eitaa logo
🚩 {ترک گناه1} 🏴
2.5هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
8.9هزار ویدیو
124 فایل
🌸وتوکّل علےالحیّ الذےلایموت🌸 وبرآن زنده اےکه هرگز نمےمیردتوکل کن. شرایط تبادل: https://eitaa.com/sharayete_tab خادم↙️ @shahide_Ayandeh313 #تبادل⬇️ @YAMAHDIADREKNI_12 حرفای‌ناشناسمون↙ https://daigo.ir/secret/2149512844
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 {ترک گناه1} 🏴
#رمان‌_مذهبی_سجاده_صبر #قسمت_دوم یادش اومد چقدر به مرضیه دختر خاله اش توپیده بود که تو حق نداری به
اما اینجوری هم نمی شد پیشرفت، سهیل هر روز جری تر از دیروز میشه، هر روز براش بی تفاوت تر میشه، اگه یک سال پیش پنهانی و دور از چشم فاطمه کاری می کرد، الان زیادی زیاد ابایی نداشت که اون کار رو جلوی فاطمه انجام بده، لاس زدن با دختر حتی جلوی فاطمه داشت براش عادی می شد، پس فاطمه باید کاری می‌کرد، به خاطر بچه ها هم شده باید فکری به حال خودش و زندگیش میکرد. ساعت ۸ شب بود که سحر خسته از سرکار اومد،فاطمه، علی و ریحانه رو خوابونده بود تا بتونه راحت حرفاشو به سهیل بزنه، طبق معمول سهیل که وارد خون شد، همسر دوست داشتنیش رو در آغوش گرفت و بوسید، اما برای فاطمه این بوسه هات چند وقتی بود که بوی خیانت میداد، چیزی نگفت و گذاشت سهیل فکر کنه همه چیز خیلی عادیه -: خسته نباشی — مرسی زندگی، امشب چه خوشگل شدی؟ -: تو که هر روز همینو میگی _ آخه هیچ وقت واسم تکراری نمیشی پس چرا هی دنبال ورژنای جدیدتر میگردی؟ -: روحی که داشت خودش را در میآورد، لحظه خشکش زد _ چی؟ -: هیچی، دستاتو بشور، بیا میزو چیدم زودتر شام بخوریم سهیل لحظه ای مکث کرد و بعد به سمت دستشویی رفت فاطمه قلبش به شدت میزد، هیجان زده بود، نمیدونست چطوری باید با سهیل حرف بزنه، اگه اون انکار میکرد همه چیز رو چی؟ _ خوب من که میدونم، خودش هم میدونه که حرفام راسته، پس انکارش اهمیتی نداره، هرچی میخواد بشه، من باید حرفامو بزنم با گفتن این حرفا خودش رو کمی آروم کرد. سهیل که با شستن دست روش حسابی سرحال شده بود داد زد: _ به به، چه بوی؟ بوی سیب زمینی سرخ شده با تن ماهی میاد!!! -: دماغ درو ببند دماغ پزشکی، فکر کنم مشکل پیدا کرده. بعد هم لبخند کمرنگی زد سهیل که حالا روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و حریصانه بشقاب قورمه سبزی رو نگاه می کرد گفت خداییش چرا این قورمه سبزی بوی سیب زمینی سرخ شده با تن ماهی می ده؟ بعد با نگاه شیطونی به فاطمه نگاه کرد... ادامه دارد.... هرروز ساعت باشید 🌹✨🌹✨🌹 @tarkgonah1 🌹✨🌹✨🌹
🚩 {ترک گناه1} 🏴
‌﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽ #سعید_بن_جبیر 🕊✨بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم ✨🕊 🥀🥀🥀 #قسمت_دوم:
‌﷽❣ ❣﷽ 🕊✨بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم ✨🕊 🥀🥀🥀 :🌹 🏴🕊8.یعنی همیشه نمی دوشم تا به خوردِ فکر و فهم شما بدهم. پس بایستی هوشیار باشید و از فرصت ها بهره بگیرید تا در آینده دچار غصّه و رنج نگردید. فضایل 🥀🥀🥀 🏴🕊ابن عباس به سعید بن جبیر که از شاگردان برجسته وی بود اجازه حدیث و فتوا داد. سعید به استادش گفت: تو باشی و من برای مردم حدیث بگویم! ابن عباس گفت: آیا نقل حدیث و دادن فتوا را نزد من از نعمت های خدا نمی دانی؟ آیا دوست نداری درحضور من حدیث بخوانی و تو را از اشتباه هایت آگاه سازم؟9 🥀🥀🥀 🏴🕊بعد از آنکه ابن عباس نابینا شد، وی بر کرسی فتوا نشست و هرچه مردم کوفه از او می پرسیدند، جواب می داد و ابن عباس گفته های او را تأیید می کرد. 🏴🕊ابن عباس بارها گفت: 🥀🥀🥀 🏴🕊«وکان اماماً، ثقةً حجّةً علی المسلمین، فقیهاً عابداً فاضلاً ورعاً...10؛ سعید بن جبیر پیشوا، مورد اعتماد مسلمانان، دانشمند، عابد، فاضل و پرهیزگار عصر خود بود.» 🥀🥀🥀 🏴🕊عطا بن ریاح، آشناتر به مناسک و عکرمه آشناتر به سیره و تاریخ و حسن آشناتر به حلال و حرام و سعید بن جبیر آشناتر به علم تفسیر بود. 🥀🥀🥀 🏴🕊طبری در حقّ او می گوید: «او ثقة، حجّت و پیشوای مسلمین بود». 🥀🥀🥀 🏴🕊ابن جبّان آورده است: «او فرد مورد اجماع و اتّفاق مسلمانان است. وی بنده ای فاضل و پرهیزگار بود.» 🏴🚩🏴🚩🏴🚩 @tarkgonah1
🚩 {ترک گناه1} 🏴
‌﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽ #هند_جگرخوار ✨🕊 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم🌹 ✨🕊 #قسمت_دوم: 🥀🥀🥀
‌﷽❣ ❣﷽ ✨🕊 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم🌹 ✨🕊 : 🏴🕊در این جنگ با این که تعداد سپاه اسلام از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمی کرد . مع الوصف سپاه کفر سخت شکست خورد . 🥀🥀🥀 🏴🕊بیش از هفتاد نفر از ناموران آنها در این جنگ به دست مسلمانان کشته شدند ، هفتاد نفر هم اسیر گردیدند ، و بقیه فرار کردند . 🥀🥀🥀 🏴🕊از جمله مقتولین این جنگ که نخستین جنگ رسمی اسلام و کفر بود ، و معروف به جنگ بدر است ، به تربیت عتبه پدر ، شیبه عمو ، ولید برادر ، و حنظله پسر هند زن ابوسفیان بود که هر چهار تن از دلاوران مشهور کفار به شمار می آمدند ، و همه به دست توانا و مردانه جوانمرد نامی اسلام علی علیه السلام به هلاکت رسیدند . 🥀🥀🥀 🏴🕊هند بعد از این واقعه که برای او بسیار گران تمام شد ، دست به حیله تازه ای زد ، به این معنی که مرثیه ای در سوک کشتگان جنگ بدر ساخت و زنان و دختران قریش را جمع کرد و با آهنگ اندوهگین و هیجان انگیزی ؛ بر پدر و عمو و برادر و فرزندش نوحه سرائی می نمود ، و از دست پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و حمزه عموی پیغمبر سران اسلام ، ناله ها می کرد ، و بدین گونه احساسات مرد و زن مشرکین را به منظور تجدید قوای متلاشی شده آنها تحریک می کرد . 🏴🕊او نمی گذاشت زنها اشک بریزند و خود هم ابدا نمی گریست و می گفت تا ما انتقام خود را از محمد نگیریم نباید گریه کنیم ! این تحریکات و اقداماتی که به دنبال آن صورت می گرفت موجب شد که سال بعد لشکر کفار با نفراتی چند برابر سال قبل ؛ در دامنه کوه احد واقع در حومه مدینه با سپاه اسلام مصاف دهند و پیکار کنند . 🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩 @tarkgonah1
🚩 {ترک گناه1} 🏴
شخصی از حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) از قدرت و استطاعت سؤال کرد ✨ ⤵️ ( #قسمت_دوم ) 🌷 ✨امام
شخصی از حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) از قدرت و استطاعت سؤال کرد ✨ ⤵️ ( ) 🌷 👌(یعنی تو صاحب این استطاعتی، امّا صاحب متّکی به غیر و غیر قائم به ذات؛ و امّا او صاحب همین استطاعت است. امّا صاحب قائم بالذّات و غیر متکی به غیر.) ☝️اگر به تو استطاعت می‌دهد، این استطاعت تو عطیه اوست و اگر از تو سلب می‌کند، تو را در بوته آزمایش قرار می‌دهد. ✨در عین حال باید بدانی آنچه به تو تملیک می‌کند در عین اینکه به تو تملیک می‌کند، خودش مالک اوست. ‼️تو را به هر چه قادر می‌سازد باز تحت قدرت خود اوست و از تحت قدرت او خارج نمی‌شود. 🖇خلاصه مضمون حدیث این است که هر اثری در عین اینکه به مؤثّر خود مستند است، به خداوند مستند است؛ (استاد مطهری ادامه دارد ✨)
🚩 {ترک گناه1} 🏴
🌸🌸🌸🌸🌸 🔥 #مزد_خون 🔥 #بر_اساس_واقعیت #قسمت_دوم یه خورده گلوم رو صاف کردم و گفتم: باشه بابا!!! شیخ م
🌸🌸🌸🌸🌸 🔥 🔥 سری تکون داد و گفت: بریم، ولی به نظر من با توجه به روحیات تو، شما دانشجویِ آدم، هم باشی موثری آقا مرتضی! گفتم: ای باباااا شیخ مهدی بی خیال نمیشیاا!!! اینقدر مانع حوزه رفتن من میشی اون دنیا یقه ات رو می‌گيرنداااا که آقا شما برای وصل کردن آمدید نه برای فسخ کردن! حالا هی بفرمایید بهتر است چنین شود چنان شود! والله ازتون می پرسن چرا در بهشت رو به روی مردم می بندین!!! با دست زد روی فرمون ماشین و گفت: تکرار مکررات ولی مجددا میگم برادرم جمع نبند! این یک! دوما هر کسی رفته حوزه بهشتی نشده ها! بعضی ها هم بودن پاشون رو گذاشتن توی حوزه با کارهاشون درهای جهنم رو به روی خودشون باز کردن! باید بدونی اخوی در بهشت اونجایی که کار بهت محول شده رو درست انجام بدی! چه بنا باشی! چه آشپز! چه سرباز باشی! چه دکتر، مهندس ، معلم یا وزیر! دانشجو یا طلبه! مهم اینه کارت رو درست انجام بدی! سوما خیلی جالبه یه عده به ما میگن ما رو نمیخواد به زور ببرید بهشت چکار ما دارید! یه عده هم مثل شما میگن چرا در رو بستید ما میخوایم بریم تو بهشت! بابا به پیر! به پیغمبر! ما دربان بهشت نیستیم! راه باز و مسیر مشخص! هر کسی بر اساس انتخاب خودش حرکت میکنه! ما هم فقط راهنمایی کننده و کمک کننده ایم والسلام.... با جدیت گفتم: حاج آقا منم همین رو میخوام قربون شکلت والسلام.... لبخندی زد و متفکرانه گفت: ولی... و بعد ساکت شد... گفتم: ولی چی؟! گفت: ولی اش بماند فعلا اما را بچسب! نفس عمیقی با حرص کشیدم و گفتم: اما چی؟! آروم گفت: اما اگه پدر و مادرت راضی نباشن بدون آخرش خوب نمیشه! چه اینجا چه هر جای دیگه! از ما گفتن.... بعد هم ساکت شد و مسیر فرمون ماشین رو به سمت خونمون چرخوند... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید... میدونستم بابام هر چقدر هم مخالف باشه احترام شیخ مهدی رو نگه میداره و مطمئنا روی حرفش حرف نمیزنه البته امیدوار بودم چنین اتفاقی بیفته! رسیدیم خونه... مهدی در ماشین رو باز کرد و خیلی صبورانه عمامه و عباش رو در آورد و مرتب گذاشت توی ماشین و اومد راه بیفته!!! گفتم: عه عه! چرا اینا رو در آوردین؟! یه نگاه خاص بهم کرد و ‌گفت: قرار شد من برم صحبت کنم که دارم میرم! چکار به این لباس ها داری؟! عصبی گفتم: خدا پدرت رو بیامرزه اینا اعتبار داره! خوب واضحه با این لباس بری احتمال اینکه راضی بشه بیشتره...! دستش رو گذاشت روی پیشونیش و به در تکیه داد و خیره به رو به روش دو دقیقه ای رفت توی فکر... بعد جدی نگاهم کرد و گفت: مرتضی جان دقیقا به خاطر همین اعتبارش نباید هر جایی ازش استفاده کرد! گفتم: حاج آقا بی انصافی نکن این کار که خوب و خیره! و چون خیلی باهاش راحت بودم ادامه دادم: آدم فروشی نکن بپوش دیگه حاجی! بعد هم به حالت خواهش دستم رو گذاشتم روی محاسنم که هنوز یکی در میون بود و اعتباری محسوب نمیشد و ادامه دادم: جان من! بدون توجه به درخواستم در رو بست و گفت: انشاالله که خیره... بعد راه افتاد به سمت خونمون... کمی ماشین رو با فاصله پارک کرده بود و تا رسیدن به در خونه چند قدمی راه بود ... تا در خونه که رفت کلی توی دلم غر زدم که چقدر منت میذاره! حالا مگه چی میشد این یه تکه پارچه رو می پوشید! آدم باید کار ملت رو راه بندازه! بذار خودم پام به حوزه برسه... در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که دستش به سمت آیفون رفت... قلبم داشت از جا کنده میشد که خدا کنه صحبتهاش اثری داشته باشه! خیلی طول نکشید که بابام در را باز کرد و اومد دم در... مطمئنن از دیدن مهدی که می دونست امام جماعت مسجد محلمونه کمی جا خورده!!! من ترجیح دادم بمونم توی ماشین تا شاید شیخ مهدی اینجوری راحتر بتونه بابام رو راضی کنه! هزارتا فکر و خیال توی ذهنم میومد که بابام اگه قبول کنه چکار کنم، اگه قبول نکنه چکار کنم... هر جوری بود باید می رفتم حوزه... این فقط یه تصمیم نبود...! 🍁نویسنده:سیده زهرا بهادر 🍁 🌸🌸🌸🌸🌸
🚩 {ترک گناه1} 🏴
#من_میترا_نیستم ♥️ ♥️قسمت_دوم😍😍 مادر شهید: بعد از آن اگر بچه ها یا مادرم اشتباهی او را میترا صدا می
😍😍 (نذر کرده) پنج ساله بودم که برای اولین بار همراه مادرم، قاچاقی و بدون پاسپورت از راه شلمچه به کربلا رفتم مادرم نذر کرده بود که اگر سلامت به دنیا بیایم من را به کربلا ببرد اما تا پنج سالگی ام نتوانست نذرش را ادا کند. او با اینکه دکتر جوابش کرده بود، هنوز امید داشت بچه دار شود. من را با خودش به کربلا برد تا از امام حسین بابت وجود تنها فرزندش تشکر کند و از او اولاد دیگری بخواهد. تمام آن سفر را به یاد دارم. در طول تمام سفر عبایی عربی سرم بود. کربلا و حرم برایم غریبه نبود. مثل این بود که به همه کس و کارم رسیده‌ام. دلم نمی خواست از آنجا دل بکنم و برگردم. انگار آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده بودم. توی شلوغی و جمعیت حرم خودم را رها کردم. چند تا مرد داخل حرم نشسته بودند و قرآن می خواندند. مادرم یک لحظه متوجه شد که من زیر دست و پای مردم افتادم و نزدیک است که خفه شوم بلند فریاد زد:(یا امام حسین! من اومدم دوباره از تو حاجت بگیرم تو کبری رو که خودت بخشیدی میخوای از من پس بگیری؟ ) مردهای قرآن خوان بلند شدن و من را از زیر دست و پای جمعیت بیرون کشیدند بار دوم در ٩ سالگی همراه پدر و مادرم قانونی و پاسپورت به کربلا رفتیم. آن زمان رفتن به کربلا خیلی سختی داشت. با اینکه در آبادان زندگی می کردیم و از راه شلمچه به بصره می رفتیم اما امکانات کم بود و مشکلات راه زیاد. بیشتر سال هم هوا گرم بود در سفر دوم وقتی به نجف اشرف رسیدیم درویش که از بابای حقیقی هم برای من دلسوخته تر بود،در زیارت حضرت علی علیه السلام در دلش از او طلب مرگ کرد. علاقه زیادی به امام علی داشت و دلش میخواست بعد از مرگ برای همیشه در کنارش باشد بابام از نیت و آرزویش به ما چیزی نگفت. مادرم شب در خواب دید که دو سید نورانی آمدن بالای سر درویش و می خواهند او را ببرند. مادرم حسابی خودش را زده و با گریه و التماس از آنها خواسته بود که درویش را نبردند و در خواب گفته بود: درویش جای پدر کبراست تورو به خدا دوباره اون روی یتیم نکنید. آنقدر در خواب گریه وزاری کرد و فریاد زد که بابا از خواب پرید و رفت بالای سرش و صدایش زد ننه کبری چی شده؟ چرا این همه شلوغ می کنی؟ چرا گریه می کنی؟ مادرم وقتی از خواب بیدار شد خوابش را تعریف کرد و گفت من و کبری توی دنیا جز تو کسی رو نداریم تو حق نداری بمیری و مارو تنها بذاری درویش گفت: ای دل غافل! زن چه کردی؟! چرا جلوی سیدا رو گرفتی؟؟ من خودم توی حرم آقا رفتم بعد از او خواستم که برای همیشه در خدمتش بمونم چرا اونا رو از بردن من منصرف کردی؟! حالا که جلوی موندن من تو نجف را گرفتی باید به من قول بدی که بعد از مرگ هرجا که باشم من رو اینجا بذاری تو زمین وادی السلام دفن کنی خونه ابدی من باید کنار امام علی باشه مادرم که زن با غیرتی بود به بابام قول داد که وصیتش را انجام دهد در ۹ سالگی که به کربلا رفتم حال عجیبی داشتم خودم را روی گودال قتلگاه می‌انداختم آنجا بوی مشک و انبر می‌داد آنقدر گریه میکردم که زوار تعجب می‌کردند مادرم فریاد می‌زد و می‌گفت کبری از روی قتلگاه بلند شو سُنی ها توی سرت می زنند اما بلند نمی‌شدند دلم می خواست با امام حسین حرف بزنم بغلش کنم و بگویم که چقدر دوستش دارم مادرم مرا از چهار سالگی برای یادگیری قرآن به مکتب‌خانه فرستاد بابام سواد نداشت اما از شنیدن قرآن لذت میبرد برادری داشت که قرآن میخواند درویش می نشست و با دقت به قرآن خواندنش گوش می کرد. ادامه دارد...
🚩 {ترک گناه1} 🏴
🌹👈#طهورا #قسمت_دوم ماشین جلوی پتیزا فروشی توقف کرد ، طاها پیاده شد من هم از درب سمت چپ پیاده شدم
🌹👈 واحد فضایی بزرگ با یک اتاق خواب بود در آشپزخانه هم یک گاز صفحه ای و ظرف شویی و دو سینک و یک آب گرم کن چرخی در سالن زدم ، چادرم رو در آوردم با هیجان گفتم وای عالیه خیلی پایه هستی ؟ طاها لبخندی زد حال کجا را دیدی کلی کار داریم ! جارو دستی کنار دیوار را برداشتم از طاها پرسیدم این برای اینجا هست آره دفعه ی قبلی که آمدم آیینه و قرآن بیارم یک جارو هم خریدم تمیز کردن اینجا با شما من میرم پوستر سفارش بدم نگاهی به طاها کردم به آقا محسن سفارش میدی ؟ نه اون نیست اما باهاش تماس می گیرم فکر می کنم قبول کنه محسن دوست صمیمی آقا طاها هست بعد از رفتن ایشان تماس گرفتم با زینب یکی از بهترین دوستانم که هنوز ازدواج نکرده و هر موقع باهاش تماس بگیرم خودش را به من می رسونه شماره ی زیبنب را در تماس های اخیر پیدا کردم هنوز تماس اول آقا طاها بود بعد زینب تماس برقرار شد به به ستاره ی سهیل شدی کجایی خانم ؟ سلام زینب جان چطوری شما سلام عزیزم الحمد الله چه خبر خدا را شکر مجوز پایگاه را گرفتیم چه عالی حتما با آقاتون ؟ بله خوب زحمت ایشان کشیدند بگذریم می توانی بیای کمک برای تمیز کاری ؟ باشه اما بگو کارگر مفت می خواهی خودت لوس نکن دیگه بیا دیگه بعد از قطع تماس شروع به جارو کشیدن کردم نیم ساعت بعد صدای آیفون آمد از تصویر اون ن متوجه حضور زینب شدم گوشی را برداشتم بفرمائید در واحدرو باز کردم و به استقبالش رفتم همدیگر را در آغوش کشیدیم زینب نگاهی به فضا کرد این جا چقدر کوچولو و جذاب هست هر دو خندیدیم و مناسب یک مکان دخترانه ! زینب چند دستمال از کیفش بیرون آورد و با شیشه پاکن هر دوبه جان لکه های شیشه افتادیم دو ساعت بعد ..... آقا طاها زنگ واحد را زد زینب چادرش را سر کرد من هم خودم را جمع و جور کرد اصلا دوست نداشتم جلوی همسرم نامرتب باشم آقا طاها وارد واحد شد ..... نویسنده : تمنا ❤️🕊💐
🚩 {ترک گناه1} 🏴
#قسمت_دوم #سالهای_نوجوانی🐣☘ در فکر فرو رفته بودم که مادرم گفت:غذایت سرد شد کجایی دختر؟! من هم با
🌹👈 تعمیر پشت بام خانه ساعت چهار بعد ظهر بود کم کم آفتاب چهره ی خودش را از زمین پنهان می کرد من درسهای 📚مدرسه ام را نوشته بودم و قرار بود. که به مادرم در کارهای خونه کمک کنم. فصل پائیز باران های شدیدی می بارد و توده ی هوای بارانی غلبه ی زیادی بر روستا دارد همین آب و هوا باعث می شود در فصل پائیز شب های بارانی زیادی داشته باشیم خب این طبیعی است که کاهگل خانه ها خراب شود و محبور باشیم دوباره آن ها را ترمیم کنیم. من و مادرم برای این که بتونیم خاک جمع آوری کنیم و با اون کاهگل درست کنیم داخل کوچه رفتیم و با جاروی چوبی و خاک انداز آهنی خاک های کف کوچه رو جمع کردیم و اون رو داخل تشت بزرگی ریختیم. بعد از این کار خاک ها را تبدیل به کاهگل کردیم ، از نردبان چوبی بالا رفتم چند پله که بالا رفتم مادرم تشت بزرگ پر از کاهگل را به دستم داد تا اون را روی پشت بام بگذارم . بعد از اون مادرم به پشت بام آمد و با هم شروع کردیم به کاهگل کشیدن پشت بام کارمان خیلی طول کشید با صدای اذان مغرب 🌇دست از کار کشیدیم. هوا تاریک شده بود اما آسمان روستا به دلیل تمیز بودن هوا روشن بود از نردبان چوبی پائین آمدیم من رفتم از شیر حیاط وضو گرفتم آبش سرد بود در غروب پائیز🍂 که سوز سرما می آمد احساس خوشایندی نداشتم. داخل اتاق رفتم نماز را با چادر گل دار خواندم، بعد از آن شروع به مرتب کردن اتاق کردم چون شب ها فامیل برای شب نشینی به خانه ی ما می آیند البته بعضی اوقات هم ما به خانه ی آن ها می رویم. ظرف بزرگی برداشتم و از یخچال چند انار ، نارنگی و چند سیب درون ظرف گذاشتم میوه ها آماده شد به اتاق رفتم لباس های👚👢 را عوض کردم و آماده شدم. من عاشق مهمانی های شب نشینی هستم در این مهمانی ها با دختر عمه هایم و دختر عمو هایم کلی صحبت می کنم. ساعت ۷شب بود صدای در خانه آمد رفتم در خانه را باز کردم چند تا از عمو هایم و عمه هایم داخل خانه آمدند ، پدر و برادرم هم با فاصله ی کمی به خانه آمدند طولی نکشید همه دورهم جمع شدیم و صحبت کردیم مادرم میوه تعارف کرد. من همراه با دختر عمه ها و دختر عموهایم انار دانه کردیم روی آن ها نمک پاشیدیم و خوردیم عموی برزگم گفت ان شالله هفته ی آینده همزمان با ولادت پیامبر(ص) عروسی👰 مصطفی هست. مقصود عمو این بود که در هفته ای که قرار است عروسی بگیریم یک هفته ای سورسات داریم به ما کمک کنید تا ان شالله کار ها خوب انجام بشود. نویسنده :تمنا 💔