🚩 {ترک گناه1} 🏴
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_90🌹 #محراب_آرزوهایم💫 تا دم دمهای صبح از شدت این غم دامنه زده ت
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_91🌹
#محراب_آرزوهایم💫
بعد از توقف اتوبوس از جام بلند میشم برای شرح ماجرای پیش رو.
- اینجا معراج شهدای اهوازه، نماز جماعت ظهر رو اینجا میخونیم. بفرمایید پیاده شین.
داخل مکان مسقفی میشیم که شبیه مسجدهه، ورودیش خانمها و آقایون از هم جدا میشن.
سرم رو بلند میکنم، با شمار زیادی از سربندهای قرمز و سبز مواجه میشم که حس خوبی رو بهم منتقل میکنه.
به ضریح سبز رنگی میرسیم که استخونهای شهدای گمنام رو داخل کفن پیچیدن و گذاشتن. دستم رو به میلههای ضریح میگیرم و بیاراده پاهام سست میشن، درحالی که سرم رو روی میلهها میزارم و چشمهام از اشک خیس میشن روی زمین میشینم.
- اینجا دیگه آخر خطه، درست مثل دفعههای قبل تا چشم به هم زدم همه چیز تموم شد و رسیدم به مقصد آخر. خودتون از حاجت دلم با خبرین، کمک میخوام ازتون، میخوام راه درست رو پیش پام بزارین و شهامت این کار رو بهم بدین.
یک ربعای میگذره که صدای اذان توی مسجد پخش میشه و همه شروع میکنیم به بستن صفهای نماز.
موقع برگشت اتوبوس مؤسسه و بسیج زودتر از ما راه میافتن و ماهم بهخاطر خرید چند نفر از بچهها مجبور میشیم کمی صبر کنیم.
آماده رفتن که میشیم برای بار آخر لیست رو چک میکنم و وقتی که از حضور همه مطمئن میشم اجازه حرکت میدم که دو نفر با شتاب به سمت اتوبوس میان و مانع بسته شدن در میشن. کمی صبر میکنم تا نفسشون جا میاد و شروع میکنن به حرف زدن.
- ما از اتوبوس مسجد جا موندیم، چیکار کنیم؟
با تعجب به صورتهای رنگ پریدشون نگاه میکنم و میگم:
- مگه مجتبی لیستتون رو چک نکرده؟ چطور جا موندین؟
شونهای بالا میندازن که به ناچار سوارشون میکنم و جای خودم و مهدیار رو بهشون میدم.
مهدیار که چند سانتی صورتم وایستاده و سوالی نگاهم میکنه میگه:
- تا قطار همینجوری وایستیم؟
کلافه به دور و بر نگاه میکنم که لحظهای نگاهم به آخر اتوبوس میافته؛ سرم رو پایین میندازم، دستش رو میگیرم و همراه خودم میکشونمش عقب اتوبوس. کارتنهای خوراکی و بطریهای آب رو جوری کنار هم قرار میدیم تا جا برای دو نفر باز بشه و بتونیم بشینیم.
کمی که توی سکوت میگذره دست مهدیار روی شونهم میشینه، منتظر نگاهش میکنم که آروم لب میزنه.
- نگو که لرزیده.
سوالی و متعجب نگاهش میکنم که به نرگس خانم اشاره میکنه که در حال کتاب خوندنن. خندهی مصنوعی تحویلش میدم و شروع میکنم به حاشا کردن.
- نه بابا فکرم درگیره، حواسم نیست.
- من اگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم.
کمی صداش تحلیل میره و صورتش رو نزدیک صورتم میکنه.
- علی منکه میدونم تو چشمت به هیچ دختری نمیافته!
بدون هیچ حرفی نگاهم رو به کف اتوبوس میدم، نه میتونم حرفهاش رو تصدیق کنم و نه تکذیب. خودم هم نمیدونم چم شده.
اینبار صداش رو از کنار گوشم میشنوم که با لحن با مزهای میگه:
- دیدی دلت لرزیده؟
برای اینکه زودتر این بحث رو تموم کنه نگاه معنا داری بهش میندازم و با حالتی بین شوخی و جدی میگم:
-وقتی برات مرخصی یک ماهه رد کردم آدم میشی.
کمی دستهاش رو به نشونهی تسلیم بالا میاره و با خنده خودش رو تبرئه میکنه:
- نه تورو خدا، باشه اصلا دل من لرزیده.
لبخندی به کارها و حرفهاش میزنم و سری به نشونهی تأسف براش تکون میدم...
🏴@TARKGONAH1