📚کتاب رمان پسرک فلافل فروش
#پارت124
مادر و برادر شهيد:
سه شنبه بود. من به جلسه ي قرآن رفته بودم. در جلسه ي قرآن بودم که به من
زنگ زدند. پرسيدند خانه اي؟ گفتم: نه.
بعد گفتند: برويد خانه کارتان داريم.
فهميدم از دوستان هادي هستند و صحبتشان درباره ي هادي است، اما
نگفتند چه کاري دارند.
من سريع برگشتم. چند نفر از بچه هاي مسجد آمدند و گفتند هادي مجروح
شده.
من اول حرفشان را باور کردم. گفتم: حضرت ابوالفضل و امام حسين ع
کمک ميکنند، عيبي ندارد. اما رفته رفته حرف عوض شد. بعد از دو سه
ساعت همسايه ها آمدند و مادر دو تن از شهداي محل مرا در آغوش گرفتند
وگفتند: هادي به شهادت رسيده.
٭٭٭
در محل کار معمولا از موبایل استفاده نمیکنم
این را بیشتر فامیل دوستانم ميدانند.
آن روز چند ساعتي توي محوطه بودم. عصر وقتي برگشتم به دفتر، گوشي
خودم را از توي کمد برداشتم. با تعجب ديدم که هفده تا تماس بي پاسخ
داشتم!
⋆C᭄زندگے بــا خدا زیــباستC᭄⋆
☜ تَࢪڪِگُناہ
🌻⃟•°➩‹@TARKGONAH1