ماجراهای باباجان>>>
بوی سبزه ها ی تازه ذوقم را برای رفتن به داخل آسایشگاه بیشتر کرد...همانطور که وسایلم را در بغل گرفته بودم به سمت جلو حرکت کردم.پیرزن ها و پیرمرد ها در حیاط پرسه میزدند و می خندیدند.بعضا با ویلچر و کسانی هم با واکر بودند.اما کسی را بینشان پیدا نمیکردی که نخندد.به پله های در ورودی که رسیدم یکی دو تا ردشان کردم تا به در بزرگ شیشه ای برسم.دستگیره را گرفتم و آرام بازش کردم که نسیم سردی به صورتم خورد... آرام وارد شدم و بوی شوینده های مختلف بینی ام را قلقلک داد...اما مقصد من اینجا نبود...مقصد من اتاق هنرمند،روانشناس،فلسفه شناس و پدر بزرگی ناشناخته بود...کسی که همه آقای گوجه صدایش میزدند و من آنرا جای پدربزرگ نداشته ام باباجان:)او قلب فرسوده ای داشت اما پر از تجربه..پر از شب زنده داری و پر از اشک هایی که بجای در ابر چشمانش باریدن در ابر قلبش باریدن... به در پوسیده اتاقش رسیدم...در زدم و با صدای آروم و خوشحالی گفتم:باباجان؟اومدم تووو
در را باز کردم و به جای همیشگی باباجان خیره شدم...روی صندلی مادربزرگ نشسته بود و به پنجره که نیمیش باز بود نگاه میکرد.صندلی کنار اتاق را برداشتم و کنارش گذاشتم.لبخند زدم و گفتم:سلام باباجان دوباره اومدم تا مخت رو بخورم...خوبی؟خوش میگذره؟
_سلام باباجان...خوش که نه،ولی میگذره..
خواستم بحث عوض کنم پس گفتم:امروز رفته بودم کتابخونه...خیلی خوب بود مثل همیشه آروم بود باباجان...تنها جایی که از شر افکار مزاحم رها میشم همونجاست...بدون دغدغه با کتاب های جدید خودمو انس میدم..داستان زندگی هر نفر مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگذره...
باباجان با صدای گرفته اش گفت:کتابخونه حای عجیبیه باباجان ...جایی که میتونی صد بار زندگی کنی..قسمت هایی که دوست داشتی هم تا هزار بار..اونجا محدودیتی برای زندگی کردن وجود نداره...
_آره باباجان...به نظرم بهترین چیز تو دنیا کتابه و بهترین جا هم کتابخونه:)
_میدونی چرا اونجا اینقدر خوش میگذره و از لحظه به لحظه اش لذت میبری باباجان؟
_نه..
_اونجا خونه ی کتاباس...خونه ی تمام زندگی ها... و وقتی مهمون دلشون میشی دنیا هم ازت به بهترین شکل پذیرایی میکنه..چون تمام اون کتابا خاطره ی دنیا از همه ی آدماییه که تا بحال باهاش بودن..گاهی غمگین،گاهی غمناک،گاهی هم دردناک...افراد کمیو دیدم که شاد باشن...تو جزو اونایی البته شاید...من چیزای نادر رو دوست دارم...
سکوت کردم و یه دستان پینه بسته اش خیره شدم...
بابا جان همیشه با همه فرق داشته برام...اون هنرمنده چون همیشه میتونه با کلمات ساده دنیایی پیچیده خلق کنه...اون روانشناسه چون بدون اینکه چیزی بگی حرف قلبتو بهت میزنه..فلسفه شناس چون نوعی جدید از فلسفه رو خلق کرده که اگر تا صبح هم بنشینی کنارش و با او فلسفی صحبت کنی خسته نمیشی!!پدربزرگ چون برات پدری میکنه بدون اینکه توجه کنه چقدر حرف میزنی...من بهش میگم باباجان چون تا دیدمش اولین چیزی بود که اومد تو ذهنم..اون بابا ی باحالیه و برام عزیزه...شاید چون اون خود منه فقط ورژن بابا...
و در آخر به رسم امضا پای این اثر مینویسم:
باباجان هرجاکه هستی دوستت دارم...
اجازه میدهی کنج دلت جا باز کنم؟؟جایی را ندارم...
این تنها راه من است..
تنها دلت است که از من پذیرایی میکند
خسته:)
_تنها دریا بود که در آن روزها غم هایم را میگرفت و به دور دست ها،جایی در آن سوی دنیا پیش معشوقم می بر
چکیده ای از حرف های باباجان✨🌱