گمان میکنم عاشق شدهام؛ عاشق آبیِ آسمان، عاشق آبیِ دریا، عاشق آبیِ بلوبری، عاشق آبیِ لباسی که چند هفته پیش پشت ویترین مغازه دیدمش، عاشق آبیِ لیوان برادرم، عاشق آبیِ گردنبند فیروزه ای که آویز گردن مادرم است، عاشق آبیِ آسمان شب. گمان میکنم عاشق شدهام؛ عاشق آبیِ زندگی.
نوزدهم خرداد ۱۳۶۰ بود. آفتاب، بیهیچ تعارفی، وسط آسمان ایستاده بود و سایهها کوتاهتر از همیشه شده بودند. باد نمیآمد، و هوا طوری ایستاده بود که انگار نفسش را حبس کرده. دیوارهای کوچهها داغ بودند، و صدای کولر آبی خانهها مثل یک لالایی کُند، روی محله میچرخید.
خیابان خلوت بود، انگار همه به درون خانهها پناه برده بودند. در بازار، مغازهدارها با حوصلهی کم، پارچهها را تا میزدند، چای میریختند، و رادیوهایشان با صدای خشدار اخبار میخواندند. حرفها آرام زده میشد، صداها پایینتر از معمول، مثل اینکه گرما، همهچیز را آهسته کرده بود.
درختان، بیحرکت ایستاده بودند و کبوترها، جمعشده زیر سایهی بامها، چرت میزدند. از دور، صدای بوق یک وانتبار که هندوانه آورده بود، در هوای داغ پخش میشد.
نوزدهم خرداد، نه آغاز چیزی بود و نه پایانش؛ فقط یک روز داغ از میانهی خرداد، بیادعا، بیحادثه، اما با سکونی که بعدها، مثل بوی خاک داغ، در حافظه میمانَد.
تقدیم به : https://eitaa.com/niiilmah
شانزدهم آذر ۱۳۵۹ بود. صبح زود، مه نازکی روی کوچهها نشسته بود و صدای پاها روی برگهای خشک، واضحتر از همیشه شنیده میشد. آسمان خاکستری بود، از آن رنگهایی که آدم را به فکر فرو میبرد، بیآنکه دلیلی برای اندوه داشته باشی.
در مدرسهها، صدای زنگ با طنین سنگینی پخش میشد. دانشجوها آرامتر راه میرفتند، آرامتر حرف میزدند. در بعضی نگاهها چیزی شبیه انتظار بود، یا شاید یاد. دیوارهای شهر، گاهی اسمهایی را در خود داشتند که شبانه نوشته شده بود، و صبح با باران نیمهجان آذر، محو میشدند.
در خانهها، رادیوها روشن بود. صداها، انگار از دور میآمد. مادری داشت چای میریخت، پدری آرام کفشهایش را میپوشید. همهچیز عادی بود، اما سکوتی میان لحظهها جریان داشت.
شانزدهم آذر، نه فقط روزی در تقویم، که سایهای از چیزی عمیقتر بود. انگار خودِ تاریخ، لحظهای ایستاده بود تا نفس بکشد، به یاد بیاورد، یا فقط ساکت بماند.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/219546351Cfd17eefacb
بیستوپنجم مرداد ۱۳۶۱، هوا گرم و ساکن بود، از آن گرماهایی که باد هم حوصلهی حرکت ندارد. ظهر گذشته بود، اما آفتاب هنوز بیتعارف روی حیاط میریخت. کوچه خلوت بود، مثل بیشتر روزهای آن تابستان که شهر، نفسش را حبس کرده بود.
در خانهها، پنکهها با صدای یکنواخت میچرخیدند و سایهی پرهها روی دیوار، مثل عقربههایی گیج، عقبمانده از زمان میرقصید. مادرها، آرامتر از همیشه، سبزی پاک میکردند یا لباس تا میزدند. پدرها، با دستی زیر چانه، اخبار رادیو را دنبال میکردند، بیآنکه چیزی بگویند.
کسی نخندید، کسی هم گریه نکرد. فقط گرما بود، سکوت بود، و حسی غریب که انگار همهچیز معلق است؛ میان امیدی که دیر میرسد و اندوهی که زودتر از موعد آمده.
بیستوپنجم مرداد، در هیچ تقویمی پررنگ نبود، اما در حافظهی آن روزها، مثل نقطهای داغ در امتداد تابستان، باقی ماند؛ بیصدا، ولی فراموشنشدنی.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/586876140Cbdd706317b
اردیبهشت ۱۳۶۰، ماهی بود که هوا بوی زندگی میداد، با آن نسیمهای نرم و خاکی که از باغهای دور میآمد و شاخههای تازهجوانهزده را آرام میلرزاند. هنوز صدای چلچلهها از بامها میآمد، و آفتاب، نه تند بود و نه خسته؛ انگار همهچیز، در بهترین اندازهی خودش ایستاده بود.
در کوچهها، درختهای اقاقیا شکوفه داده بودند و عطرشان با بوی نان داغ از نانوایی سر کوچه قاتی میشد. زنها روی پلهها نشسته بودند، بافتنی به دست یا سبزی روی دامن. مردها با پیراهن آستینبلند و نگاهی که هم خسته بود، هم امیدوار، از سر کار برمیگشتند.
رادیو، گاهی موسیقی آرامی پخش میکرد، گاهی خبری که لبها را ساکت میکرد. اما اردیبهشت، کار خودش را میکرد؛ شکوفه میداد، سبز میشد، و در دلِ روزهای دودآلود آن سال، مثل نفسی تازه بود.
نه پر از حادثه بود، نه بیخبر. فقط اردیبهشت بود؛ ماهی که حتا اگر دنیا به هم بریزد، گلها باز هم شکوفه میدهند.
تقدیم به : https://eitaa.com/radiovesall