در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت. انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصلهاش را. میدانی؟ دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدمها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید! چه اهمیتی دارد؟ من در لاک خود راحتترم. آنجا میشود آرام و بیدغدغه زندگی کرد!
- فروغ فرخزاد
طـیـلا❤️🩹>
نیمی از جان مرا بردی محبت داشتی نیم باقی مانده هم هر وقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دست یاری چیست سودای غنیمت داشتی
طـیـلا❤️🩹>
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی دست یاری چیست سودای غنیمت داشتی
خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی
چون پرستو ها به ترک خانه عادت داشتی
طـیـلا❤️🩹>
خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی چون پرستو ها به ترک خانه عادت داشتی
زخم خوردم گاهی از ایشان و گاه از چشم تو
با رقیبان بر سر جانم رقابت داشتی
طـیـلا❤️🩹>
زخم خوردم گاهی از ایشان و گاه از چشم تو با رقیبان بر سر جانم رقابت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی !
طـیـلا❤️🩹>
ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش اندکی در مهربانی نیز همت داشتی !
منکه خاکستر شدم اما تو هنگام وداع
کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی . . .
طـیـلا❤️🩹>
منکه خاکستر شدم اما تو هنگام وداع کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی . . .
شاعر : جنابِ سجاد سامانی <❤️🩹>