🚩 {ترک گناه1} 🏴
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_113🌹 #محراب_آرزوهایم💫 تکیهش رو به مبل میده و با خنده و مزاح حق
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_114🌹
#محراب_آرزوهایم💫
با سختی پلکهای چسبیده بهمم رو باز میکنم که تصویر تاری از سِرُم رو بالای سرم میبینم.
- اینجا کجاست؟
کمی سرم رو بلند میکنم که از شدت درد، با ضرب به بالشت نرم و سفید رنگ زیر سرم فرود میاد، سرم رو که میچرخونم مامان رو میبینم که کنار تخت نشسته و یک مفاتیح کوچیک بین دستهاشه. زیر لب میگم:
- من اینجا چیکار میکنم؟
انگار تازه متوجه بیدار شدنم میشه و با ذوق دستهاش رو بلند میکنه.
- خدایا شکرت.
دوباره سوالم رو تکرار میکنم که جواب میده.
- یکدفعه غش کردی افتادی امیرعلی زنگ زد به اورژانس.
نگاهم رو به سقف تمام سفید بالای سرم میدم و با خودم میگم:
- بازم اون؟ چرا از وقتی که وارد زندگیمون شدن هر اتفاقی که برام میافته اسمش این وسط هست؟ چرا همیشه سعی داره مراقبم باشه؟
با صدای مامان به خودم میام و دوباره به سمتش سر میچرخونم.
- خیلی نگرانت بود، نزدیک بیست و دو ساعته که بیهوشی!
از شدت تعجب چشمهام دو برابر معمول باز میشن.
- چرا انقدر زیاد؟
- دکتر گفت بدنت خیلی ضعیف شده بهخاطر همین یک آمپول آرامبخش بهت زدن با یک سرم تقویت؛ بههمین دلیل تا الآن خواب بودی. برم به همه خبر بدم و بگم نگران نباشن.
با مهربونی مادرانهش دستش رو نوازشوار روی سرم میکشه و میگه:
- توام سعی کن استراحت کنی.
با اینکار ذهن آشفته و مطلاطمم رو به آرامش خاصی دعوت میکنه که ناخواسته چشمهام رو روی هم میزارم و سعی میکنم استراحت کنم. چند دقیقهای طول نمیکشه که صدای در بلند میشه، بدون اینکه چشمهام رو باز کنم با خنده میگم:
- چقدر زود همه رو خبر کردین.
جوابی که نمیشنوم با ترس چشمهام رو باز میکنم که نگاهم با دو گوی سیاه رنگش طلاقی میکنه، لبخند تلخ روی لبهاش مثل همیشه این سوال بیجواب رو توی ذهنم به چالش میکشه «چرا؟!»
با یادآوری خواستگاری خونم به جوش میاد، نگاهم رو ازش میگیرم و با جدیت تمام میپرسم.
- شما با چه اجازهای گفتین که میتونن بیان خواستگاری؟ فکر نکنم نصبت مهمی داشته باشیم که فکر کنین میتونین بجای من تصمیم بگیرین یا هرچیز دیگهای.
پوزخندی میزنه و به سمت صندلی کنار تخت حرکت میکنه.
- اجازه هست؟
جوابی که نمیدم میشینه و نگاهش رو به دیوار روبهروش میده.
- من اجازه ندادم! فقط گفتم بعدا باهاش صحبت میکنم تا هر وقت زنگ زدن خودتون تصمیم بگیرین و از طرف من اجباری به گردنتون نباشه.
با فهمیدن ماجرا از طرز حرف زدنم خجالت میکشم و سعی میکنم بهونهای جور کنم تا خودم رو تبرعه کنم.
- ببخشید اونطوری که بقیه گفتن فکر کردم تقصیر شما بوده.
- میتونم یک سوال بپرسم؟
قبل از این فکر کنم و دلیل کارم رو بدونم در جوابش میگم:
- قول نمیدم جواب بدم.
دوباره پوزخندی میزنه و سوالش رو میپرسه.
- شما دلتون نمیخواد ازدواج کنین؟
با شنیدن این حرف انگار قلبم از جاش کنده میشه و راه نفس کشیدنم تنگ میشه، ملحفه روم رو توی مشت میگیرم، سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و از جواب دادن تفره برم.
- گفتم قول نمیدم جواب بدم.
از جاش بلند میشه و به سمت در میره، قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه زیر لب زمزمه میکنه:
- ببخشید اگر جسارت کردم.
بدون وقفهای از اتاق خارج میشه و من میمونم با اتاقی که نفس کشیدن رو برام سخت میکنه، دمای بدنم به شدت پایین میاد که خودم رو زیر ملحفه سفید رنگ پنهان میکنم تا بلکه با گرمای نفسم تن یخزدهم رو گرم کنم...
🏴@TARKGONAH1