و روزی
خواهم داستان زنان عادی ایران را بنویسم
داستان مادرم را
که چگونه تحمل کردند و تحمل کردند
خسته شدم
از شعار های تکراری
وعده های خوشبینانه در صورتی که همه میدانند اینگونه نمیشود
همه از هرچه که خود انجام نمیدهند حرف میزنند
قدمی برنمیدارند
اعتراضی نیست
اما اینکه که به دیگران بگویند قدمی بردار کمی عذاب دهنده است
که البته مشکلی نیست
ما , یا نمیدانم
شاید فقط من
آری شاید فقط من
عادت کردم به تحمل کردن حرفای پوچ
عادت کردم به بی احترامی
عادت کردم به خرعبل گوش کردن
عادت کردم به دیدن آدمهای از دست رفته
و بدتر از همه عادت کردم به دیدن اینکه
هیچ کار نمی توانم بکنم
به سرکوب شدن
شاید اینگونه به نظر نرسد
شاید ما به سادگی از اینگونه موضوعات میگذریم
زیرا مشکلات بزرگ تری داریم
که فحش دادن دیگران به ما
بودن در میان یک مشت آدم فاسد
توهین به عقایدمان
گرفتن حقوق اولیه از همه ما
عددی حساب نمیشود
آری , شاید ما خیلی ساده از همهچیز گذشتیم
کار دیگری نمیتوانستیم بکنیم
گویا نمک هم گندیده بود
نمی خواستیم , مجبور شدیم
آن لحظه های ناامیدی را خواستیم فراموش کنیم
و کردیم
اما تجربه ها را نمیشود کنار زد
مطمعنم این به عقده ای بزرگ تبدیل خواهد شد
آزادی نداشتن
ابتکار عمل نداشتن
تحمل کردن چیزهایی که باید وقتی میشنیدیم یک دانه سیلی در گوش گوینده میزدیم
اما باید خفه می شدیم
آه , چگونه بگویم
ولش کنید , این بحث ها مرا به جایی نمیرساند
قصدم از به سردرد آوردنتان این بود که بگویم
تو تنها نیستی
ما همه همدردیم
و یا این مشکل تمام میشود
یا ما تمام میشویم
خیالی نیست
این هم میگذرد و فقط درد و رنجش میماند
شاید هم زخمی بزرگ بر پیکر بیجان شخصیتمان بزند
(YA.SW)
من از این دسته آدم های
از خود مچکر که با اعتماد به سقف کاذب
راجب همه چیز قطعی نظر میدهند
متنفرم
اینجور آدم ها متعصب های به اصطلاح روشن فکر در آینده هستند
میدانند و میدانند و میدانند
آخر میدانی
آن ها خدا هستند!!
هرگاه هم اعتراضی به حرفهایشان بکنی
انگار که سالیان سال از عصاب و روانشان را که در زندانی حبس کردند , از توی صندوقچه قرمزی در می آورند و با تکنیک هایی که حتی از وجودشان خبری ندارند
با مغز و روانت بازی می کنند
جوری که شک می کنی و با خود میگویی
هی خانم محترم !!!!
آیا تا بحال لحظه ای در زندگی ات تامل کرده ای ؟؟؟
در بحث کردن نه میدانند منطق چیست و نه میدانند راستی چیست
هزار جور حرف را میپیچانند و از این جاده به آن اتوبان میروند جوری که حتی اگر کمربند هم داشته باشی با کله بروی داخل فرمان ماشین
به کرسی نشاندن حرف خودشان
مهمتر از خط قرمز هایشان است
آه که من چقدر بدبختم
بدبختم دیگر
اگر نبودم که مجبور نبودم تمام این سال هابا این افراد سروکله بزنم و آخر سر ترس مانند این بی مغزان شدن من را روانی کند
(YA.SW)
برای انتهای داستانی بی پایان
صبر می کنم
که این صبر کردن شیرین است و شیرین
(YA.SW)
زمان میگذرد و ما همه چیز را همچون سبزه ی عید به آب میسپاریم
اما خاطره ها می مانند
شاید درد ها به وضوح , خیر
اما نمی توانید دلی شکسته را نادیده گیرید
جایگاها پایمال میشوند
هرازگاهی هم اشکی از چشم هایمان برای دل شکسته ی خودمان صورتمان را خیس میکند
اما فقط به خاطر اندوهی که مارا موجب به تجربه کردنش , کردید
زمان میگذرد و میرود و هیچ یک از ما نمی توانیم جلوی متوقف شدنش را بگیریم
اما می توانیم روی حرف هایمان فکر کنیم
(YA.SW)
بدل های زرد رنگم را در می آورم
تا فکر نکنند زر است و به قیمت جانم تمام شود
موهایم را داخل مانتو ساده ام می کنم
تا نکشند مرا
نبرند مرا
گر گدایی بینم یاد قربانی کلاهبردارانی می افتم که در جامه فقران کلاه مردم را برمیدارند
نا امنی جای جای وجودم را در بر گرفته است
شک و گمان همچو خون در رگ هایم جاری است
هر بار سعی می کنم با مهربانی با مادرم خداحافظی کنم
زیرا در این مملکتی که این خدازدگان برایمان ساختند
حتی تخم چشم هایتم امنیت ندارد
از کجا معلوم
شاید با چشم هایت هم تحریک شوند!!!
(YA.SW)
به گمانم یک احمق تعصبی
شب ها خیالش راحت تر از
یک دانای خردمند است
بهرحال اینکه فکر کنی راهت را فرشته ها گل باران می کنند تا تو بروی در کار آفریدههای پرودگار سرک بکشی
راحت تر از این است که دائم در ذهن خویش در حال اثبات و به چالش کشیدن عقایدت باشی
هرچه احمق تر , راحت تر و زندگی به کام تر
(YA.SW)
زندگی کردن در کشوری که مردمش مکرر در حال استفاده ی کلماتی همچون ناموس و غیرت هستند
و آن را ویژگی ای خوب . میدانند
بسیار سخت است
(YA.SW)
در راه حق و نیک
ماندن و یا رفتن مهم نیست
چرا آری مهم است
میبایست خاطره ای , عکسی یا صدایی از سخنانمان به یادگار برای آیندگان بماند
که چگونه راه خود را پیدا کنند
اما من می خواهم در این مورد آدمی خودخواه باشم
همانطور که دنیا و آدم هایش در برابر بدبختی ها و زجه زدن های آدم های مهم زندگیم بی تفاوت و خودخواه بود
همچنان که ملت بی گناه مان سنگ بر سر خود می زندند
آن ها جام های شرابی سر پر که خودشان بر خودشان حرام کرده بودند را سرمیکشیدند
و خون های خشکیده درو لبشان را تر میکردند
(YA.SW)