ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 541
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چون حدود دوازده روز بود آنجا بودند و قرار بود گردان دیگری خط را تحویل بگیرد. برگه های امتحانی را دادم به فرج قلیزاده. نمیشد بچه ها را یکجا جمع کرد. هر کس باید در سنگر خودش امتحان میداد. معلمها سپرده بودند جوری بنویسید که بالاتر از هیجده نگیرید اما بچه ها که نگاه میکردند میگفتند: «از این ورقه نمیشه هیجده گرفت!»
ساعتی بعد در خط میگشتم و به سنگر بچه ها سر میزدم. سه راهی ای بود که آتش عراق مدام آن را میکوبید. دسته علیرضا سارخانی آن طرف سه راهی بود. با فاصله کمی از سه راهی، کانالی کشیده شده بود که به کمین میرسید، سنگر کمین حدود چهل متر جلوتر از خط مقدم بود. در کمین تانکهای سوخته ای دیده میشدند که آن طرف تانکها عراقیها بودند و این طرف تانکها بچه های ما. یعنی در کمین، فاصله بچه ها با دشمن بیست، سی متر بود. بچه ها میگفتند عراقیها از این کانال زیاد میایند. بچه ها هم آنها را میدیدند و میزدند. موقعیت منطقه و کانال طوری بود که نیروهای ما هر وقت به طرف تانک سوخته میرفتند، عراقیها میدیدند و میزدند. آنجا فقط نیم خیز میشد رفت. منطقه ای که دسته علیرضا سارخانی آنجا بود، بدترین منطقه بود. موقعیت منطقه طوری بود که ماشین و تدارکات بچه ها در آن قسمت بود و عراقیها آن قسمت از جاده را خوب میدیدند و به سختی میزدند. تلفات در آن سه راهی به حدی بود که بچه ها آنجا را «سه راهی شهادت» نامیده بودند. خط پدافندی شلمچه واقعاً جای خطرناکی بود. من از سه راهی رد نشدم و بچه های دسته سارخانی را از دور دیدم، اما اینطرف سه راهی سنگری بود که به طرفش رفتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 542
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناگهان حاجی میلانی را دیدم، معلوم بود بعد از نماز صبح خوابیده و حالا که حدود نُه صبح بود، بیدار شده اند. میخواستند بروند صبحانه بگیرند. حاجی میلانی تا مرا دید داد زد: «لوری...» بعد از ماجرای لورل و هاردی و بساطی که با شهید عبدالحسین اسدی راه میانداختیم هیچوقت مرا به اسم خودم صدا نمیزد. استقبال گرمی بود. بعد از روبوسی و خوش و بش وارد سنگرشان شدم. حبیب رحیمی هم آنجا بود. از دیدار هم خوشحال شده بودیم. با حبیب که آشنای قدیمی بودیم یاد خاطرات گذشته افتادیم. بچه ها مرتب می پرسیدند: «سید! میمانی یا نه؟!» جواب میدادم: «تو پدافند کم طاقت می یارم. حالا هم به خاطر جمع بچه ها چند روزی میمونم.» صحبتمان گل کرد و کشید تا ساعت دو ظهر. علی آقا پاشایی یکی را فرستاده بود و گفته بود: «برو سید نورالدین رو پیدا کن بیار ناهار بخوریم!» گفتم شب به سنگر آنها میروم. گفتند: «اینجا شب با عراقیها آتشبازی داریم.» بالاخره جمع و جور شدیم و آمدم پیش علی آقا. تا مرا دید دادش درآمد: «باباجان! اول کمی یه جا بنشین، ناهارت رو بخور بعد برو دنبال گشت و گذارت!» واقعیت این بود چنان با دوستان آخت بودم که دلم میخواست در همان اولین ساعات حضور به همه شان سر بزنم. کجای دنیا میتوانستم یک رنگتر و صادقتر از آن دوستان پیدا کنم؟!
ساعت حدود دو و نیم بود که ناهارمان را در سنگر خوردیم. فضای سنگر کمی خفه بود؛ نور ضعیفی از روزنه داخل سنگر میافتاد، شبها هم معلوم بود فانوس روشن میکردند اما نتوانستم زیاد بنشینم. ناهارم را بیرون سنگر بردم و دم در نشستم.
✅ @telaavat
168491_651.mp3
7.05M
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
نه که روضه هات،خود سامرات ... گریه داره
غم تو نگات ، غربت چشات ... گریه داره
خشکی لبات ، لرزش صدات ... گریه داره
#مهدی_رسولی
▪️شهادت #امام_حسن_عسکری تسلیت باد▪️
🆔 @telaavat
﷽
🌍اوقات شرعی به افق تهران🌍
🖼️امروزچهارشنبه 15 آبانماه 1398
🌞 اذان صبح: 05:05
☀️ طلوع آفتاب:06:30
🌝 اذان ظهر: 11:48
🌑 غروب آفتاب: 17:05
🌖 اذان مغرب: 17:24
🌓 نیمه شب شرعی23:05
@telaavat
آقاجان!
دوماه عزادار جدت بودهایم
نگران حال مادرتان بودهایم
دو ماه روضهی عمه جانتان را شنیدهایم
حالا دست به دامان پدرتان میشویم
به حق امام عسکری علیه السلام
گوشه چشمی به ما کنید
تنها دعای ما فرج شماست...
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
🏴شهادت مظلومانه امام حسن عسکری علیه السلام بر شیعیان جهان تسلیت باد
🏴آجرک الله یا صاحب الزمان عج 🏴
◾️ @telaavat
🍃✼🌹✼🍃
#تفسیرنور
⏮سوره انعام آيه 19
(بسم الله الرحمن الرحیم)
⤵️قُلْ أَىُّ شَىْءٍ أَكْبَرُ شَهَدَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِى وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرْءَانُ لِأُنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ ءَالِهَةً أُخْرَى قُل لَّآ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَحِدٌ وَإِنَّنِى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ
ترجمه 🔻
⤵️بگو: چه موجودى در گواهى برتر و بزرگتر است؟ بگو: خداوند میان من و شما گواه است. و این قرآن به من وحى شده تا با آن شما را و هر كه را كه این پیام به او برسد هشدار دهم.
🔰آیا شما گواهى مى دهید كه با خداوند، خدایان دیگرى هست؟ بگو: من گواهى نمى دهم. بگو: همانا او خداى یكتاست و بى تردید من از آنچه شما شرك مىورزید، بیزارم.
┅═══🍃✼🌹✼🍃═══┅
نکته ها 🔻تفسیرنور☀️
⤵️مشركان مكّه، از پیامبر اسلام براى رسالتش شاهد مى طلبیدند و نبوّت آن حضرت را نمى پذیرفتند و مى گفتند: حتّى یهود و نصارا تو را پیامبر نمى دانند. این آیه در زمان غربت اسلام، خبر از آیندهاى روشن و رسالت جهانى اسلام مى دهد.
🌴حضرت على علیه السلام در تفسیر عبارت «انّما هو اله واحد» فرمودند: اگر خدایان دیگرى بودند، آنها هم پیامبرانى مىفرستادند.
🌴عدّهاى را به عنوان اسیر نزد پیامبراكرمصلى الله علیه وآله آوردند، حضرت از آنان پرسید: آیا تاكنون دعوت به اسلام شده اید؟ گفتند: نه، حضرت فرمود: همه را به محل اَمن برسانند و آزادشان كنند، زیرا كسى كه هنوز نداى اسلام را نشنیده است نباید اسیر نمود، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «لانذركم به و من بلغ»
🌴امام صادق علیه السلام فرمودند: انذار همیشگى باید همراه با منذر همیشگى باشد. پس امامت و رهبرى الهى نیز تا ابد باید همراه قرآن باشد.
🌴معمولاً در انسانها انگیزهى دفع ضرر، قوىتر از جلب منفعت است. لذا قرآن، به مسألهى انذار تأكید كرده است. «لانذركم» در آیات دیگر نیز مى خوانیم: «ان أنت الاّ نذیر» ، «انّما أنا نذیر مبین»
🌴در احادیث متعدّدى «مَن بَلَغ» به ائمّه معصومینعلیهم السلام تفسیر شده است.
🌴امام صادق علیه السلام نیز درباره «مَن بَلغ» فرمودند: مقصود كسى است كه وظیفه امامت به او رسیده است و او همانند پیامبر، مردم را با قرآن انذار مى كند.
┅═══🍃✼🌹✼🍃═══┅
پيام ها⚡📬
1- براى حقّانیت پیامبر اسلام، گواه بودن خداوند كافى است. «قل اللَّه شهید»
2- طرح و بیان حقایق به شكل سؤال و جواب از شیوههاى تبلیغى قرآن است. «قل اىّ شىء...قل اللَّه»
3- غفلت و سهو و فراموشى و محدودیّت، هم قدرت خبرگیرى انسان را كم مى كند، هم قدرت گواه بودن او را، و چون خدا از این عوارض دور است، پس بزرگترین شاهدها خداوند است. «أكبر شهادة قل اللَّه»
4- قرآن، بزرگترین گواه بر رسالت پیامبر است. «اللَّه شهید بینى و... هذا القرآن»
5 - براى مردم غافل، سخن گفتن از زاویهى انذار مؤثّرتر است. «لانذركم»
6-رسالت حضرت محمد صلى الله علیه وآله جهانى و جاودانى و براى همهى مردم در همهى عصرها و نسلهاست. «لانذركم به و مَن بلغ»
7- تا قانون به مردم ابلاغ نشود، توبیخ و مسئولیّتى در كار نیست. «و من بلغ» و به اصطلاح علم اصول، عِقاب بدون بیان، قبیح است.
8 -از جمله شرایط لازم براى رهبر آسمانى: ایمان به مكتب: «اوحى الى هذا القرآن»، امید به آینده «و مَن بَلَغ»، صلابت «قل لا أشهد» و برائت از شرك است. «انّنى برىء ممّا تشركون»
@telaavat
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 543
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داد بچه ها درآمد: «خطرناکه... اینجا تو یه چیزیت میشه ها؟!» واقعاً هم در آن ساعات سه راهی را شدید میزدند. فاصله آن سنگر تا سه راهی بیشتر از سی متر نبود. می گفتند معمولاً بعد از ناهار زمانی که بچه ها برای وضو گرفتن کنار تانکرهای آب در سه راهی میروند، عراق خط را حسابی میزند. به خاطر همین، بچه ها کمی نمازشان را به تأخیر می انداختند تا وقتی آتش میبارد کسی آن دور و بر نباشد. بعضی از بچه ها مثل علی آقا برای نماز به نمازخانه کوچکی کنار سنگر دسته علیرضا سارخانی میرفتند.
همان روز اول فهمیدم بزرگترین مشکل بچه ها در آن خط کمبود دستشویی است. در کل خط یک دستشویی در نزدیکی سنگرهای نیروهای دسته حبیب رحیمی بود و یکی هم نزدیک سه راه. نیروهای علیرضا سارخانی هم که اصلاً دستشویی نداشتند و هر کس کار داشت کمی دور میشد و کارش را میکرد.
ـ دستشویی درست کردن که زیاد سخت نیست، با وسایل ساده ای میشه اینجا یه دستشویی درست کنیم.
هر روز میگفتم اما عملی نمیشد و با این شکل دستشویی رفتن واقعاً از اعمال شاق بود.
یک روز خواستم بروم پیش حاجی میلانی، اتفاقاً درگیری هم شدت گرفته بود. به طرف سنگر بچه ها میرفتم که یکدفعه با صدای شلیک آر.پی.جی در گرد و خاک گم شدم! گیج شده بودم... بعد از دقایقی متوجه شدم آر.پی.جی زنی روی خاکریز رفته تا آر.پی.جی بزند اما عقب را نگاه نکرده. آتش عقبه آر.پی.جی تا ده متر میسوزاند، شانس آوردم طوری ام نشد. رفتم به طرف آر.پی.جیزن و دستم را گذاشتم روی شانه اش. تا آن لحظه متوجه من نشده بود. جا خورد. گفتم: «برادر! آر.پی.جی رو چه جوری میزنن؟»
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 544
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ به طرف دشمن میزنن دیگه!
ـ به عقب نگاه نمیکنن ببینن آدمی، مهماتی اونجا نباشه؟! آر.پی.جی زن نباید به فکر آتش عقبه اش باشه؟! آگه کمی غفلت کرده بودی من سوخته بودم!
شروع کرد به معذرتخواهی. اتفاقاً او هم سید بود و بعدها به شهادت رسید. آنجا جریان سوختگی و اولین مجروحیت شدیدم از آتش عقبه برایم تداعی شد. از او جدا شدم و راه افتادم به طرف سنگر حاجی میلانی. عراق با خمپاره 60 شروع کرده بود به شخم زدن منطقه! راهم را به طرف سنگر تدارکات کوتاه کردم و آنجا منتظر شدم تا آتش کمتر شود. در آن چند روز دیده بودم که یک بار در ساعت یک و دو ظهر آتش شروع میشد و یک بار دم غروب. یعنی ظهر کسی خواب نداشت. شب هم توپخانه ها و خمپاره اندازها چنان آتشی به پا میکردند انگار میخواهند همدیگر را همان دم بکشند! به جز ساعات آتش هر وقت که ماشینی در خط تردد میکرد خمپاره میزدند. کمی در سنگر تدارکات ماندم تا آتش کمتر شد. رفتم به طرف سنگر حاجی میلانی. آنها هم سخت درگیر تیراندازی بودند. حبیب رحیمی که مسئول دسته بود، تیربارچی را در دو سنگر گذاشته بود و در سنگر وسطی یک آر.پی.جیزن. تیربارها به نوبت کار میکردند و گاهی آر.پی.جیز ن که محل تیربار دشمن را پیدا کرده بود، بلند میشد و آر.پی.جی میزد. حبیب از بچه های گل جبهه بود؛ رزمی کار بود و مهربان و باصفا. چه میدانستم آخرین روزهای زندگی اوست... حدود یک ساعت این درگیری به شدت ادامه داشت تا اینکه کمتر شد و بچه ها رفتند داخل سنگر.
✅ @telaavat