اتاق برای او ساخته شده بود؛ کوچک، بسته و کاملاً جدا از بیرون. هیچ پنجرهای نداشت و هیچ صدایی از خارج به گوش نمیرسید. گفته بودند بیرون خطرناک است و تا وقتی اینجا بماند، هیچچیز نمیتواند به او آسیب بزند.
هر روز از دریچهای کوچک چیزی برایش میآمد و کمی بعد دریچه دوباره بسته میشد. آب تازه هم همیشه میرسید. همهچیز حسابشده بود؛ دما، نور، مقدار غذا و حتی هوایی که نفس میکشید. قرار بود سالهای زیادی زنده بماند، بیشتر از میانگین عمر یک دلفین.
هیچکس اجازه نداشت با او ارتباط داشته باشد، زیرا اگر چیزی از بیرون نمیتوانست به او برسد، پس چیزی هم نمیتوانست جانش را تهدید کند.
سالها گذشت، اما یک صبح، وقتی دریچه باز شد، دلفین دیگر به آن نزدیک نشد.
چند بار صدا زدند و منتظر ماندند، اما حرکتی نکرد. همهچیز سر جای خودش بود؛ آب، غذا، هوای مناسب و دیوارهایی که هنوز محکمتر از همیشه او را از تمام خطرات بیرون جدا کرده بودند.
او در امان بود. مثل همیشه.
پس چرا دلفین مرد؟
#Mobin
Bebop
بغض. #Mobin
از جای تیغ، خون جاری نمیشه؛ چون بغض خیلی وقته که ریشه کرده.
شاید به همین دلیل گردن شبیه درخت شده؛
چیزی که هنوز هم ایستاده، اما دیگه رشد نمیکنه.
https://daigo.ir/secret/p-2f147bad
فعلا موقتی(بنظرم خیلی زوده فعلا برای ناشناس گذاشتن*) ولی میخوام یکم تست کنم ببین دایگو چجوریه 🙏🏼
Bebop
بغض. #Mobin
تصمیم گرفتم احساسات دیگه رو هم بکشم، ایده ای که تو ذهنمه از دیشب مربوط به "حسرت" هستش