داستانی بی پایان ؛
از ایرانی وطن دوست تر ندیدیم پدران ما و پدر بزرگ های ما همون آدمایی هستن که ۸ سال با عراقیا جنگید
ایرانی افتخار کن که ایرانی هستی
فقر , از وجدان آدم ها چاقویی تیز برای کشتن عدالت و امنیت و آزادی و پایمال کردن حقوق دیگران میسازد
(YA.SW)
فقر خانمان سوز است , زندگی را جهنم میکند و حتی گاهی لذت خوردن یک بستنی را از کودک و لذت دیدن لذت بردن کودک هم از پدر میگرد و مادر را به گریه و روحش را از خجالت میسازد
گاهی از پدر مردی بی وجدان می سازد
گاهی از مادر انسانی بی امید و افسرده میسازد
گاهی از خواهر آدمی حسود می سازد
در کل
(( فقر خانمان سوز است ))
(YA.SW)
اما من دلم تنگ شده است
برای بوی پوست نارنگی که در اتاق مامان بزرگ میپیچید
برای چادر مادر بزرگ که بوی تمیزی میداد
برای النگو های قدیمی او
برای لباس های گل گلی او
برای موهای کم پشت او
برای لبخند آرامش بخش او
برای بازوهای نرم او
برای صورت خسته ی او
برای دعا دعا کردن های او
برای نصیحت های وقت و بی وقتش
برای صدایش وقتی قصه پنبه زن را برایم تعریف می کرد
برای نیمرو های چرب او
برای رژ لب بیرون زده از خط لبان او
برای چهره اش وقتی با ناله می گفت :
(( بچه ها انقدر اذیت نکنید , الان زنگ می زنم باباتونا ))
(YA.SW)
خاطره های کودکی
عجب شیرین و خندداره است
آنقدر خنده دار و شیرین که هربار سرم را به روب بالا میگیرم تا چشم هایم خشک شود
(YA.SW)
از اینکه به او خیانت کردم پشیمان هستم
اما آیا تمامی این اتفاقات تقصیر من بود ؟
شاید اگر صورتم را سرخ نمی کرد اکنون کنار هم نفس میکشیدیم
شاید اگر به جای آرام باش من یک دانه زده بودم در گوش او , کار به این جاها نمی کشید
این آن زندگی ای نبود که من در خیالات خود می پرورداندم
هیچ گاه نبود
اما برایم سوال است
چه چیزی موجب شده بود که با خود فکر کنم
(( این بار تفاوتی در کار است ؟ ))
( تیکه ای از داستان مرا به زندگی برگردان)
(YA.SW)