eitaa logo
🚩 {ترک گناه1} 🏴
2.5هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
8.9هزار ویدیو
124 فایل
🌸وتوکّل علےالحیّ الذےلایموت🌸 وبرآن زنده اےکه هرگز نمےمیردتوکل کن. شرایط تبادل: https://eitaa.com/sharayete_tab خادم↙️ @shahide_Ayandeh313 #تبادل⬇️ @YAMAHDIADREKNI_12 حرفای‌ناشناسمون↙ https://daigo.ir/secret/2149512844
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 {ترک گناه1} 🏴
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_90🌹 #محراب_آرزوهایم💫 تا دم دم‌های صبح از شدت این غم دامنه زده ت
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• 🌹 💫 بعد از توقف اتوبوس از جام بلند میشم برای شرح ماجرای پیش رو. - اینجا معراج شهدای اهوازه، نماز جماعت ظهر رو اینجا می‌خونیم. بفرمایید پیاده شین. داخل مکان مسقفی می‌شیم که شبیه مسجدهه، ورودیش خانم‌ها و آقایون از هم جدا میشن. سرم رو بلند می‌کنم، با شمار زیادی از سربندهای قرمز و سبز مواجه میشم که حس خوبی رو بهم منتقل می‌کنه. به ضریح سبز رنگی می‌رسیم که استخون‌های شهدای گمنام رو داخل کفن پیچیدن و گذاشتن. دستم رو به میله‌های ضریح می‌گیرم و بی‌اراده پاهام سست میشن، درحالی که سرم رو روی میله‌ها می‌زارم و چشم‌هام از اشک خیس میشن روی زمین می‌شینم. - اینجا دیگه آخر خطه، درست مثل دفعه‌های قبل تا چشم به هم زدم همه چیز تموم شد و رسیدم به مقصد آخر. خودتون از حاجت دلم با خبرین، کمک می‌خوام ازتون، می‌خوام راه درست رو پیش پام بزارین و شهامت این کار رو بهم بدین. یک ربع‌ای می‌گذره که صدای اذان توی مسجد پخش میشه و همه شروع می‌کنیم به بستن صف‌های نماز. موقع برگشت اتوبوس مؤسسه و بسیج زودتر از ما راه می‌افتن و ماهم به‌خاطر خرید چند نفر از بچه‌ها مجبور می‌شیم کمی صبر کنیم. آماده رفتن که می‌شیم برای بار آخر لیست رو چک می‌کنم و وقتی که از حضور همه مطمئن میشم اجازه حرکت میدم که دو نفر با شتاب به سمت اتوبوس میان و مانع بسته شدن در میشن. کمی صبر می‌کنم تا نفسشون جا میاد و شروع می‌کنن به حرف زدن. - ما از اتوبوس مسجد جا موندیم، چیکار کنیم؟ با تعجب به صورت‌های رنگ پریدشون نگاه می‌کنم و میگم: - مگه مجتبی لیستتون رو چک نکرده؟ چطور جا موندین؟ شونه‌ای بالا می‌ندازن که به ‌ناچار سوارشون می‌کنم و جای خودم و مهدیار رو بهشون میدم. مهدیار که چند سانتی صورتم وایستاده و سوالی نگاهم می‌کنه میگه: - تا قطار همین‌جوری وایستیم؟ کلافه به دور و بر نگاه می‌کنم که لحظه‌ای نگاهم به آخر اتوبوس می‌افته؛ سرم رو پایین می‌ندازم، دستش رو می‌گیرم و همراه خودم می‌کشونمش عقب اتوبوس. کارتن‌های خوراکی و بطری‌های آب رو جوری کنار هم قرار میدیم تا جا برای دو نفر باز بشه و بتونیم بشینیم. کمی که توی سکوت می‌گذره دست مهدیار روی شونه‌م می‌شینه، منتظر نگاهش می‌کنم که آروم لب می‌زنه. - نگو که لرزیده. سوالی و متعجب نگاهش می‌کنم که به نرگس خانم اشاره می‌کنه که در حال کتاب خوندنن. خنده‌ی مصنوعی‌ تحویلش میدم و شروع می‌کنم به حاشا کردن. - نه بابا فکرم درگیره، حواسم نیست. - من اگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم. کمی صداش تحلیل میره و صورتش رو نزدیک صورتم می‌کنه. - علی منکه می‌دونم تو چشمت به هیچ دختری نمی‌افته! بدون هیچ حرفی نگاهم رو به کف اتوبوس میدم، نه می‌تونم حرف‌هاش رو تصدیق کنم و نه تکذیب. خودم هم نمی‌دونم چم شده. اینبار صداش رو از کنار گوشم می‌شنوم که با لحن با مزه‌ای میگه: - دیدی دلت لرزیده؟ برای اینکه زودتر این بحث رو تموم کنه نگاه معنا داری بهش می‌ندازم و با حالتی بین شوخی و جدی میگم: -وقتی برات مرخصی یک ماهه رد کردم آدم میشی. کمی دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا میاره و با خنده خودش رو تبرئه می‌کنه: - نه تورو خدا، باشه اصلا دل من لرزیده. لبخندی به کارها و حرف‌هاش می‌زنم و سری به نشونه‌ی تأسف براش تکون میدم... 🏴@TARKGONAH1