من. بعد هم یک‌ریز شروع کرد به حرف زدن. گفت دوست دارم زنم این‌طور باشد. آن‌طور نباشد. گفت: «فعلاً سربازم و خدمتم که تمام شود، می‌خواهم بروم تهران دنبال یک کار درست و حسابی.» نگرانی را که توی صورتم دید، گفت: «شاید هم بمانم همین‌جا توی قایش.» از شغلش گفت که سیمان‌کار است و توی تهران بهتر می‌تواند کار کند. همان‌طور سرم را پایین انداخته بودم. چیزی نمی‌گفتم. صمد هم یک‌ریز حرف می‌زد. آخرش عصبانی شد و گفت: «تو هم چیزی بگو. حرفی بزن تا دلم خوش شود.» چیزی برای گفتن نداشتم. چادرم را سفت از زیر گلو گرفته بودم و زل زده بودم به اتاق روبه‌رو. وقتی دید تلاشش برای به حرف درآوردنم بی‌فایده است، خودش شروع کرد به سؤال کردن. پرسید: «دوست داری کجا زندگی کنی؟!» جواب ندادم. دست‌بردار نبود. پرسید: «دوست داری پیش مادرم زندگی کنی؟!» بالاخره به حرف آمدم؛ اما فقط یک کلمه: «نه!» بعد هم سکوت. وقتی دید به این راحتی نمی‌تواند من را به حرف درآورد، او هم دیگر حرفی نزد. از فرصت استفاده کردم و به بهانه‌ی کمک به خدیجه رفتم و سفره را انداختم. غذا را هم من کشیدم. خدیجه اصرار می‌کرد: «تو برو پیش صمد بنشین با هم حرف بزنید تا من کارها را انجام بدهم»، اما من زیر بار نرفتم، ایستادم و کارهای آشپزخانه را انجام دادم. صمد تنها مانده بود. سر سفره هم پیش خدیجه نشستم. بعد از شام، ظرف‌ها را جمع کردم و به بهانه‌ی چای آوردن و تمیز کردن آشپزخانه، از دستش فرار کردم. 🔰ادامه دارد....
‍ ‍ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> 🌷 ✅ فصل سوم .... و به بهانه‌ی چای آوردن و تمیز کردن آشپزخانه، از دستش فرار کردم. صمد به خدیجه گفته بود: «فکر کنم قدم از من خوشش نمی‌آید. اگر اوضاع این‌طوری پیش برود، ما نمی‌توانیم با هم زندگی کنیم.» خدیجه دلداری‌اش داده بود و گفته بود: «ناراحت نباش. این مسائل طبیعی است. کمی که بگذرد، به تو علاقه‌مند می‌شود. باید صبر داشته باشی و تحمل کنی.» صمد بعد از این‌که چایش را خورد، رفت. به خدیجه گفتم: «از او خوشم نمی‌آید. کچل است.» خدیجه خندید و گفت: «فقط مشکلت همین است. دیوانه؟! مثل این‌که سرباز است. چند ماه دیگر که سربازی‌اش تمام شود، کاکلش درمی‌آید.» بعد پرسید: «مشکل دوم؟!» گفتم: «خیلی حرف می‌زند.» خدیجه باز خندید و گفت: «این هم چاره دارد. صبر کن تو که از لاکت درآیی و رودربایستی را کنار بگذاری، بیچاره‌اش می‌کنی؛ دیگر اجازه‌ی حرف زدن ندارد.» از حرف خدیجه خنده‌ام گرفت و این خنده سر حرف و شوخی را باز کرد و تا دیر‌وقت بیدار ماندیم و گفتیم و خندیدیم. چند روز بعد، مادر صمد خبر داد می‌خواهد به خانه‌ی ما بیاید. عصر بود که آمد؛ خودش تنها، با یک بقچه لباس. مادرم تشکر کرد. بقچه را گرفت و گذاشت وسط اتاق و به من اشاره کرد بروم و بقچه را باز کنم. با اکراه رفتم نشستم وسط اتاق و گره‌ی بقچه را باز کردم. چندتایی بلوز و دامن و پارچه‌ی لباسی بود، که از هیچ کدامشان خوشم نیامد. بدون این‌که تشکر کنم، همان‌طور که بقچه را باز کرده بودم، لباس‌ها را تا کردم و توی بقچه گذاشتم و آن را گره زدم. مادر صمد فهمید؛ اما به روی خودش نیاورد. مادرم هی لب گزید و ابرو بالا انداخت و اشاره کرد تشکر کنم، بخندم و بگویم قشنگ است و خوشم اومده، اما من چیزی نگفتم. بُق کردم و گوشه‌ی اتاق نشستم. 🔰ادامه دارد.....