+When was the last time you were lost?
-I don't remember... I guess it was about five years ago.
+How was it?
-I burned cold.
+How were you found?
-I wasn't...
"جلوی خودت رو بگیر"
"صبر کن"
"ایمان داشته باش"
"با من معامله کن"
"من کنارتم"
"من دارم می بینم"
"من همه چیز رو خوب می چینم"
"تو تنها نیستی"
"استقامت به خرج بده"
"تقوا پیشه کن"
"نگرانی و ترس به دلت راه نده"
"از من ناامید نشو"
"مطمئن باش آرامش بهت برمیگرده"
"من از هر غمی بزرگترم"
"به بهترین شکل ممکن راضیت می کنم"
همین جملات کافیه تا بلند بشی!
حرف من نیست ها! آیات قرآنه...
بهش اعتماد کن! به پروردگارت اعتماد کن و غصه ی هیچ چیز رو نخور... بسپر به خودش و دستت رو به سمتش دراز کن...
دست های خدا از هر دستی گرم تره...
#بیادعا
به مامان می گم: یعنی ارزشش رو داره؟ ارزش این همه حرف خوردن رو داره؟... یعنی خدا داره می بینه؟ خدا حقمون رو ضایع نمی کنه؟ اصلا ارزش سختی کشیدن و خون دل خوردن رو داره؟ یعنی حداقل وقتی برگردم کنارش، می تونم امیدوار باشم؟ بابت تمام حرف هایی که زخم شدن... آدم هایی که رهام کردن... بابت تموم سکوت هایی که هرگز روی کلمه شدن رو به خودشون ندیدن... بابت تمام غم هایی که نادیده گرفته شدن... بابت تک افتادن ها... بی پناهی ها... بغض ها... ظلم ها... بی اعتنایی ها... از دست دادن ها... رها کردن ها... تحمل کردن ها... قوی موندن ها...
میگه: آره عزیزم... معلومه که ارزشش رو داره...
میگم: من می ترسم... از اینکه هیچی نصیبم نشه... از بی پناه موندن می ترسم...
می گه: تو و ترس؟ امام علی گفته از خلوتی راه سعادت نهراسید... چه اهمیتی داره کسی باقی مونده باشه یا نه؟ پناه اصلی اون بالاست.
می گم: یعنی عاقبت، سعادت نصیبم میشه؟
میگه: میشه... به اون دلت نگاه کن... سیاهی ها چقدر رُفته شدن؟... آرامش چقدر جاری شده؟ به همون اندازه سعادتمندی...
بغض گلوم رو می گیره... کنایه ها که یادم میفته، به خودم، به مسیری که دوشا دوش آدم های خوب پیش بردم، به تفاوت هایی که دارم، به این ها که نگاه می کنم با خودم میگم آخه من کجا و آدم های مورد علاقه ی پروردگار کجا؟ دلم می شکنه... کاش بهتر بودم... کاش ضعیف نبودم... کاش آشفتگی مویرگ های مغزم رو به بازی نمی گرفت... کاش می دونستم دقیقا از زندگی چه انتظاری دارم... کاش انقدر شجاعت داشتم که می تونستم با حقیقتی که توی سینه م هست رو به رو بشم... با خود واقعیم...
به این ها فکر می کنم و ناگهان صدای شکستن آسمون باعث میشه بایستم...
بارون می باره... بارون جای تمام اشک های ریخته نشده و بغض های فروخورده شده می باره... آسمون سوگواری می کنه و غبار آشفتگی های دلم رو می خوابونه...
امیدوار می مونم... پشت می کنم به هر چیزی که بودنش درده و باعث جدایی ما...
پس دستم رو بگیر تا سستی قدم های لرزونم به چشم نیاد... تا کوته نظری و آشفتگیم دلت رو نزنه... کمکم کن تا دووم بیارم و اون قدم درست رو بردارم... تا جایی که اگه توی مسیر رسیدن بهت، فقط خودم بودم و خودم، حتی لحظه ای سرم رو برنگردونم... تا لقاء... تا وصال... تا چشیدن آغوش رهایی...
#بیادعا