من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بی آب و غذا مانده. هرروزی که تنها نبودم ضعیف میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم اما به آن وابسته بودم.
آیدای من، تو معجزهای!
تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال زنان بازگشت. تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار میشوند.