🔴🟠🟡🔴🟠🟡🔴🟠🟡
🌪️ امتحانات سختِ آخـرالزمان و آزمونِ صبـر 🌪️
این روزها که تلاطم بازار و نوسانِ بیامانِ ارز و تورم، سفرههای خانوادههای نجیب و ضعیف را کوچکتر از هر زمان دیگری کرده، وقت آن است که کمی با خودمان خلوت کنیم. ما در دورانی هستیم که طبق روایات، غربالِ آخرالزمان به شدیدترین حالت خود رسیده است. 📉⚠️
اما بیایید صادقانه بپرسیم: چرا تحملمان کم شده؟
شاید ریشه در سبک زندگی غلطی دارد که سالهاست پیش گرفتهایم. امروز بچههای ما در دنیایی از امکانات غرقاند که نسلهای قبل در خواب هم نمیدیدند؛ اما باز هم ناراضیاند و بیحوصله! چرا؟ چون در این هیاهوی مادی، آرامش روح فدای مصرفگرایی شده است. 📱💔
یک نکته درگوشی و صریح:
گاه «خودکرده را تدبیر نیست»... شاید این روزها تقاص ناشکریهایی را میدهیم که در زمان دولت خادمالرضا (ع) روا داشتیم. بعد از آن مصیبت بزرگ، مدیریتها سست شد و ضعفها نمایان؛ و حالا نتیجهاش را در سفرههایمان میبینیم. 🥀
در این شرایط چه باید کرد؟
۱. آگاهی و بصیرت: بدانیم که این روزهای سخت هم گذشتنی است. اگر بصیرت داشته باشیم و دندان بر جگر بگذاریم، «روسیاهی به ذغال خواهد ماند». دشمن میخواهد ما امیدمان را از دست بدهیم، پس با آگاهی، سد راهشان شویم. 🛡️💡
۲. تمسک به اهلبیت: در ایام ولادت نازدانه امام رضا (ع)، حضرت جوادالائمه (ع)، دست به دعا برداریم. دعا کنیم که شر اشرار و نیرنگِ خائنان به خودشان بازگردد و بلا از جامعه اسلامی دور شود. 🙏✨
بیایید در این تلاطم، هم هوای جیبِ برادرانمان را داشته باشیم و هم هوای ایمانمان را. 🤝🇮🇷
تعجیل در فرج و رفع گرفتاریها صلوات 📿🌹
معصومه سادات کاظمی
.https://eitaa.com/tebkowsar
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️ظاهرا دختری به سوی کسبه میرود و میگوید: بیایید به خیابان بریزیم! کسبه در پاسخ میگویند: تو که هستی اصلا؟ ما به خیابان نمیرویم، خرابکاری نمیکنیم. سپس دختر را از جمع خود بیرون میکنند
#آنتی_فتنه
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
عضویت در خط مقدم افشاگری:
@efshagari57
✨ پشتِ پردهی آن لبخندهایِ باکلاس! ✨
تا به حال فکر کردین چرا روز خواستگاری همه خوشحال و خندون هستن؟ 🤔 همه چیز در نگاه اول عالی به نظر میرسه، اما... آیا پشتِ این قابِ زیبا رو هم میبینید؟ 🧐📸
میدونستید بدنِ آدمها قبل از اینکه زبون باز کنن، دارن تمامِ حقیقت رو فریاد میزنن؟ 🗣️🚫
فردا قراره از رازی رونمایی کنیم که فراتر از تصور شماست؛ چیزی که نه در کتابهای روانشناسی معمولی پیدا میکنید و نه هیچ مشاورهای بهتون میگه! 🤯🔍
قراره با هم یاد بگیریم چطوری با «عینکِ حکیمان» به عمقِ وجودِ آدمها نفوذ کنیم و ببینیم پشتِ آن ظاهرِ آراسته، چه طوفان یا آرامشی نهفتهست... 💎🛡️
فردا، آمادهی یک کشفِ بزرگ باشید... داستانی که شاید مسیر زندگیتون رو عوض کنه! ⏳🔥
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
.https://eitaa.com/tebkowsar
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بهترین شغل تو دنیا وجود نداره...
#امام_رئوف
✨کوثری های عزیز، با یک سلام زائر آقا شوید
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام ❤️
.
سلام و درود به همراهان عزیز! 🌸✨
امیدوارم حالتون عالی باشه. امروز خانم سادات اومده 😊با یک محتوای متفاوت و خاص در خدمتتون هستیم که پیشنهاد میکنم اصلاً از دستش ندید.
بدو جا نمونی ها! 🏃♂🏃♂ 🔥
.
🔱بسم الله الرحمن الرحیم🔱
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ»
(قسمت اول: تپشهای چادرسفید)
یکهو از خواب پریدم، نبضم توی شقیقههایم میکوبید... 💓 انگار اصلاً نخوابیده بودم. دیشب از آن شبهایی بود که عقربههای ساعت مچیام روی پاتختی، مثل پتک توی سرم صدا میداد. از وقتی چشمهایم را بسته بودم، تمام صحنههای امشب مثل یک فیلم سینمایی پرتلاطم از جلوی چشمم رژه میرفتند. 🎬✨
هفته قبل، دکتر ناصری، آن استاد روانشناسیِ نکتهسنج دانشگاه، راهی جلوی پایم گذاشت که زندگیام را تکان داد. او میگفت: «دخترم ، روانشناس تا طبیب نباشد، روح را نمیشناسد.» و مرا فرستاد پیش «طبیب فاطمی». زنی که چشمانش مثل اشعه ایکس در اعماق وجودت نفوذ میکرد. 🧐💎
هنوز گیجم! او چطور فهمید که خوابهایم پر از «بزن و بکش» و «سقوط در دره» است؟ چطور فهمید صبحها که بیدار میشوم انگار تمام شب با چوب توی تنم کوبیدهاند؟ 🤕 غلظت خون و سردی، وجودم را کسل کرده بود؛ منی که روزی مزاج اصلیام گرم و تر بود. ولی تیر خلاص را وقتی زد که گفت: «فقط با کسی ازدواج کن که مثل اصلِ خودت گرم باشد، وگرنه خوشبختیات یخ میزند!» ❄️🔥
امروز، روزِ سرنوشت است. از صبح لب به غذا و چایی نزدم. اشتها؟ اصلاً! 🚫 همه جا مرتب است؛ سیبهای سرخِ معطر و پرتقالهایی که بوی تازگیشان کل خانه را برداشته، با وسواس چیدهام. دیزاین میز عالی شده، اما انگار هر بار که ظرف کریستال را جابهجا میکردم، لرزش دستانم را لبههای تیز ظرف به رخم میکشیدند. 🍎✨
ناگهان صدای زنگ حیاط بلند شد... «دینگ... دانگ...» اما نه! انگار این صدای زنگ نبود، صدای ضربان قلب خودم بود که توی کل خانه میپیچید: «گوپ... گوپ... گوپ...» 💓 وای خدا! چرا امروز اینقدر استرس دارم؟ همه چیز آماده است، چرا باز نگرانم؟
از پشت شیشه، قامتِ جوانی را دیدم که با یک دسته گل بزرگ از رزهای سپید و یک جعبه شیرینیِ شکیل پشت سرِ پدرش وارد حیاط شد. مادرم از توی آشپزخانه با صدایی که سعی میکرد نلرزد، نجوا کرد: «مریم، یادت نره... فقط گوش نکن، تماشا کن!» 🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی که انگار روی ابر برداشته میشد، وارد پذیرایی شدم. ☁️ حجابِ سپیدم، لرزش شانههایم را پنهان میکرد.
.
https://eitaa.com/tebkowsar
🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی که انگار روی ابر برداشته میشد، وارد پذیرایی شدم.
جوانی با کتوشلوار زغالی و پیراهن استخوانیِ اتوکشیده به احترامم بلند شد. مریم، یادت باشه! طبق سند کتاب «ذخیره خوارزمشاهی»، قدمها را بشمار... او محکم و استوار ایستاده بود؛ قدمهایش نه لرزش داشت و نه سستی. در دلم گفتم: «خوب است، ارادهاش محکم است.» 💪
سینی چای مثل گهواره تکان میخورد. وقتی جوان فنجان را برداشت، نگاهم روی دستهایش قفل شد. بندهای انگشتانش برجسته و پوستش متمایل به زبری بود. یادِ آن جمله زرین افتادم: «پوستِ متمایل به خشکی و استخوانی، یعنی وفاداریِ پولادین اما زبانی که شاید گاهی به خاطر صراحت، تندی کند.» 🌵💎
جوان شروع کرد به صحبت. صدایش بم، رسا و پرطنین بود. لرزش خفیفی در زانوهایم حس کردم. این همان صدایِ باصلابت بود که طبیب فاطمی میگفت متعلق به آدمهای گرم و خشک است؛ همانهایی که مثل خورشید میتابند، پرانرژی هستند و در مدیریت زندگی کم نمیآورند. ☀️🔥
اما ناگهان... وقتی برای لحظهای نگاهم در نگاهش گره خورد، چیزی دیدم که نفسم را بند آورد! زردیِ کمرنگی که در سفیدیِ چشمش میدوید... همان نشانهای که طبیب میگفت: «مراقبِ حرارتِ بیش از حدِ کبد باش!» 🌋
درست وقتی که سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود و من غرق در تحلیلِ چشمهایش بودم، امیر (خواستگارم) لبخند معناداری زد و سوالی پرسید که تمامِ معادلات ذهنیام را به هم ریخت... سوالی که اصلاً انتظارش را در جلسه اول نداشتم! 😱⏳
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
به نظر شمامریم میتونه رازِ آن زردیِ چشم و این سوالِ عجیب را کشف کند؟ در قسمت بعد همراه ما باشید.. 🔥
.https://eitaa.com/tebkowsar