منمینویسمتوبخوانی.
توی این دوسال بعد از کنکور خیلی کم (اصلا) پیش میاومد که از سریالی خوشم بیاد یا سریالی بتونه منو پای خودش بکشونه و بعد نگه داره. خیلی کم (اصلا) پیش میاومد سریالی رو شروع کنم و منتظر قسمت بعدش باشم.
اینکه بعد از چند سال تونستم سریالی رو ببینم که حال و هوای ۲۰۲۱ رو برام زنده کنه واقعا با ارزشه؛ سریالی که چند هفته منو از زندگی واقعی خارج کرد و خاطرات قدیمی رفاقت رو یادم آورد.
با دیدن هر سکانس و دوستی شخصیت های اصلی یاد خودم و دختری میافتم. این دوستی دقیقا همونی بود که زندگیش کرده بودم و انگار داشتم ویدئو های ضبط شدهی خودمون رو تماشا میکردم.
خارج از فضای رفاقت یادآور شد هستن کسانی که برای رسیدن به چیزی از جون مایه میذارن و ای تو که راحت نشستی یه گوشه و غر میزنی چرا نمیشه؛ بلند شو و دست بجنبون.
این سریال رو در سخت ترین شرایط خودم پیدا کردم و واقعا تونسته بود با هر ثانیهش حواسمو از اطراف پرت کنه و برای یک ساعت هم که شده یادم بره اطرافم چه خبره.
خلاصه قرار نبود این سریال اینقدر برام عزیز بشه، قرار نبود اصلا ببینمش، قرار نبود با هر سکانسش بخندم و گریه کنم و کلافه بشمو اصل مطلب زندگی کنم.. ولی شد دیگه.
این سریال شد یکی از محدود سریال هایی که تمام این چند هفته پخش منتظر هر قسمت بودم و چندین بار هر قسمت رو تماشا کردم. و حالا باید باهاش خداحافظی کنم :::)))؟
اما همیشه گوشه قلبم پاییز ۴۰۵ برام یادآور این رفاقت و خرمالو و البته چای خواهد بود.